چه میدانستم دانشآموزبودن یعنی چه؟ هفتسال از عمر مدرسهای من گذشته بود و هنوز مدرسه، تکلیفی بود برای گذران عمر.
روزهای دبستان و راهنمایی، در مدرسهای شبیه همه مدرسههای دههشصت گذشت؛ با پنجرههایی رنگشده و زنگ تفریحهای یخزدهای که نباید میدویدیم و نباید هیچکاری میکردیم بهجز درسخواندن.همینطور سنم گذشت و تکلیف این شد که بروم دبیرستان. اما شانس و سرنوشت، داستان دیگری برای من چیده بود؛ داستانی به رنگ کاشیهای فیروزهای قدیمی با شعرنوشتههایی از فردوسی که میخواست «کزین برتر اندیشه برنگذرد». از آن پنجرههای تمامرنگشده و حیاط کوچک که هفتسال هر پاییز مرا میبلعید، رها شدم و قدم گذاشتم به حیاط مدرسهای که کلاسهایش سقف و پنجرههایی بلند داشت و تاریخ، روی تکتک آجرهایش نقش بسته بود. جایی در حوالی چهارراه ولیعصر(عج) سال 1376، دانشآموزبودن که هیچ، معنای انسانبودن را فهمیدم. بالاخره بعد از هفتسال، آن ساختمان هفتادساله، آن کاشینوشتههای قدیمی و سقفها و پنجرههای بلند به وقت کسلی کلاسهای درس، حرفهای تازهای برام من داشتند و یادم دادند که میشود شکل دیگری فکر کرد، بود و خواست. ساختمان قدیمی، ساکت و بیصدا سرجایش ایستاده بود، اما قویتر از نظام آموزشیای که مرا، ما را، درسخوان و مودب و آیندهساز شعاری و کلیشهای میخواست، قصههای دیگری برای ما تعریف میکرد. روزگار هم به کمک آمده بود؛ روزهای اصلاحات بود و روشنی و امید به آینده. آینده دیگر شعاری نبود که پشت رنگ سفید پنجرههای کلاس درس گم شود. راحتتر زندگی را پذیرفتم و از همه آنچه که دوران بلوغ میتواند بر سر یک نوجوان بیاورد، به امید آیندهای که در راه است، گذشتم و زندگی را شکل دیگری شروع کردم تا امروز. روزگاری که همچنان نوجوانانش ناشناس هستند و هرچندوقت یکبار، با خبری همه را شوکه میکنند. دانشآموزها روی کاغذ این هفتهنامه، در حرف و کلام سخنرانهای مناسبتی برای روز دانشآموز یا همایش سلامت نوجوانان و تربیت و ... هویت مستقل خود را دارند و تعریف خاص خود. اما واقعیت در زندگی روزمره دانشآموزها و درواقع نوجوانان، در ذهن تکتک بچههایی که دانشآموز خوانده میشوند، به شهادت خبرها و اتفاقات یا مرور خاطرات و تجربه زیسته خودمان، در آیندهای دیگر شکل میگیرد؛ در خاطرهها و روایتهای دوران بزرگسالی. معدود آدمهایی این شانس را دارند که دقیقا در همان روزهای «دانشآموزی» از هویت ویژه و منحصربهفرد خود، آگاه شوند و بدانند که یک عمر زندگی پیشروی آنها است و قویترین دستها را برای تغییر دارند. کاش پیش از آن که دیر شود، پیش از آن که شانس و سرنوشت، کودکی و نوجوانی یک انسان را در دست بگیرد، هویت مستقل و آزاده و آیندهساز را به این کوچکهای دوستداشتنی آموزش دهیم تا آنچه در آینده برای جامعه ایرانی رخ میدهد، معنای واقعی تغییر و بلوغ را داشته باشد.