printlogo


زنده‌باد زندگی!
آِیدا آزاد

 
 
 
همین امروز صبح، صبح یکشنبه 20 تیرماه، اهالی سینما و دوستداران عباس کیارستمی، این کارگردان را از کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به سمت لواسان همراهی می‌کنند تا در خانه ابدی آرام گیرد. کارگردانی که عاشق زندگی بود و دوستان و همکارانش چند روزی می‌شود که با چشم‌های پف‌کرده و صورت‌های درهم روزگار می‌گذرانند و احتمالا امروز بدترین روز زندگی‌شان خواهد بود. یا شاید 14 تیرماه، روزی که عباس کیارستمی از دنیا رفت و خبر در خلال زرورق رنگی شایعه به گوش رسید. کیارستمی از دنیا رفت؟ نرفت. می‌گویند در بیمارستانی در فرانسه بستری شده بود، عمل جراحی‌اش با موفقیت انجام شد اما یک روز بعد، وای... وای... روایت ناتمام می‌ماند و خبر تایید می‌شود. دوستان نزدیکش، متصدیان خانه سینما و تمام منابع موثق خبر را تایید می‌کنند. به این ترتیب ما در مواجهه با مردی قرار می‌گیریم که دستش از دنیا کوتاه است اما عاشق این زندگی بود. در میان خبرها و یادداشت‌ها و در میان توییت‌های غم‌بار و عکس‌های اینستاگرامی سیاه‌پوش و در هنگامه ستاد اطلاع‌رسانی و گردهمایی در موزه سینما، فقط یک سوال پابرجا می‌ماند، مگر عباس کیارستمی که بود و اهمیت عباس کیارستمی بودن در چیست؟
   
عباس کیارستمی کارگردان سینمای ایران بود که فیلم‌هایش حوصله بسیاری از مخاطبان را سر می‌برد و اگر فلسفه و نگاهش به زندگی را دوست نداشته باشی، حتی ممکن است عصبانی‌ات کند. کم‌دیالوگ و کم‌حرکت، نقطه‌ای کاملا خلاف جهت جریان اکشن و درام رایج در سینما. همین نگاه به فیلم‌هایش در داخل ایران باعث شد تا کمتر فرصت اکران و دیده شدن در سینما را پیدا کند. افرادی که نمی‌خواستند بگویند با عباس کیارستمی مشکل دارند، می‌گفتند فیلم‌هایش برای مخاطب ایرانی مناسب نیست و کشدار و ناخوشایند است. به همین خاطر اگر فیلمی از کیارستمی در سینما دیده‌ می‌شد، به نمایش‌های خصوصی محدود بود، آن‌ هم سال‌ها بعد و بسیار دیرتر از زمان انتظار. از این منظر می‌توان عباس کیارستمی را سردمدار گروه هنر و تجربه در نظر گرفت. فیلم‌هایی که نگاه تجربی کارگردانش در هر ثانیه از فیلم‌ مقهورت می‌کرد و خب، چه بگوییم، به ذائقه برخی فیلم‌فارسی‌پسندها نمی‌نشست. اما همین سبک و سیاق فیلم‌سازی او را در دنیا به درجه‌ای از شهرت رساند که منبع اصلی خبر درگذشت او به رسانه‌های انگلیسی‌زبان «ژان‌لوک گدار» پایه‌گذار سینمای موج‌نو فرانسه بود. سبک و سیاق فیلم‌سازی‌اش، حرکت آرام دوربین در کنار دیالوگ‌های کم و کوتاه، داستان‌های ساده و کم‌حاشیه و نگاه به مرگ و ناامیدی، همگی در فیلم‌هایش به چشم می‌آمد و جایزه پشت جایزه برایش به ارمغان می‌آورد. هر فیلمش تا سال‌ها بعد از ساخت، در فهرست جوایز معتبر جهانی قرار می‌گرفت و بارها و بارها به‌عنوان داور در جشنواره‌های مختلف حضور داشت. درباره‌اش می‌توان نوشت که او نخستین موفقیت معتبر جهانی سینمای ایران را به ارمغان آورد که تا سال‌ها بعد نیز مهم‌ترین عنوان سینمایی ایران بود، دست‌کم تا پیش از آنکه اصغر فرهادی، با «جدایی نادر از سیمین»، اسکار بهترین فیلم غیرانگلیسی‌زبان را از آن خود کند.
پس از آنکه فیلم تازه فرهادی، «فروشنده»، در جشنواره فیلم کن دو جایزه معتبر به دست آورد، گفت‌وگویی از عباس کیارستمی در فضای مجازی بازنشر شد که توضیح می‌داد در سال 1997، پس از آنکه نخل طلایی کن را برای فیلم «طعم گیلاس» دریافت کرد، مجبورش کردند به‌محض ورود به ایران از در پشتی فرودگاه خارج شود، مبادا گروه‌های خودسر برایش مزاحمت ایجاد کنند. اما با وجود تمام این فشارها و حرف‌ها و بحث‌ها کیارستمی از ایران نرفت و زندگی در ایران را ادامه داد. فیلم ساخت و پروانه نمایش نگرفت و نمایشگاه گذاشت و کتاب نوشت و به نمایشگاه دوستانش رفت. برای یکی از فیلم‌سازان تیتراژ ساخت و برای دیگری فیلم‌نامه کودکانه نوشت. به‌عنوان مشاور در پروژه‌های مختلف حضور پیدا کرد و حتی با توجه به سبک و سیاق فیلم‌سازی کارگردان‌های دیگر به آن‌ها فیلم‌نامه و داستان پیشنهاد داد. زمانی هم که در یکی از جشنواره‌های خارجی از او درباره محدودیت‌های فیلم‌سازی در ایران پرسیدند، پاسخش این بود که بگذارید دعواهای خانوادگی در داخل خانواده باقی بماند.
   
اما مهم‌ترین دیالوگ‌هایی که از قول او نقل می‌شود و ردپای فلسفه‌اش در دنیای فیلم‌سازی، همین علاقه‌اش به زندگی است. تا جایی که در برنامه «هفت» جمعه‌شب، در ویژه‌نامه‌ای که به بهانه درگذشت او تدارک دیده شد، بهروز افخمی گفت: «کیارستمی در مصاحبه‌ای میان زنده ماندن آثار یا خودش، زنده ماندن خودش را آرزو کرده است. جمله عجیبی است. فکر می‌کنم حرف عباس کیارستمی به معنای بی‌اهمیت تلقی کردن آثار هنری نیست، بلکه به معنای بااهمیت دانستن زندگی است. فرصت بی‌همتای حضور در دنیا، زندگی کردن، تجربه کردن و خلق هنر است.» البته کیارستمی این جمله را فقط به زبان نیاورده است، او در تک‌تک فیلم‌های بزرگسالی که ساخت، این نگاه به زندگی را به ما نشان داد، به‌عنوان فیلم‌هایش نگاه کنید؛ «طعم گیلاس»، «زیر درختان زیتون»، «زندگی و دیگر هیچ»، «خانه دوست کجاست؟» و «کپی برابر اصل». فیلم‌هایی که اگر عنوانشان نشانه‌ای از زندگی ندارد، قطعا در طرح داستانی‌اش مفاهیمی از زندگی گنجانده شده. این عشق و امید به زندگی را می‌توان در پیشینه‌اش جست‌وجو کرد، در سال‌های پایانی دهه 50 و زمانی که فیلم‌سازی را آغاز کرد. زمانی که قدم به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان گذاشت و فیلم‌هایی ساخت و طرح جلدهایی کشید و آن نگاه ناب و خالص کودکانه را پرورش داد. از «مشق شب» و «راه‌حل» و «مسافر» صحبت می‌کنیم، از فیلم‌های متنوعی که با محوریت کودکان ساخته شد و هرکدام تلنگری به مخاطبش می‌زند، تلنگری عمیق و واقع‌بینانه اما در کنار شاعرانگی و لطافتی که ما را میخکوب می‌کند، لبخند روی لب‌هایمان می‌آورد.