هوا بهشدت گرم شده و کار کردن در این گرما واقعا بسیار مشکل است. به قول حاجعلی کارها طبق زمانبندی پیش نمیرود و اگر بهموقع تمام نشوند مشمول جریمه میشویم. به همین خاطر همه بچهها مجبورند در همین هوای بسیار گرم با سرعت کار کنند. ماه رمضان هم مزید بر علت بود و روزهداری بچهها کار را مشکلتر میکرد، ولی الان که ماه رمضان تمام شده، کارها کمی سرعت گرفته. حتی برای تعطیلات عید فطر عدهای از دوستان که کارهایشان خیلی عقب بود مجبور شدند در ساختمان بمانند و کار کنند. با تمام شدن ماه رمضان دوباره صبحانههای دورهمی برقرار میشود و کار سوژه پیدا کردن من راحتتر.
این روزها کمتر کسی است که ماجرای فیشهای حقوقی را نشنیده باشد. فیشهای نجومی که برخی مدیران دریافت میکردهاند سروصدای زیادی به پا کرده و هرجا که میرویم و هر روزنامهای را که باز میکنیم درباره آن اظهارنظر کردهاند. جالب بود که با این همه جاروجنجال این موضوع هنوز به گوش افراد ساختمان ما نرسیده بود. بچهها معمولا کمتر اهل مطالعه و تلویزیون و اخبار هستند، به همین خاطر از آن مطلع نشده بودند. روز قبل بود که من سر صحبت را باز کردم و از اینکه امیدعلی لباس نو خریده بود استفاده کردم و گفتم حتما فیش حقوقی 200 میلیونی داری که رفتی خرید. ماجرا را برای بچهها توضیح دادم و از حقوقهای کلان برخی مدیران گفتم. امیدعلی که از شنیدن این خبر تعجب کرده بود گفت: «من که فیش حقوقی ندارم. همه حسابوکتاب من در دفتر حاجعلی هست و خبری از آن ندارم. این لباسها را هم از حقوقی که حاجعلی هفته قبل داد گرفتم و تا دو سال دیگر باید آنها را بپوشم.»
از همه جالبتر عکسالعمل سید مرتضی بود که میگفت: «من چند ماه است که میخواهم 2 میلیون وام از بانک بگیرم و بعد از کلی دوندگی موفق به گرفتن آن نشدم. مدام سنگ جلوی پایم میاندازند.» بعد پرسید: «یعنی چقدر از 2 میلیون بیشتر میشود؟» گفتم: «دقیقا بیست برابر آن.» دوباره پرسید: «خب این مقدار پول را برای چند سال میگرفته؟» با خنده گفتم: «برای یک ماه کار.» هاجوواج مانده بود. نمیتوانست اینها را کنار هم بگذارد. وقتی درست توجیه شد یکسره زیر لب آه و نفرین میکرد و میگفت: «نرفتیم مدیری چیزی بشویم!» هرکدام از بچهها درباره آن چیزی میگفتند تا اینکه بحث بالا گرفت. محمد که در ساختمان ما از همه شوخطبعتر است میگفت: «ایکاش پدر من هم مدیر بود و همچین حقوقی میگرفت. اگر اینطور میشد به پدرم میگفتم حقوق این ماهت را بده میخواهم یک ماشین بنز بخرم.» الیاس هم به حرف آمد و گفت: «اگر من همچین مدیری میشدم یک سال میرفتم سر کار و بعد استعفا میدادم و با حقوق یک سالم تا آخر عمر میخوردم و میخوابیدم و میزدم به دامداری.» محسن هم که یکی دیگر از بچههای ساختمان است گفت: «حقوق نصف ماه آن مدیر هم برای تمام عمر من کافی است. با نصف آن هم خانه میخریدم، هم ماشین و یک کار درستوحسابی راه میانداختم تا از کارگری راحت شوم.» حرفهای دوستان همه با چاشنی طنز و مطایبه همراه بود، اما در دل آن هزاران حرف تلخ نهفته بود. پولی که در یک ماه بهحساب مدیری واریز میشود شاید آمال و آرزوی دستنیافتنی کارگری باشد که آن مدیر بهواسطه او این شغل و سمت را عهدهدار شده. کارگرانی که با هزار زحمت و مشقت برای ریال به ریال آن کار طاقتفرسا انجام میدهند.