همیشه که حال خوب ما بستگی به خواندههایمان ندارد، گاهی وقتها دیدهها و شنیدههایمان حال ما را خوب میکنند و دنیایی متفاوت برای ما میسازند. نگاهمان به دنیا را تغییر میدهند و صدایی متفاوت را به گوشمان میرسانند. نمونهاش را در خبری دیدم که چند روز پیش از زبان یکی از مدیران سازمان محیطزیست نقل شد. زمانی که درباره هیئتهای عزاداری از او پرسیدند و اشارهای به اطلاعیه سازمان محیطزیست داشت و گفت بهتر است در هیئتهای مذهبی به جای استفاده از ظروف یکبارمصرف پلاستیکی از ظرفهای کاغذی استفاده شود. گفت بهتر است مساجد و حسینیهها فکری به حال مدیریت پسماندهای مراسم کنند و بهتر است که جلوی رهاسازی پسماندها را بگیرند. منظورش از پسماند آن مفهوم سخت و پیچیدهای که در ابتدا به ذهن میرسد نبود. میگفت بهتر است سطل زباله یا کیسههای زباله بزرگ تهیه کنند تا ظرفهای یکبارمصرف را کف خیابان نبینیم. این موارد هرچند بسیار ساده به نظر میرسند؛ اما وقتی به چشم میبینیم که چنین اتفاقی میافتد، سرشار از ذوق و شوق میشویم و به خودمان افتخار میکنیم.
مثلا روز سوم ماه محرم بود که من چنین احساس افتخاری را به دست آوردم، باورم نمیشد در چنین سرزمینی زندگی میکنم. هیئت نزدیک خانه در حال پخش چای بود و لیوانهای پلاستیکی یکبار مصرف را گذاشته بودند دم دست تا هر تعداد که لازم شد در اختیار داشته باشند. کمی که گذشت، این پا و آن پا کردن برای نوشیدن چای که تمام شد و به پایان رسید، هنوز چند قدمی از هیئت دور نشده بودیم که یک نفر با کیسه پلاستیکی خیلی بزرگ جلو آمد و گفت:«لیوان رو لازم ندارین؟» معلوم بود لیوان را لازم نداشتیم؛ اما او پرسید. منظورش این بود که لیوان را به او بدهیم و با خیال راحت برویم. آنجا بود که به سمت بالای خیابان نگاه انداختم و دیدم در هر چهارگوشه یک نفر با پلاستیکی بزرگ ایستاده و لیوانهای یکبارمصرف را از دیگران تحویل میگیرد. درست است که ما کاری انجام نداده بودیم بهجز نوشیدن یک فنجان چای؛ اما حال خوب و پرافتخاری داشت وقتی میدیدی یک نفر فکر همهجای کار را کرده است.