مشاهده افراد بیکاری که میتوانند شغلی خانگی داشته باشند، ذهن را به این سمت میبرد که چرا این افراد به اینگونه مشاغل جذب نمیشوند؟
به عنوان مثال، روستائیانی که بااستعداد هستند و با یادگیری بعضی هنرهای دستی، میتوانند محصولاتی قابلفروش در بازارهای رقابتی تولید کنند، کافی است از وجود چنین فرصتی اطلاع پیدا کنند تا وارد آن کسبوکار شوند.
من محصولات خاتمکاری بسیار باکیفیتی را دیدهام که در یکی از روستاهای اطراف اصفهان، بهصورت خانگی تولید میشوند و در عینحال، با قیمتی بسیارکمتر از آنچه در میدان نقشجهان به فروش میرسد، قیمتگذاری میشوند. این یعنی تولید صنایعدستی بهصورت شغل خانگی، امکانپذیر و توجیهپذیر است. امّا چرا افراد، سراغ این منابع درآمدی نمیروند؟
مشاغل خانگی و شکست بازار
عدم ورود بیکاران به مشاغل خانگی، یکی از موارد «شکست بازار» به حساب میآید. قبلا در ادبیات اقتصاد، مباحث «Microfinance» یا «تأمین مالی خُرد» مورد بحث قرار گرفتهاند و «شکست بازار مالی» در تأمین مالی مشاغل خانگی به رسمیت شناخته شده است. علاوه بر شکست بازار فوق، موارد دیگری هم قابلمشاهده هستند؛ از جمله شکست هماهنگی و همچنین جنبههای رفتاری که جای بحث مفصل دارند. شکست بازار در تامین مالی مشاغل خانگی، به این علل اتفاق میافتد:
علت اول: وامدهنده و وامگیرنده، اطلاعات نامتقارنی دارند - که خود منجر به کژگزینی میشود - و نتیجتا هزینه متوسط تمامشده وام برای وامدهنده، بالا میرود.
علت دوم: هزینه مبادله تامین مالی بالاست و برای مشاغل کوچک و خانگی توجیه اقتصادی ندارد. تصور کنید که برای گرفتن یک وام، باید چند ضامن و چندین چک و سفته وتضمین دیگر ارائه کرد و این ممکن است جذابیت تامین مالی را برای مشاغل خانگی کم کند؛ بهخصوص اگر سوگیریهای رفتاری افراد را به مسئله اضافه کنیم، این نقیصه شدت مییابد.
علت سوم: بسیاری از مشاغل خانگی، بازدهی بالا ندارند؛ بنابراین مثلا گرفتن وام با نرخ سودهای بالا، توجیه اقتصادی ندارد.
شکست هماهنگیای که در مورد مشاغل خانگی اتفاق میافتد، به این معناست که بسیاری فرصتها وجود دارد ولی از چشم بیکاران یا بنگاهها، مخفی میماند. مثلا بنگاهی را تصور کنید که میتواند تولید قطعه مشخصی را به مشاغل خانگی بسپارد، اما این افراد توسط بنگاه شناسایی نمیشوند و همچنین این افراد از وجود چنین فرصتی اطلاع پیدا نمیکنند. به عنوان مثالی ملموستر، بستههای پذیراییای را که در اتوبوسهای بینشهری ارائه میشوند، تصور کنید که قابلیت تولید در خانه را دارند. جعبههای شیرینیای را که تولید آنها بعد از چاپ مقوا، تنها برش و منگنهکردن را میطلبد، میتوان به عنوان تولید خانگی تعریف کرد. این مثالها، ملموس بودند امّا موارد بسیاری وجود دارند که همین الان هم به ذهن من و شما نمیرسد.
شکست بازار در قبال مسائل خانگی، بهواسطه جنبههای رفتاری هم اتفاق میافتد. مطالعات متعددی در اقتصاد رفتاری نشان دادهاند که وقتی بیکاری منجر به فقر شود، خود فقر منجر به کاهش ظرفیتهای ذهنی خواهد شد. ریسکپذیری، مهارت و توانایی برنامهریزی، کم میشود و توانایی پایبندی به برنامه ریختهشده نیز بهشدت افت میکند. روستایی را در نزدیکی اصفهان سراغ دارم که مردان آن روستا، بعد از ورشکستشدن کارخانههای حولهبافی نزدیک روستا، در کوچهها زیر آفتاب مینشینند و در نتیجه آن، نرخ اعتیاد در آن روستا بالارفته و وضعیت اجتماعی نابهسامانی ایجاد شده است. اخیرا آموزشدهندگانی از نهادهای دولتی برای آموزش بعضی مهارتهای مربوط به مشاغل خانگی به آنجا رفتهاند، ولی با وجود امکانات دولتی ارائهشده، مردان، استقبال چندانی نکردهاند و فقط تعدادی از زنان، مهارتها را آموختهاند. این مثال نشان میدهد که جنبههای روانی تا چه اهمیت دارند. ممکن است مردهای روستای مذکور، ورود به مشاغل خانگی را کسرِ شأنِ خود بدانند و یا احتمال پیداکردن کاری مناسب را ناممکن بدانند و به همین سادگی، خود را از یک فرصت، محروم کنند. بنابراین در این مورد هم نیاز به دخالت نهادهای عمومی وجود دارد.
نهادهای عمومی چه باید بکنند؟
براساس ادبیات اقتصاد بخش عمومی و اقتصاد بخش عمومی رفتاری، پیشفرض، این است که بازارها خودبهخود، اصلاح شده و به تعادل مطلوب میرسد و دولت یا نهادهای بخش عمومی، تنها درصورتی باید در اقتصاد دخالت کنند که با پدیده «شکست بازار» مواجه شویم. در مورد خاص مشاغل خانگی، یک فرد بیکار بهطور خودبهخود، دنبال بهترین فرصت شغلی میگردد؛ مگر آنکه موانعی وجود داشته باشد. بعضی از این موانع، بیرونی بوده و بسیاری از آنها ذهنی هستند. کار نهادهای عمومی، این است که این موانع را برطرف کنند.
اگر بهصورت فرآیندی به مسئله نگاه کنیم، میتوانیم موانع را شناسایی کنیم:
شخص، ممکن است نسبت به فرصتهای موجود، آگاهی نداشته باشد. در این حالت، راهانداختن سامانهای که بتواند این فرصتها را معرفی کند، بسیار کمککننده است.
شخص از فرصت مذکور اطلاع دارد و میداند که بازدهی مناسبی ایجاد خواهد شد، اما از نظر روانی، عزم جدی برای شروع کار را ندارد. در این حالت، با طراحی تلنگرهایی (Nudge)، میتوان در افراد انگیزه حرکت ایجاد کرد.
شخص از فرصت اطلاع دارد، عزم جدی هم دارد، امّا دانش مربوطه را ندارد. در این حالت باید به او آموزشهای رایگان ارائه داد تا مهارت موردنیازش را کسب کند. مسلما نباید از آموزههای اقتصاد رفتاری در این مرحله نیز غفلت کرد. از ابزارهای تکنولوژی آموزشی، میتوان در این راستا بهشدت استفاده کرد.
شخص از فرصت اطلاع دارد، عزم جدی هم دارد، دانش مربوطه را هم دارد، امّا برای شروع، نیاز به منابع مالی دارد. در این حالت، باید روشهایی برای تامین مالی او (به میزان کم) فراهم کرد.
در این قسمت لازم نیست منابع الزاما بهصورت تسهیلات مستقیم باشد. صندوقهای قرضالحسنه چرخشی و دیگر تکنیکهای مرسوم در تامین مالی خرد، تجربههای جهانی موفقی را داشتهاند. شخص، فرصت را میشناسد، عزم جدی هم دارد، مهارت تولید خانگی را هم دارد، منابع مالی هم دارد، امّا توانایی بازاریابی مناسب ندارد. در این حالت هم باید نهادهای بخش عمومی زیرساختهایی ارائه کنند.
راهاندازی واحدهای تحقیق و توسعهای که بهطور تخصصی روی ترویج و بسط مشاغل خانگی تحقیق کنند، میتواند در راستای افزایش اثربخشی فعالیتهای نهادهای عمومی در حوزه مذکور بسیارموثر باشد. به عنوان مثال، بسیاری از مشاغل خانگی از طریق فضای مجازی و اینترنت قابل ایجاد هستند و با توجه به هزینههای مبادله بسیارپایین، امکان ایجاد استارتآپهایی شبیه اسنپ و یا وبسایت ترجمه و تایپ و ... وجود خواهد داشت. در این مورد اخیر، صرفا بعضی دخالتهای جزئی در بازار، باعث بهبود تعادل خواهد شد.