گاهی خبرها تکاندهندهتر از آن چیزی است که بهسادگی بتوان از کنارشان عبور کرد. گروههای انتحاری بمبهایی را به خود میبندند و در میان مردم بیگناه صدای انفجار بلند میشود؛ بعد جانهای بیپناه از بدنهای بیگناه پر میگیرند و میروند. کمی آن سوتر، هزاران کودک آواره میشوند و برای رهایی از جنگ و ویرانی و خون به آب میزنند تا آن سوی آبها، ساحلی امن بیابند و بتوانند کودکیهای ازدسترفته خود را بازیابند و در بستری گرم، شبی را آرام به خواب بروند. در مسیر نجات اما موجها امان نمیدهند؛ کودکان برای همیشه به خواب میروند. در خواب ابدی، احتمالا رویای بزرگ شدن خود را میبینند که دیگر جنگی در کار نیست و همه جا را صلح در بر گرفته است. همان رویای «کودکانِ به آغوش مرگ رفته» با سقوط یک اتوبوس به کابوس مرگ دیگری بدل میشود. این بار سربازان به کام مرگ میروند؛ بیآنکه گلولهای شلیک شود. بیآنکه جنگی باشد و تفنگی پر شود. روزگار غمانگیز دنیای امروز، تنها به خط خون خاورمیانه محدود نمیشود. آن سوی آبها هم که قرار بود پناهگاه قربانیان جنگهای خاورمیانه باشد، چیزی کم ندارد. هرروز انفجاری در جایی، بمبهای بزرگی را به رسانهها روانه میکند. گاهی هم کسی اسلحه در دست میگیرد و مردم غرب را از این دنیای پرهیاهو بینصیب نمیگذارد تا این جمله تکرار شود که «خطر از آنچه فکر میکنید به شما نزدیکتر است».
تنها به اندازه چشم برهم زدنی، زمان میبرد تا جانهای زیادی گرفته شود. از آن دردآورتر، کلاهکهای هستهای بیشمار در انبارهاست که قدرت دهها بار نابودی کامل زمین را به رخ میکشد. از جنگها و بمبها و گلولهها که بگذریم، به سرزمینهایی میرسیم که انسانها بیآنکه گلولهای شلیک شود، خودشان پیشتر در حال جان دادن هستند. آنها از گرسنگی، از فقر، از گرما، از سرما و از همه نداریهای خود جان میدهند و میمیرند. قاره سیاه، از این دست مرگها را بارها و بارها به خود دیده است. همانجا عدهای میآیند و زنان و دختران را به تاراج میبرند و مرگ روح زندگی را رقم میزنند. سرت را که برمیگردانی و به خاور دور میروی، آنجا هم عدهای در جنوب شرقیترین سرزمینهای قاره کهن، در کارگاههای بزرگ سرمایهداری، جان میکَنند تا چرخهای بزرگ بنگاههای قدرت و ثروت بچرخد. بعد آنها خودشان زیر همین چرخها، صدای خرد شدن استخوانهایشان را میشنوند.
در میان مرگها و خونها و غمها، شاید همهشان را نتوانیم ببینیم و بشنویم. گاهی یکی از همان کودکانِ گرفتارِ موجها، به ساحل مینشیند و در قاب عکس دوربین رسانه شکار میشود. آن زمان بمب رسانهای به همهجا سرک میکشد. اما آن سوی آبها هر اتفاقی، هر مرگی و هر فاجعهای در صدر خبرها جای میگیرد. همه فریاد وامصیبتا سر میدهند و عزمی جهانی برای سوگواری به راه میافتد. حالا نه آنکه آن مرگها دردآور و غمانگیز نیست، نه آنکه آنها بیگناه نیستند، اما این سوی آبها در خط خون خاورمیانه هم، مرگها آنچنان بیاهمیت نیست که صدایی از کسی درنیاید. همان مرگهای شمال هم زمانی اهمیت مییابد که در حاشیه نباشد. مرگهای حاشیهای انگار مرگ نیست. انگار که مدتها پیش مرده بودند، چراکه صدایی از آنها شنیده نمیشد. وقتی صدایی نباشد چه تضمینی هست که حیاتی در کار باشد. وقتی تمام هیاهوی زندگی در سکوت سپری شود، وقتی تمام رنجهای گذر عمر شنیده نشود، وقتی فریادها و فغانهای روزگار مردم سالخورده به گوش نرسد، وقتی شکوههای آنها بیپاسخ بماند، دیگر چه انتظاری هست که صدای مرگ آنها شنیده شود.