چرا برخی زنان به سلامت خود اهمیت نمیدهند؟
زن ستون خانه است. شاید این جمله تکراری و کلیشهای باشد، اما واقعیت است. این را سپیده میگوید که این روزها بیشتر وقتاش در بیمارستانها و مراکز دیالیز میگذراند تا مادرش سه روز در هفته به دستگاه وصل شود و خونش پاک شود و دوباره به خانه برود. این جمله تکراری را مریم با گوشت و خون و استخوان درک میکند، چون حالا خودش یک مادر است. مادری غمگین و افسرده که خودش هم مادری افسرده داشته و در کودکی شاهد بیماری و ناراحتی روانی مادرش بوده و حالا پای ثابت دفترهای مشاوره و روانشناسانی است که به او کمک میکنند از افسردگی رها شود و بتواند برای دختر سه ماههاش مادری کند. این جمله را زهرا خیلی خوب درک میکند؛ کسی که در دوران جوانی به سلامتیاش اهمیت نداد و درمان هر دردی را گذاشت برای فردا. حالا فردایی است که زهرا میخواست به آزمایش برود، فردایی است که زهرا میخواست سونوگرافی انجام دهد، فردایی است که زهرا وقت دکترش را به دلیل بیحوصلگی و کارهای مهمتر کنسل کرده و حالا فردایی است که زهرا بیمار است. یک بیماری مزمن که اگر روزهای اول جدی گرفته میشد، همان روزها درمان میشد و تمام. اما حالا زهرا درگیر همه بیماریهایی است که به قول خودش اگر کمی به آنها محل میگذاشت هیچ وقت به این روز نمیافتاد. زن ستون خانه است، البته به شرطی که سالم باشد.
اکرم احمدی روزنامهنگار
زهرا، شاید وقتی دیگر
زهرا زنی ۵۴ ساله است. به قول خودش چیزی از جوانیاش نفهمیده و حالا در میانسالی هم باید درد بکشد و دنبال درمان دردهایی باشد که هیچوقت جدی نگرفت. آنقدر هر دردی را جدی نگرفت که حالا همه چیز جدی شده است: «اوایل فقط کمی قند خونم بالا بود. دکتر گفت باید رژیم بگیرم و وزنم را پایین بیاورم. اما من درگیر بچهها و کار و زندگی بودم. اصلاً وقت نمیکردم به خودم برسم. غذای رژیمی درست کردن و ورزش کردن هم وقت میخواست که من اصلاً نداشتم. یعنی راستش هیچ چیزی را جدی نمیگرفتم. میگفتم حالا مثلاً قند خونم بالا باشد چه اتفاقی میافتد. شکر و قند نمیخوردم اما برنج و نان و شیرینی و بستنی همیشه بود. هیچوقت پرهیز غذایی نداشتم. چای را با توت میخوردم اما بعد از چای بستنی و شیرینی میخوردم. انگار همه چیز برایم شوخی بود.»
همه چیز برای زهرا شوخی بود. تا اینکه کمکم عوارض قند خون بالا شروع شد: «بعد از یکی دو سال که دکتر به من گفت قند خونت بالاست، کمکم متوجه شدم که زخمهای بدنم خیلی دیر بهبود پیدا میکند و گاهی حتی یک بریدگی ساده انگشت عفونت میکرد و چند هفته طول میکشید تا زخم خوب شود. بچههایم میگفتند حتماً باید بروی دکتر. من هم میگفتم شنبه میروم. همیشه از دکتر رفتن فراری بودم. آنقدر شنبه آمد و رفت و که ناگهان دیدم زخم پایم اصلاً خوب نمیشود و هر روز بدتر میشود. آنقدر وضعیت زخم شست پایم بد شده بود که پسرم من را به اورژانس بیمارستان برد. همانجا قند خون من را آزمایش کردند بالای ۵۰۰ بود. دکتر به من گفت یعنی شما متوجه نشدید که این زخم به دلیل قند خون بالا و دیابت به وجود آمده است؟ دکتر بسیار تعجب کرده بود. از این متعجب بود که چطور علائم و نشانههای دیابت و قند خون را جدی نگرفتم. به دکتر گفتم تکرر ادار و خستگی داشتم اما فکر میکردم به دلیل فعالیت زیاد و تشنگی است. من حتی نمیدانستم عطش و تشنگی که همیشه داشتم به دلیل قند خون بالاست.» زخم شست پای زهرا هیچوقت خوب نشد و پزشکان مجبور شدند به دلیل جلوگیری از پیشرفت و نفوذ آلودگی به بافتهای سالم، شست پای او را قطع کنند: «بعد از قطع انگشتم تازه فهمیدم موضوع جدی است. دکترها گفتند خیلی دیر نگران شدی چون دیابت و قند خون بالا قلب و عروق را هم درگیر کرده. فشار خونم هم بالاست و تازه متوجه شدهام یکی از کلیههایم مشکل جدی پیدا کرده و ممکن است از کار بیفتد. پزشکان میگفتند شانس آوردهای که هر دو کلیهات مشکل پیدا نکردهاند در غیر این صورت باید دیالیز میشدی.» زهرا ۵۴ ساله است، انگشت پایش قطع شده و حالا درگیر بیماری قلبی و کلیوی است. بیماریهای جدی که اگر یکی از شنبهها دنبال درمانش میرفت شاید حالا درگیر هیچکدام از آنها نبود: «من هیچ دردی را جدی نگرفتم. یک مسکن میخوردم و میگفتم خوب میشوم. یعنی همیشه یک اولویت دیگر داشتم. میگفتم پول دکتر و آزمایش را به یک زخم دیگر میزنم. مثلاً صرفهجویی میکردم. یعنی دلم نمیآمد پول دکتر و دوا بدهم. فکر میکردم این شکلی بهتر است، کار خوبی کردهام و جلوی خرجهای بیهوده را گرفتهام. اما حالا هر هفته دکتر هستم. آزمایش میدهم و اکو قلب و نوار قلب و تست ورزش و قرص و کپسول میخرم و... مثلاً میخواستم صرفهجویی کنم، حال خوبی هم ندارم و چند برابر آن پولهایی که مثلاً فکر میکردم صرفهجویی میکنم، خرج میکنم تا کمی حالم خوب باشد.»
مریم، غم عادت همیشگی
مریم ۲۸ ساله است. یک دختر سه ماهه دارد و حالا با افسردگی پس از زایمان دستوپنجه نرم میکند. مریم مادری افسرده است که در آغوش مادری افسرده بزرگ شده است: «دلم نمیخواهد برای دخترم یک مادر غمگین و افسرده باشم. من فرزند یک مادر افسرده هستم و همه دوران کودکی و جوانیام در خانهای گذشت که زن خانه هیچوقت حالش خوب نبود. یا پتو روی سرش میکشید و میخوابید یا آنقدر با پدرم دعوا میکرد که همه را از خانه فراری میداد. من فرزند مادری هستم که برای هیچ چیزی شوق و اشتیاق نداشت. امید و آرزو در خانه ما معنایی نداشت. هیچ نوری در خانه ما نبود. پردههای تیره همیشه جلوی نور خورشید را میگرفت. شب که میشد یک آباژور در خانه بزرگ ما روشن میشد و بقیه خانه تاریک بود چون مادرم از نور و روشنی بیزار بود و میگفت سرم درد میگیرد و میگرنم عود میکند و...» مادر مریم همزمان با زایمان فرزند دومش یعنی برادر مریم، مادر و خواهرش را در یک تصادف رانندگی از دست میدهد و دچار افسردگی و سوگ همیشگی میشود. افسردگی که هیچوقت درمان نشد و سوگی که هیچوقت نقطه پایانی نداشت: «من چهار ساله بودم که برادرم به دنیا آمد. یک روز بعد از به دنیا آمدن برادرم مادربزرگ و خالهام در راه تهران تصادف کردند و از دنیا رفتند. مرگ مادربزرگم و خالهام خیلی برای مادرم سنگین بود. آنها برای مراقبت از مادرم میآمدند که تصادف کردند. همین موضوع حال مادرم را به هم ریخت، آنقدر حالش بد بود که چند ماه بیمارستان روانی بستری شد. پدرم برای من و برادرم پرستار گرفت. مادرم بعد از چند ماه به خانه برگشت اما هیچوقت حالش خوب نشد. همیشه عزادار بود. تا قبل از مرگش حتی یک روز هم لباس رنگی نپوشید. همیشه لباسهایش سیاه بود. هیچوقت نمیخندید. مسافرت نمیرفت و حتی خرید هم نمیکرد. یک اتاق مخصوص برای خودش داشت که پردههای سیاه و ضخیم داشت. پردهها همیشه جلوی نور را میگرفت. نه غذایی میخورد نه غذای درست و حسابی برای ما درست میکرد. صبح از خواب بیدار میشد و یک تکه مرغ میانداخت قابلمه و آبپز میشد و میگذاشت روی میز تا من و برادرم آن غذای بدبو و بد مزه را بخوریم. اصلاً هم برایش مهم نبود این غذا هیچ مزهای ندارد. خودش به زور یک لقمه میخورد و میرفت. پدرم برای مادرم هر کاری که از دستش برمیآمد انجام میداد. حتی برای مداوا او را به انگلیس برد. اما مادرم همکاری نمیکرد. حتی با پرستارهایی که پدرم استخدام میکرد، سازگاری نداشت و آنها را از خانه بیرون میانداخت. دکترها و روانپزشکها میگفتند خودش باید بخواهد تا از این حال خارج شود. میگفتند بیماری خاصی ندارد و فقط یک افسردگی ناشی از سوگ است و اگر داروهایش را بخورد حالش خوب میشود. اما مادر من هیچوقت نخواست که حالش خوب شود.» مریم از روزهایی که پشت سر گذاشته میگوید، روزهایی که هیچوقت فراموش نمیکند: «همه کودکی و جوانی من و برادرم در تاریکی و ناامیدی گذشت. پدرم خیلی برای ما تلاش کرد. همیشه با پدرم به پارک و رستوران میرفتیم اما جای مادرم همیشه خالی بود. همیشه ما سه نفر بودیم که سفر میرفتیم و جشن تولد میگرفتیم و شمع فوت میکردیم. مادرم هیچوقت نبود. هیچوقت برایمان مادری نکرد. همیشه میگفت حوصله ندارم. حال ندارم. سرم درد میکند. ما درک میکردیم که او بیمار است، اما هیچوقت به خاطر فرزندانش سعی نکرد که حالش خوب شود. هیچوقت دست نوازش روی سر من و برادرم نکشید. هیچوقت ما را در آغوش نگرفت و نبوسید. همیشه میگفت شما خیلی لوس هستید و... گوشه قلب من همیشه خالی است. من مادرم را خیلی دوست داشتم، اما هیچوقت از او مهر و محبتی ندیدم. همیشه تنها بودم. نه از غمهایم میتوانستم برایش بگویم نه از شادیهایم. دختر باید با مادرش درددل کند اما من همه حرفها را نمیتوانستم به پدرم بزنم. با اینکه پدرم خیلی با من رفیق بود، اما یک حرفهایی است که نمیتوان به پدر گفت. جای خالی مادرم در همه لحظات زندگی من بود. از جشنهای تولدم گرفته تا جشن فارغالتحصیلی و حتی جشن عقد و ازدواج. مادرم حتی به مراسم عقد من نیامد و گفت من حوصله این مسخره بازیها را ندارم. تمام. ازدواج من برای مادرم مسخره بازی بود.» مریم حالا خودش مادر است و نشانههای افسردگی دارد: «وقتی با روانشناس صحبت میکردم به من گفت نشانههای افسردگی داری. بدنم لرزید. دلم نمیخواهد دخترم هم چیزهایی را که من تجربه کردهام، به چشم ببیند. من نمیخواهم یک مادر افسرده باشم. به خاطر دخترم هر کاری میکنم. من نمیخواهم یک مادر افسرده و همیشه غمگین باشم و دنیای سیاه و پر از ناامیدی برای دخترم بسازم.»
سپیده، مادری برای همه
مادر سپیده شاید فقط مادر سپیده و خواهر سپیده باشد، اما واقعیت چیز دیگری نشان میدهد. مادر سپیده مادر همه فامیل است. مادر خواهران و برادران و حتی خواهر شوهرها و برادرشوهرها. سپیده میگوید: «مادر من شاید در اسم فقط دو دختر داشته باشد، اما برای همه فامیل مادری میکند. یعنی مادر من همه جا برای کمک کردن نفر اول است. به جاریاش کمک میکند ۱۰۰ کیلو باقالا پاک کند. به خواهر شوهرش کمک میکند نخود فرنگی پاک کنند. برای خواهرانش آبغوره و آبلیمو میگیرد و میفرستد. برای سیسمونی و جهیزیه دخترهای فامیل ملحفه و پرده میدوزد. همه زندگیاش مشغول کمک کردن به دیگران است. پدرم میگوید مادرت برای همه مادری میکند و به خودش که میرسد دیگر هیچ حس و حالی ندارد. هر کس به او زنگ بزند که با من به دکتر و بیمارستان بیا، میرود، اما وقتی پای خودش وسط است وقت ندارد، حال ندارد و بعد هم میگوید من که مشکلی ندارم و فقط یک کم فشارم بالاست و یک لیوان آبغوره میخورم و خوب میشوم.»
مادر سپیده حالا به دلیل نارسایی شدید کلیوی در بیمارستان بستری است و طبق تجویز پزشک باید دیالیز شود: «دکترها میگویند فشار بالا باعث شده کلیههایش آسیب ببینند. اینقدر این فشار خون بالا را جدی نگرفت که حالا به این روز افتاده است. در این دو هفتهای که مادرم در بیمارستان بستری است به غیر از خالهام هیچ کس سراغ او را نگرفته. مادرم سال گذشته یک هفته در بیمارستان همراه زن عمویم بود. زن عمویم حتی زنگ نزده که حالش را بپرسد. مادرم برای همه فامیل مادری کرد. هیچوقت به فکر خودش نبود. همیشه در حال کار کردن و غذا پختن و پذیرایی و خدمت به فامیل بود. هیچوقت برای خودش وقت نگذاشت. همیشه میگفت من حالم خوب است و باید کمک کنم. هیچوقت خودش در اولویت نبود. هیچوقت به سلامتیاش اهمیت نمیداد. زمانی که باید دکتر میرفت به فکر دوا و درمان دیگران بود. حالا خودش در بیمارستان بستری شده است. از بس که خودش را ندید و نادیده گرفت. انگار نه انگار که این تن یک روز ضعیف و بیمار میشود. من بعضی وقتها متوجه میشدم حال مادرم خوب نیست. از شدت فشار خون بالا عرق میکرد و سخت نفس میکشید، اما چند دقیقه استراحت میکرد و یک قرص فشارخون میخورد و دوباره کارهایش را شروع میکرد. کار کردن برایش در اولویت بود. برق انداختن خانه و چند مدل غذا درست کردن برای مهمان همیشه از سلامتیاش مهمتر بود. حالا خانه تمیز است و برق میزند، یخچال پر از سبزی و باقالا و نخود فرنگی است، همه وسایل برای پذیرایی از مهمانهای آینده آماده است، اما حال خودش خوب نیست.»