آقای مشاور، سردش است. پاهایش را میچسباند به شوفاژ و دستهایش را به هم میمالد. او مشاور یک مدرسه پسرانه در یکی از مناطق مرکزی شهر تهران است. اتاق آقای مشاور، رنگورو ندارد. دیوارهای یکدست خاکستری چرکمالشده، صندلی و میز نیمدار. بحران موزاییکهای سیاهبخت کف اتاق، سمفونی خش و تهماندگی وکهنسالی. آقای مشاور، باریکه کاغذهای کوچک روی میزش را ورق میزند. همین دیروز به بچهها گفته هرچه دوست دارید، توی این ورقهها بنویسید؛ هرچه که دوست دارید، به پدر و مادرهایتان بگویید؛ بی نام و بی نشان. خط بچهها، سیزدهساله است. حروف سرگردان، میان کجیهای کودکیها و انحنای خوشریخت بزرگسالی. یکی نوشته: «دست از سر من بردارید. اینقدر به این نمرههای لعنتی، گیر ندهید.» دیگری، با کلمات جادارتر و بزرگتری خواسته عشقش را توی خوشخطی ناپیدایی گم کند: «باباجون! خیلی دوست دارم! خیلی خیلی خیلی. تو رو خدا زود بیا خونه. اینقدر دیر نیا. دلم میخواد با هم دورهمی ببینیم. هرشب دلم برات تنگ میشه. این تنها چیزیه که من از تو میخوام.» گرما از توی اتاق مشاوره گریخته؛ درِ اتاق، پر سروصدا باز میشود. نوجوان چهاردهسالهای میآید داخل. رنگ، به رو ندارد. نگاهش جمعوجور نیست. پراکنده؛ سرگردان میان دیوار و میز و صورت آقای مشاور. کف دستهایش را میآورد جلو. شیارها نمناک و عرقکرده، توی دستهای نوجوان. «آقا نمیدونم چرا اینجوری میشه. وقتی میخوام امتحان بدم، دستهام خیلی عرق میکنند. الان هم امتحان کلاسی ریاضی داشتیم؛ اینقدر دستم عرق کرد که ورقهام، خیس شد.» چهاردهسالگی، از میان کلماتش میزند بیرون. کمی پشت لبش، سبز شده؛ اندکی هم جوشهای ریز و قرمز دارد. مشاور، بلند میشود و چهاردهسالگی آروین را بغل میکند. «اضطراب داری پسر؟» پسر میگوید: «نمیدانم. فقط قلبم تند میزند و توی کلهام، همهچیز قاتیپاتی میشود.»
آقای مشاور میگوید: «اصلا نمیخواهد امتحان بدهی. برو با بچههایی که کلاس ورزش دارند، این ساعت را بازی کن. بعدا بیا باهات کار دارم.» نگاه وحشی پسر، اهلی میشود. در اتاق، با صدا بسته میشود.
دانشآموزی که اجازه ورود میخواهد، خوشحال نیست. میگوید: «آقا ما هر شب عادت داریم که سگمان را از ساعت نهونیم تا یازده ببریم پارک شفق پیادهروی. یعنی سگمان عادت دارد. نمیشود با پدر و مادرم صحبت کنید که خیلی گیر ندهند؟»
مشاور میگوید: «موقع خوبی نیست. من هم ساعت یازده، از توی خیابان رفتن، وحشت دارم؛ تا چه برسد به شما!» پسر، روی حرفش همچنان ایستاده. «آقا شما هم که مثل پدرم حرف میزنید! باید طرف من را بگیرید.» مشاور، او را حواله میدهد به یک روز دیگر. «حالا بذار با پدرت صحبت میکنم.»