
میگفت: «خواهرم چند روزی هست که نمیخوابد. حتی با قرص هم خوابش نمیبرد و از شدت ترس، به خودش میپیچد. مامانم را نگران کرده و ترس، حال و روز خودش را به هم ریخته. اصلا شبیه به همیشهاش نیست.» صحبتهایش گل انداخته بود و از وحشت خواهر میگفت و نمیدانست چه کاری از دستش برمیآید تا این استرس خانمانبرانداز را از خواهرش دور کند. سوالی که میپرسید، سوالی است که بهتر بود با یک مشاور در میان میگذاشت؛ اما از آنجایی که زلزله از این عادتها ندارد که بتوان برایش برنامهریزی کرد یا درمانی قطعی برای آن درنظر گرفت، کمتر کسی به ذهنش میرسد تا برای مقابله با این ترس، به مشاور مراجعه کند. هرچند اگر قرار باشد ترس از زلزله آدم را از کار و زندگی بیندازد، سخت بتوان چارهای برایش پیدا کرد.در خانه ما، اصولا زلزله اتفاق مهمی به حساب نمیآید. پدر زمینشناس داشتن، باعث شده تا از همان روزهای کودکی، دو مفهوم کاملا مجزا در رابطه با زلزله در خانه ما باب شود؛ اول اینکه زلزله، خبر نمیکند و دوم اینکه باید حواست را جمع کنی. کوچکتر که بودیم و بهواسطه زندگی در خوزستان، زلزلههای کمعمق و کمجان زیادی اتفاق میافتاد، و پدر، به ما میگفت که بافت زمین خوزستان، جلوی تخریب زلزله را میگیرد. بزرگتر که شدیم، برایمان توضیح میداد تنها کاری که در هنگام زلزله از دستت برمیآید، این است که جایی برای پناهگرفتن و مراقبت از سرت پیدا کنی. همچنان هم اوضاع همان است. شاید به این دلیل که وحشت لحظه آمدن زلزله، فرصت پناهگرفتن در جای مناسب را از تو میگیرد. تا به خودت بیایی، زلزله آمده و رفته و تو هنوز در میانه خانه ایستادهای. نمیدانی چهطور گذشت و چه اتفاقی افتاد؛ فقط میدانی که زلزلهای از بیخ گوشت رد شده است. با خودت دعوا میکنی که به هیچکدام از قول و قرارها و مسائل امنیتی توجه نکردهای و برای آنکه هر چه سریعتر از این باور خلاص شوی، کارهای عجیب و غریب دیگر انجام میدهی. مثل همان خواهر کوچکتر ترسیده، ممکن است سوار آسانسور شوی تا خودت را از طبقه پنجم به طبقه همکف برسانی. سوار آسانسورشدن و نزدیکشدن به پنجره، دقیقا دو کار اشتباهی است که بعد از زلزله، نباید انجامشان داد و مسبب اصلی همان ترس هستند. همان ترس دلخراش که باعث میشود شبها خوابت نبرد و در خانه، احساس امنیت نداشته باشی. مثل آن روزها که از ترس هیولا به خواب نمیرفتی و پدر و مادر، برایت شعر میخواندند تا آرام بگیری. در دنیای زلزلهخیز هم اوضاع شبیه به همان هیولای کودکی است و برای مقابله با آن ترس، کاری به جز شعرخواندن از دستت برنمیآید. هیولایی که اگر چراغها را روشن کنی، تصویرش محو میشود و از واقعیت فاصله میگیرد. در زلزله هم اوضاع همین است، اگر چراغها را روشن کنی، اگر نترسی، احتمال خطر را پایین آوردهای. تمام کسانی که زلزلههای سالهای دور را تجربه نکرده یا ندیده و نشنیدهاند؛ تا پیش از زلزله بم از پیشلرزه و پسلرزه، تصویری واقعی نداشتند. فکر میکردیم زلزله از راه میرسد و تمام میشود. کسی هم توضیح نداده بود که زلزله میتواند در چند نوبت ظاهر شود و هربار، قدرتی متفاوت با دفعه قبل نشان دهد. اما با زلزله بم، مناسبات برای بسیاری از ما تغییر کرد. مدام در خبرها میخواندیم که به پیشلرزه توجه نکردند و چنین اتفاقی افتاد. به خودمان قول دادیم به پیشلرزهها بیتوجهی نکنیم. به همین دلیل است که حالا هر زلزلهای تبدیل به خبر میشود و حتی اگر آن را حس نکنیم، بند دلمان پاره میشود. اما حقیقت این است که زمین مدام درحال لرزیدن است و آنچه به اسم یک ریشتر و دو ریشتر در خبرها منعکس میشود، نماد حرکتی غیرعادی است. به سایت لرزهنگاری هم که مراجعه کنید، پس از سه ریشتر را قرمزرنگ میکنند و تیم مقابله با بحران، اندکی به خودش سخت میگیرد. کمی که زلزله بزرگتر میشود، تیمهای امدادونجات، به حال آمادهباش درمیآیند. اصل اساسی در زلزله، اعتماد به دیگران است. باور این حقیقت که دیگرانی که در اطراف زندگی میکنند، آستینها را بالا میزنند و کاری از پیش میبرند. به همین دلیل، توصیه سادهای که به دوستم انجام دادم را اینجا هم مینویسم: «مهمترین کاری که در هنگام زلزله یا پیش از آن و پس از آن میتوانید انجام دهید، این است که نترسید.»