printlogo


روایت زندگی دو کارگر افغان در ایران
کسی نمی‌پرسد بیمه هستید یا نه؟!
هدیه کیمیایی

ساجد، شش‌سالش بود که از افغانستان آمد ایران. در یکی از روستاهای نزدیک مزارشریف، همراه با پدر و مادر و شش‌ خواهر و سه برادرش، زندگی می‌کرد. وقتی قرار شد پسر همسایه‌شان -که 12 سالش بود- به ایران بیاید، پدر به ساجد گفت که همراه با او به ایران بیاید. قرار بود آنها با هم، راه مرز ایران و افغانستان را پیاده بیایند. روزها پیاده‌روی‌های سخت از مرز سیستان و بلوچستان را تاب آوردند و با گرسنگی و تشنگی، جنگیدند.
آن‌موقع، ساجد دقیقا نمی‌دانست برای چه به ایران می‌آید. فقط همین را به او گفته بودند که قرار است در ایران کار کند و ماهانه برای خانواده‌اش، خرجی بفرستد. نزدیک 15 روز در راه بودند تا پای‌شان به تهران رسید. چند شب‌ را گرسنه در بیابان‌ها خوابیدند و روزها از تشنگی مفرط، نای یک قدم راه‌رفتن را هم نداشتند. محمود 16 ساله و ساجد 6 ساله، بالاخره به تهران رسیدند و بعد رفتند پیش ناخدا اطهر. اطهر، ناخدا نبود؛ اما چون یک چشمش نمی‌دید و روی همان یک چشم را با چشم‌بند مشکیِ کج می‌پوشاند، به او می‌گفتند ناخدا. ناخدا، یک کمپ نسبتا بزرگ در نزدیکی یافت‌آباد داشت و بچه‌های افغان زیادی را بعد از اینکه به تهران می‌آمدند، سر کار می‌فرستاد. تا چندماه اول، 70 درصد حقوق‌شان را برای خودش برمی‌داشت و بعد هم می‌شد 50 درصد؛ تا جایی که یا بچه‌ها از او جدا می‌شدند یا کسی پیدا می‌شد که حق‌شان را می‌گرفت. شب اول، ساجد از خستگی نفهمید چطور در کمپ خوابید؛ و از فردا، در یک کارگاه کفاشی، مشغول به کار شد. تا امروز که 17 سالش است، نه توانسته کارت اقامت بگیرد و نه برای خودش پس‌اندازی جمع کند. بیشتر درآمدش را فرستاده افغانستان و بقیه‌اش را هم خرج خورد و خوراک و اجاره کرده است. 
سال‌های اول، ماهی 50 هزارتومان می‌داد به ناخدا، اما حالا مبلغ اجاره‌ شده ماهی 300 هزارتومان. برای یک تکه جا که فقط اندازه خوابیدن یک آدم است. ساجد، دلش می‌خواست یک روزی مهندس شود. اما کسی نبود تا کارهای مدرسه‌اش را پیگیری کند و از طرفی، از دوستانش شنیده بود که رفتار دانش‌آموزان ایرانی، با افغان‌ها خوب نیست. می‌گوید: «کارگرها اگر بخواهند درس بخوانند، در رشته‌های فنی نمی‌توانند فعالیت کنند؛ یعنی اصلا راه‌شان نمی‌دهند. مهاجرها که در کارهای اداری نمی‌توانند زیاد مشغول باشند؛ بیشتر در کارهای بنایی و چاه‌کنی، مشغول هستند.»
او درباره اینکه چرا مدرسه را بعد از دو سال رها کرد، می‌گوید: «12 سالم بود که به مدرسه شبانه رفتم و تا کلاس دوم، درس خواندم. اما چون گذرنامه نداشتم، نتوانستم درس را ادامه بدهم. دو سه ماهی مدرسه نرفتم و بعد هم مدرسه را رها کردم.»
شاید همین که ساجد، سواد خواندن و نوشتن پیدا کرده، برایش کافی باشد. همین که می‌تواند روی سردر مغازه‌ها و رستوران‌ها را بخواند و کار خودش را راه بیندازد. ساجد از 6 سالگی، به مغازه تعمیرات کفش در منطقه یافت‌آباد تهران رفت. وقتی از آن روزها تعریف می‌کند، صدایش آهسته‌تر می‌شود و میان کلماتش، سکوتی طولانی می‌افتد. خودش را می‌بیند که پسر 6 ساله‌ای است در کارگاه کفاشی، و بوی چسب، آزارش می‌دهد. نمی‌تواند نفس بکشد، اما همچنان فرچه را داخل ظرف چسب فرو می‌برد و روی لبه کفی کفش‌ها می‌کشد. دلش به حقوق آخر ماهش هم خوش نیست. هر چه می‌گردد، نمی‌تواند دلخوشی‌ای در زندگی پیدا کند. درباره آن روزها تعریف می‌گوید: «ناخدا خیلی اذیت‌مان می‌کرد. پول‌مان را نمی‌داد. می‌گفت باید بیشتر کار کنید تا حقوق‌تان را بگیرید، اما گول‌مان می‌زد. آخر سر هم بعد از چندماه، دویست هزارتومان می‌گذاشت کف دست‌مان و می‌گفت بقیه‌اش را ماه دیگر می‌دهم. می‌ترسید برویم جای دیگری مشغول شویم. با همین پول‌ها ما را نگه می‌داشت و آخر سر هم بیرون‌مان می‌کرد و پول را نمی‌داد.» ساجد، از 6 سالگی تا به حال -که 17 سالش است- شش‌بار بیشتر به افغانستان نرفته و در این مدت، دلتنگی امانش را بریده. این روزها موهایش را ژل می‌زند و لباس مرتب می‌پوشد. یک دستبند نقره‌ای هم به دستش می‌اندازد و در خیابان ولیعصر راه می‌رود. دلش می‌خواهد همه او را تحسین کنند و از تیپ عجیب و غریبش، هیجان‌زده شوند. اما این‌طور نیست. گاهی حتی ماموران اتوبوس‌های بی‌آرتی هم به خیال اینکه کارت نکشیده، با او درگیر می‌شوند و کار، به کتک‌کاری می‌رسد. حالا حسرت یک تفریح درست و حسابی هم بر تن ساجد مانده. می‌گوید: «این روزها مجبورم تمام درآمدم را برای والدینم بفرستم؛ چون هیچ پولی ندارند. از طرفی هم، هر لحظه می‌ترسم من را بگیرند و دیپورتم کنند. به خاطر همین، همیشه باید با ترس و لرز در خیابان‌ها راه بروم و هیچ تفریحی هم ندارم. بعضی‌وقت‌ها روزهای جمعه، تا ظهر می‌خوابم و بعد به پارک نزدیک کمپ محل اقامت‌مان می‌روم و برمی‌گردم.» ساجد، یک رفیق به اسم امرالله دارد که مثل خودش، غیرقانونی در ایران است. امرالله، 21 سال دارد و از 10 سالگی در تهران کار می‌کرده. هیچ‌وقت به فکر بیمه نبوده، چون بیمه برای بسیاری کارگران افغان که بدون اسناد مهاجرتی و کاری معتبر در ایران زندگی و کار می‌کنند، رویایی بیش نیست. امرالله می‌گوید: «از حدود چهار پنج باری که به ایران آمدم، تنها یک‌بارش مجوز داشتم و مابقی دفعات را از مسیرهای خطرناکی آمدم که اگر اجبار نداشتم، مانند هر انسان عاقل دیگری، حاضر به پیمودن آن نبودم.» 
امرالله حالا متخصص سیستم برق‌کشی در ساختمان است. او سال‌ها سرایدار بوده و جزء کارگرانی است که بخت، یاری‌اش کرده. چون نان بازویش را به سختی کارگران دیگر -که از صبح تا شب، مشغول بنایی هستند- درنیاورده. البته این اعتقاد ساجد است. امرالله می‌گوید: «در تهران، در مشاغل مختلفی کار کرده‌ام؛ از مشاغل ساده خدماتی مثل نظافت گرفته تا سرایداری؛ زمانی هم در پروژه‌های عمرانی کانال‌کشی شهری بودم اما کم‌کم، برق‌کاری را یاد گرفتم و حالا مدتی است در این حرفه‌ام.» امرالله هم از نگاه تبعیض‌آمیز به کارگران افغان، ناراضی است و می‌گوید: «دلیل این بدبینی را نمی‌فهمم و سعی می‌کنم درگیر این مسئله نشوم. همه ما برای تامین معاش خانواده‌های‌مان کار می‌کنیم. اگر من می‌توانستم همین کار را در کشور خودم انجام دهم، هرگز دوری از خانواده را تحمل نمی‌کردم. همان‌قدر که همکاران ایرانی من حاضر نیستند تا به هر قیمتی کار کنند، من هم قیمت خودم را دارم. همین الان، بابت کاری که در این پروژه انجام می‌دهم، روزانه 30 هزار تومان می‌گیرم. مثل دیگر کارگران، بخشی از پولم برای خورد و خوراک است و بقیه را می‌فرستم افغانستان.» او درباره بیمه کارگران می‌گوید: «از وقتی بیمه کارگران اجباری شده، خیلی از کارفرماها فقط کارگر افغان می‌برند. چون کسی نمی‌پرسد بیمه دارند یا نه؟ به خاطر همین، کارگرهای ایرانی، سایه ما را با تیر می‌زنند و متهم‌مان می‌کنند که کار ارزان انجام می‌دهیم. البته ما روزی 30 هزارتومان دستمزد می‌گیریم و ایرانی‌ها، روزی 50 تومان. من هر بار بخواهم بروم افغانستان و برگردم، باید تا حدود سه‌میلیون تومان هزینه بدهم. یک کارگر افغان،‌ معمولا تک و تنها برای یافتن کار، راهی ایران می‌شود و در مدتی که در اینجا حضور دارد، به غیر از همسفرانش، هیچ آشنایی ندارد؛ برای همین، افغان‌ها معمولا در زمان اجرای پروژه، در همان محل کار ساکن می‌شوند و حتی اگر در مدت سکونت، کار اضافه‌ای مانند نگهبانی و ... انجام ندهند، برخلاف همکاران ایرانی خود -که هر روز میان منزل و کارگاه در تردد‌ند- همیشه در دسترس هستند.» امرالله، تا کلاس اول راهنمایی درس خوانده و نسبت به بقیه هم‌اتاقی‌هایش در کمپ، باسوادتر است. او می‌گوید: «کارگران ایرانی، آزادی انتخاب دارند. دست‌کم کارگر ایرانی می‌تواند میان بنایی یا باربری، یکی را انتخاب کند. اما کارگر افغان، هر کاری را می‌پذیرد. از نظر کارفرمایان پروژه‌های ساختمانی هم کارگر ایرانی، دردسرساز است. آنها می‌توانند از طریق مراجعه به اداره کار، برای پیگیری یک خواسته صنفی، دردسر ایجاد کنند؛ اما کارگر غیرایرانی -خصوصا از نوع فاقد مجوز اقامت و اشتغال آن- آن‌قدر در معذوریت قرار دارد که حتی نمی‌تواند به‌صورت جدی، بابت سختی شرایط کارش اعتراض کند.»  ساجد، دلش برای افغانستان پر می‌زند. گاهی در شب‌های سرد زمستان، از کمپ بیرون می‌آید و شروع می‌کند به آوازخواندن؛ آوازهای افغان. می‌گوید: «دلم می‌خواهد بروم افغانستان. اما چه افغانستان باشیم، چه ایران و چه آمریکا و اروپا، ما مجبوریم کار کنیم.»