روياي بيبازگشت روستا
ديرزماني است كه بشر روياي رجعت به سكون و سادگي طبيعت را دارد اما شواهد و روند شهریشدن، نشان ميدهد ايده بازگشت به روستا ايدهاي شكستخورده است. نگاهي به طرحهاي مختلفي مثل «به روستا برمیگردم» و «بازگشت به روستا با تسهيلات ميلياردي» در سالهاي اخير كه به شكلي طوفاني مطرح شدند، اما خيلي زود رنگ باختند گوياي اين مسئله است. ازآنجاکه مرکزیتزدایی انجام نشده و شهرهای کوچکتر همچنان با مسئله کمبود فرصتهای شغلی دست به گریبانند، مهاجرت به شهرهای بزرگ هنوز حرف اول را میزند و بازگشت را ناممکن میکند. البته امروز دیگر شهرهای کوچک و روستاها بسیاری از امکانات شهرها را دارند. گسترش فضای مجازی بر این امر تأثیرات زیادی داشته است. اما چرخ اقتصاد در کلانشهرها هنوز بهتر میچزخد و درآمدزایی بسیار راحتتر است. به همین خاطر بازگشت به روستا را ديگر نميتوان جزو فانتزيهاي درجه اول انسان اين عصر دانست. هرچقدر شهرها آلوده باشند و نوع و سبك زندگي شهري سلامت و آرامش و آسايش را تهديد كند، مصرفگرايي و روانشدن فاضلاب و آلودگي هوا كابوس اخبار باشد، روستا ديگر سذزسمن آرمانی براي يك زندگي هميشگي نيست؛ چراکه کلانشهرهایی چون تهران و مشهد و اصفهان و تبریز امکان زندگی با درآمد بیشتر و دسترسیهای آسانتری را فراهم میکنند. زندگی در شهرهای کوچک و روستاها حالا براي زمان بسيار كوتاهي توان اقناع شهروندان را دارند، بهطور مثال در قالب گردشگري روستايي و اقامتگاههاي بومگردي كه اقبال زيادي هم نسبت به آنها وجود دارد. بنابراين ديگر مسئله شهر و روستا را نميتوان صرفاً از منظر زيباييشناختي و يا با تكيه بر احساسات بشري بررسي كرد. براي پاسخ درست به چرايي بيميلي انسان در بازگشت به روستاي محل تولدش ميتوان به نظرات جامعهشناسان شهري و روستايي در اين زمينه نگاهي كرد.
گئورگ زيمل، جامعهشناس آلماني در مبحثي گسترده به نام «كلانشهر و حيات ذهني» مسائل زندگي شهري را واكاوي ميكند. يكي از مهمترين عناصر زندگي شهري رشد فرديت است. روند تاريخ جديد شهرنشيني، آزادي فزاينده فرد را از بندهاي وابستگي شديد اجتماعي و شخصي نشان ميدهد. ديالكتيك اجتماعي شدن در نظر زيمل به اين شكل است كه فرد هم در درون جامعه قرار دارد و هم در بیرون آن. جامعه شهري هم پیدایش فردیت و خودمختاری انسان را روا میدارد و هم از آن جلوگیری میکند. گروههاي سياسي، احزاب، گروههاي دوستي و عضويت در آنها نوعي آزادي و فرديت به انسان عطا ميكنند كه نمونهاش در روستا وجود ندارد. روستا و شهر كوچك اجازه حركات فردي و انعطاف تصميمگيري به شخص نميدهند و دائماً او را عضوي از گروه خويشاوندي و... نگه ميدارند. در شهر تقسيمكار تخصصي موجب تمايز بيشتر ميشود و تصميمات فردي رواج پيدا ميكند. تصميماتي كه تبعات آن تا حدود زيادي متوجه خود فرد است نه يك قوم و قبيله.
کلانشهر یکی از ملزومات مدرنيته است. دراينباره زیمل پیوندهای ناگسستنیای بین شهر و مدرنيته مییابد. شهر مدرن از نظر او جایی است که در آن فضای آشنایی به حاشیه رانده شده و فضای غریبگی به وجود آمده است. اين در تقابل با ضرباهنگ موزون و آشنامحور و قابل لمس زندگي روستايي سايشهايي را براي فرد ایجاد میکند.
عنصر بسيار مهم ديگر در زندگي كلانشهري پول است. همین که معاملات پولی جای صورتهای داد و ستد پایاپای پیشین را میگیرند، در صورتهای کنش متقابل میان کنشگران اجتماعی دگرگونی سترگی روی میدهد. پول باعث پیشرفت تعقل میشود که ویژگی جامعه نوین است. پول در روابط انساني جانشین پیوندهای شخصی مبتنی بر احساسات رقیق میشود، آزادی فردی را تقویت میکند، دامنه تمایز اجتماعی را گسترش میدهد و هرجا رواج یابد، پیوندها و وفاداریهای مبتنی بر خون خویشاوندی را سست میسازد.
پيچيدگي و شدت نيز دو عنصر ديگر از زندگي شهري هستند. زيمل در اينجا از مفهومي به نام «نگرش بلازه» يا نگرش دلزده كه تحريكات عصبي موجب آن مي شود سخن ميگويد. تلنبار شدن دلزدگيها روي هم كه ناشي از تحريكات هر روزه زندگي مدرن است قواي شخص را تحليل ميبرد؛ او ديگر قادر به واكنش نشان دادن براي هر اتفاقي نيست و كمكم بيتفاوت ميشود. از همين رو بعد از مدتي شهرنشينان در نظر ساكنان شهرهاي كوچك افرادي سرد و بيترحم ديده ميشوند. انسانها در كلانشهر به خاطر تعدد روابط و مواجهه مداوم با جمعيت زياد بعد از مدتي تبديل به بيگانههاي آشنا ميشوند. آنها ياد ميگيرند كه نميتوان با همه مراوده و معاشرت داشت، اگر قرار باشد آدم با همه جمعيت بهطور مستمر مراوده داشته باشد به اتمهاي بيشماري تجزيه ميشود و از نظر رواني به وضعيت ويرانگري ميرسد.
ديدگاههاي ديويد هاروي و مانوئل كاستلز نيز در اين زمينه قابل تأمل است. از نظر آنها بيشتر نواحي روستايي از تأثير فناوری امروزي مصون نماندهاند، زيرا فعاليت انسان باعث تغيير شکل دنياي طبيعت شده و نظمي دوباره را بر آن حاكم كرده است. امروز ديگر غذا براي ساکنان محلي و خانواده توليد نميشود، بلکه براي بازارهاي ملي و بينالمللي توليد ميشود. کساني که در مزارع و نواحي جداافتاده روستايي زندگي ميکنند از نظر اقتصادي، سياسي و فرهنگي به جامعه بزرگتر وابستهاند. از طرفي کاستلز بر نكتهاي هويتبخش در شهر دست ميگذارد؛ اهميت يافتن هدف از طريق تلاش گروههاي محروم براي تغيير شرايط زندگي.
مجموع همه اينها نشان از چيزي دارد كه موجب ميشود فرد از بازگشت به روستا و شهر كوچك سر باز بزند؛ چيزي كه نوعي استحاله و تبديل شدن به انساني ديگر است. فردي كه سي سال [بيشتر و كمتر] در يك كلانشهر زندگي كرده، ديگر فردي نيست كه از روستا مهاجرت كرده و به شهر آمده بود. او حالا داراي هويت جديدي شده، هويتي كه شهر به او بخشيده و حاضر نيست به راحتي آن را از دست بدهد. او حاضر است با همه مشکلات و مصائب آپارتماننشینی و دوری از محل تولد کنار بیاید، اما درآمد بیشتری برای مصرف داشته باشد. براي چنين فردي داشتن يك خانهباغ در روستاي زادگاه و گاهي گذراندن تعطيلات در آن براي پاسخگويي به نياز ميل به بازگشت كفايت ميكند. بقيه ايام را اما ترجيح ميدهد در جذابيت درخشش نئون لابهلاي زندگي شبانه شهر، زرق و برق آسمانخراش و افسون بينهايتِ زندگي كلانشهري غرق شود.