printlogo


چند تجربه و خاطره از سپری کردن دورانی که این‌روزها خیلی‌ها نگران آن شده‌اند
کنار آمدن با ریسک‌های نوجوانی
نگار مفید

 
 
 
ویدئوی نوجوان‌های اصفهانی، دست‌به‌دست می‌شود و سرخوشی بی‌اندازه‌شان وقتی به سمت پل می‌روند، ناامیدکننده است. آن‌چنان در هیاهوی هیچ به سر می‌برند که انگار هیچ‌کس با آنها درباره جدی‌بودن این جهان، صحبت نکرده است. که اگر از آن بالا به زمین بپرید، قانون جاذبه آن‌چنان بلایی سرتان می‌آورد که آن سرش ناپیداست. اما آنها به حرکت ادامه می‌دهند و تمام! تبدیل به خبر خودکشی می‌‌شوند. والدین خودشان و تمام آنها که نوجوان در خانه دارند، دچار تناقض می‌شوند و می‌ترسند از این احتمال که یک روز فرزندشان از خانه بیرون برود و بعد ... اما نه، شاید هم کار به آنجا نکشید. شاید این بدبینانه‌ترین حالت باشد. شاید برای یک ثانیه واقعیت‌ها شکل بگیرد و در ذهن باقی بماند. با این وجود، ما در این صفحه عادت داریم که از ناامیدی‌ها، بهانه‌ای برای شادمانی بسازیم و از شادمانی، بهانه‌ای برای بحثی جدی‌تر. به همین دلیل است که این‌بار هم به جای تمام آن بحث‌های ناامیدکننده، سراغ خاطرات نوجوانانه‌ای رفتیم که به ما کمک می‌کرد تا چشم‌های‌مان را بیشتر باز کنیم و بیشتر ببینیم و بیشتر بدانیم. 
تا نوجوانی‌های پرماجرا
نوجوانی، دوران عجیبی است؛ آن‌قدر عجیب که هیچ پدرومادری، با قطعیت نمی‌تواند حرف از تربیت صحیح بزند. ریسک بالایی دارد و وقتی پای قوانین سفت و سخت به میان می‌آید، دست و پای افراد می‌لرزد. همان‌طور که وقتی پای آزادی‌های فراوان در میان است، بازهم وقوع چنین اتفاقی، محال نیست. تعادل و تناقض موجود میان ذهن و عمل در نوجوانی، آن‌چنان در هم‌تنیده است که باعث سردرگمی می‌شود. و برای والدین چاره‌ای ندارد به‌جز حضور در لحظه و شناخت بیشتر از فرزند. 
صحبت‌هایم با خانمی که یک دختر 17ساله و یک دختر 18ساله داشت، مثل نور قوی و چشم‌سوزی بود که به ناگهان تمام سیستم عصبی‌ام را مختل کرد. می‌گفت: «من بعضی از قانون‌ها را می‌گذارم به این امید که بچه‌ها آنها را زیرپا بگذارند.» تمام حواسش پی این بود که بچه‌ها یاد بگیرند در مقابل هر آدمی، حتی پدرومادر، نه بگویند و از خودشان محافظت کنند و پای آن چیزی که می‌خواهند، بایستند. می‌گفت: «یک‌روز بچه‌ها گفتند بعد از کلاس زبان، می‌خواهیم برویم سینما، من هم گفتم نه! بعد از کلاس زبان، فقط خانه. اما خوشحال بودم که قرار است بالاخره قانون ما را بشکنند. با ذوق و شوق رفتم پیش شوهرم و گفتم می‌خواهند بعد از کلاس زبان بروند سینما. او با من دعوا کرد که چرا نه گفتی؟ مگر چه عیبی دارد؟ اما من همه هدفم این بود که کمی برای خودشان احساس وظیفه کنند و بیایند و پا بکوبند و اجازه بخواهند. اما هیچ‌کدام از این کارها را نکردند. رفتند کلاس زبان و ساعت 6بعدازظهر هم خانه بودند.» از چشم‌های از حدقه درآمده من، برداشت اشتباهی کرد. به جای آن‌که فکر کند من به حال بچه‌ها دل سوزانده‌ام، شروع به صحبت درباره خودش کرد: «بعضی قانون‌ها را باید شکست، اگر امروز یاد نگیرند با ما سر قوانین احمقانه بجنگند، بعدا در زندگی‌شان می‌خواهند چه کنند؟» خندیدم که «خب قانون احمقانه نگذارید» اما بی‌فایده بود. می‌گفت: «تو که بچه نداری!» و من پیش خودم گفتم که بچه ندارم اما نوجوانی که کرده‌ام و نوجوان‌های زیادی را هم دیده‌ام و قطعا از چنین وضعیتی، به چنان مسئله‌ای نمی‌رسند. این‌گونه بود که بحث درباره نوجوان‌های امروزی پا گرفت؛ نوجوان‌هایی که وقتشان را در سکوت بیش‌ازاندازه می‌گذرانند و زندگیشان پای تبلت و تلفن‌همراه می‌گذرد. اما مسئله به همین جا ختم نمی‌شود. نوجوانی ما با نوجوانی این بچه‌ها زمین تا آسمان فرق دارد. 
یک روز خارج از مدرسه
مدرسه برای ما تنها جایی بود که می‌توانستیم از خانه بیرون برویم و در کنار دوست‌های‌مان وقت بگذرانیم؛ دست‌کم تا سال دوم و سوم دبیرستان که وضعیت این‌گونه بود. ما هم وظیفه خود می‌دانستیم از تمام فرصت‌هایی که در اختیارمان می‌گذارند، استفاده کنیم و ثانیه به ثانیه‌اش را به تفریح و شیطنت و آزار معلم‌ها می‌گذراندیم. از مدرسه هم فرار می‌کردیم، مقصدمان سینما بود، یا کتاب‌فروشی‌ها. به‌هرحال، اگر به  والدینمان هم می‌گفتیم می‌خواهیم برویم سینما، نه نمی‌گفتند؛ اما معلوم نیست چرا هیجان صبحگاهی حضور در سینما، بیشتر از آن بود که خودمان را به مدرسه پایبند بدانیم. هرچند گاهی هم پیش می‌آمد که یک‌نفر نامه‌ای بنویسد و در کلاس، دست‌به‌دست کند و بگوید: «امروز، سینما؟» و با جواب «نه» روبه‌رو شود. به‌هرحال ما اهل شیطنت بودیم و اهل از دیوار مدرسه بالارفتن؛ اما وقتی معلمی پایش را توی یک کفش کرده بود که حتما می‌خواهم مبحث جدیدی را درس بدهم، بی‌خود لج نمی‌کردیم و به قصد نمایش بزرگسالی‌مان پشت پا به تحصلیمان نمی‌زدیم، الان که خوب نگاه می‌کنم، هدف دیگری به‌جز اعلام بزرگسالی نداشتیم، با این تفاوت که کودکانه‌ترین روش را برای ابراز بزرگسالی‌مان پیدا کرده بودیم. و البته، خوش می‌گذشت. چون مجبور بودیم از خودمان مراقبت کنیم و عجیب‌ترین حس‌وحال زندگی‌مان را تجربه می‌کردیم. به سال‌های پایانی دبیرستان که رسیدیم، یادم نمی‌آید پدر کدام‌یک از دوستانم بود که به ما گفت: «بروید دانشگاه بعد هر کاری خواستید بکنید.» و ما در سال‌های پایانی دبیرستان، به این ماجرا زیاد فکر کردیم. مخصوصا که زمانبندی دانشگاه، زمین تا آسمان با مدرسه تفاوت داشت. ممکن بود صبح بیکار باشی و عصر سر کلاس بروی. ممکن بود عصر را بیکار باشی و از ساعت 7:30 صبح دانشگاه باشی و تمام این احتمالات باعث شد تا هر مرتبه که از دیوار راست بالا می‌رفتیم، به خودمان بگوییم: «حالا چه کاری است؟ کمی صبر کنیم.» اما یک مرتبه هم پیش آمد که به قصد شرطبندی از دیوار مدرسه بالا رفتیم و در اولین زنگ تفریح، به مدرسه برگشتیم. چون فقط می‌خواستیم بگوییم که شدنی است. بماند که همان روز، آن‌چنان تعهد سفت و سختی از ما گرفتند که آن سرش ناپیدا بود. 
با روزهای خوش و ناخوش
ما دوست‌های خوبی داشتیم، دوست‌های مجازی، هنوز به زندگی‌مان وارد نشده بودند و مجبور بودیم با همین دوست‌های واقعی و بد و خوبمان بسازیم. با طلاق پدرومادر این یکی، با جنگ‌های پدرومادر آن یکی، با خیانت‌ها، جنگ‌های مالی و کلا تمام آن چیزهایی که در زندگی پیش می‌آمد. اما برون‌ریز ما در مقابل خانواده کمک می‌کرد تا بعضی‌وقت‌ها بیشتر به ما توجه کنند و از خطرها جست بزنیم. همان‌طور که برخی از خانواده‌ها از این برون‌ریز برداشت اشتباهی می‌کردند و کار را به مشکل بیشتر می‌کشاندند. با این وجود، ما بودیم و وضعیت ناخوشایندی به اسم نوجوانی که برای برخی از ما در دل فیلم‌ها و کتاب‌ها، رنگ و بوی دیگری گرفت. افسرده هم می‌شدیم و به جنگ با افسردگی هم می‌رفتیم، اما همین کتاب‌ها نجاتمان می‌دادند. کتاب‌هایی که در مدرسه دست به دست می‌دادیم و گاهی از چشم اغیار می‌کردیم. نکته جالب اینجاست که در زمانه‌ای که ما هرروز کتاب‌های غیردرسی را می‌بردیم و می‌آوردیم، آدم‌هایی پیدا می‌شدند که کتاب‌ها را در مدرسه جا می‌گذاشتند: «ما کتاب غیردرسی را یک‌بار به مدرسه می‌بردیم و یک‌بار با خودمان خارج می‌کردیم. فاصله‌اش یک‌ماه می‌شد. یک‌مرتبه یکی از این کتاب‌های زرد را یک ماه در مدرسه چرخاندیم. آن را جلد گرفته بودیم و پای یکی از درخت‌ها قایم می‌کردیم.» آن‌چنان این جمله را با سرخوشی به زبان ‌آورد که باورنکردنی نبود. دوباره 15ساله شده و کتاب جدید را در دست گرفته و احتمالا به درختی فکر می‌کند که گوشه مدرسه جاخوش کرده بود و خدا می‌داند چند داستان عاشقانه شنیده است.
روزهایی که مغضوب بودیم
ما، نه آن نوجوان‌های مغموم بودیم که سرمان داد بزنند و ما چیزی نگوییم و نه آن نوجوان‌هایی بودیم که از دیوار راست بالا برویم و از هیچ‌چیز و هیچ‌کس نترسیم. مدرسه برایمان حکم دوا و درمان را داشت و خانه برایمان فرصت خیالپردازی بود. برنامه‌های تفریحی می‌چیدیم که فردا در مدرسه چه حرکتی انجام بدهیم و آن‌طور که از حرف‌های هم‌سن و سال‌های‌مان برمی‌آید، این ماجرا عمومیت داشت. گاهی سربه‌سر گذاشتن  معلم‌های‌مان بود و البته بیشتر با بچه‌هایی که فکر می‌کردند تافته جدابافته‌اند. بعضی‌وقت‌ها هم پای خانواده‌های‌مان به میان می‌آمد که حکم روبه‌روشدن با مرگ را داشت. اما از پس تمام این خاطرات نوجوانی، از پس آن شاعرانگی‌ها و شکست‌ها، از پس تمام آن اتفاق‌های ریز و درشت که سرنوشتی متفاوت برایمان رقم زدند، جاخالی دادیم و خودمان را بیرون کشیدیم. ساده‌ترین تعبیر برای گذر از نوجوانی شاید همین باشد، همین که جاخالی‌دادن را با تمام وجود، متوجه شوی و بدانی چه موقعی باید چشم ببندی و بگذری و خودت را از خطر در امان نگه داری. چه زمانی باید خودت را به‌دست باد بسپاری و از دیوار مدرسه بالا بروی و چه زمانی برای نشستن پشت نیمکت‌ها مناسب است. کیست که نداند در محاسبات یک نوجوان، اشتباهاتی هم رخ می‌دهد، شبیه به یک بزرگسال که گاهی اشتباهاتش را پنهان می‌کند. با این وجود، تصویر ما از نوجوانی، با همین شیطنت‌ها و برنامه‌ریزی‌ها و قانون‌شکنی‌ها و قانون‌پذیری‌ها شکل گرفت. تصویری که اغراق در آن، موقعیتی اشتباه را رقم می‌زند و تعادل را از میان می‌برد.