مهدی ریوندی، جوانی بود که در همان روزهای اول زلزله کرمانشاه، میان کودکان منطقه رفت و با عروسکهای دستسازش، بچهها را خوشحال کرد و به آنها روحیه داد.
او کمپینی را درست کرده به نام «فرهنگسازان کوچولو» و در آن، عروسکهایی را به نفع کودکان کرمانشاهی میفروشد.
او متولد سال 1364 است و در دانشگاه، رشته گرافیک خوانده. مدتی کار مجسمهسازی میکرده اما در تمام طول تحصیل و کارش، دغدغه حقوق کودکان و توجه به آنها را داشته است. او برای ما از حال خوبش میگوید؛ از وقتهایی که با کودکان آسیبدیده، در مورد عروسکهایش حرف میزند و آنها را آرام میکند. او میگوید: «مدتی را به خارج از کشور رفته بودم و کارهای هنریام را در آنجا پیگیری میکردم، اما همیشه دغدغه کمک به کودکان سرزمینم را داشتم. وقتی میدیدم حتی برای کودکان، از حقوق شهروندیشان نمیگویند و آنها را با این حقوق آشنا نمیکنند، دلم به درد میآمد. من دغدغه فعالیتهای محیطزیستی هم داشتم و دلم میخواست از راههایی که بچهها به آن علاقهمند هستند، به آنها آموزش بدهم که این کار را با علاقه انجام دهند.»
او سفرهایش را با دوچرخه انجام میدهد و مقدار زیادی کتاب و عروسک در خورجینش نگهمیدارد تا هر جا که کودکی دید، به او هدیه بدهد و آنها را درباره حقوقشان مطلع کند. بخش زیادی از کودکانی که او هر روز با آنها سر و کار دارد، کودکان کار و زبالهگرد هستند. به آنها روحیه میدهد و سعی میکند میان آنها ارتباط موثری برقرار کند. او در یکی از پروژههایی که انجام داده بود، تمام زبالههای خشک را از طبیعت جمعآوری کرد و از آنها یک اثر هنری ساخت. او ۱۲ کاراکتر عروسکی دارد که هرکدام، کاری انجام میدهند. مثلا شخصیتی دارد به نام «بین خطوط»؛ او راننده کامیونیست که فرهنگ رانندگی را به بچهها یاد میدهد. به هر شهری هم که میرود، برای بچهها برنامه اجرا میکند و آنها هم دورش جمع میشوند. او از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب، در این هوای آلوده، پای بساطش نشسته تا کارهایش را پیش ببرد. چندباری هم ماموران برایش دردسر درست کردند اما به کمک نشر ثالث، هنوز بساطش سرجایش است. او حتی شبها را در کمپ و چادر میخوابد و میگوید همه تلاش این است که بتواند کاری هرچند کوچک انجام دهد، اما همیشه آدمهایی هستند که او را دلسرد کنند: «من در حیطه کاری خودم، به چیزهای عجیبی میرسیدم و وقتی بیانش میکردم، بقیه نمیتوانستند هضمش کنند. برای همسن و سالهای خودم، خیلی زمان گذاشتم اما امکان تغییردادن آنها خیلی کم بود. برعکس، این کارها روی بچهها خیلی سریع جواب میداد. عدهای به من میگفتند کارهایی که انجام میدهی، بیهوده است. اما من به آنها گفتم اگر مرا باور نمیکنید، یک روز که برای بچهها برنامه دارم، بیایید و ببینید که حرفتان درست نیست.» مهدی، دو هفته هم در کرمانشاه بوده و برای بچهها برنامه اجرا کرده است. میگوید: «من در آنجا خیلی فضای فرهنگسازی نداشتم، اما توانستم ارتباط خوبی بگیرم و حداقل از داغشان کم کنم.» وقتی از مهدی میخواهیم یک جمله برایمان بگوید که به شعار کمپینش اشاره کند، میگوید: «جهان سوم، فقط یک طرز فکر است؛ نه یک مکان.» حالا شاید مهدی از این کار، درآمدی نداشته باشد، اما سرمایهاش، دل کودکانی است که هر روز آنها را خوشحال میکند و خنده را میان صورتهای غمگین آنها میبیند. وقتی گوشه خیابانهای شهر نشسته و بچههایی را میبیند که سخت مشغول کار هستند، غمگینترین آدم دنیا میشود و میخواهد شادیاش را با بچهها تقسیم کند.