چالش های ادامه تحصیل برای افراد متأهل
تو حق درس خواندن نداری!
شاید غم او به نظر دیگران حاضر در دادگاه کوچک بیاید، اما چشمهایش چیز دیگری میگویند. همسر و فرزندش را خیلی دوست دارد، با عشق با همسرش ازدواج کرده و زندگی خیلی خوبی هم دارند، اما کجای کار میلنگد که چشمهایش اینقدر غمگین است؟ چرا دستهایش با دکمه مانتو کلنجار میروند؟ چرا مدام زیر لب یک چیزی میگوید و سرش را تکان میدهد؟ زهره ۳۷ ساله است و مدرک کارشناسی ارشد روانشناسی دارد، او سال گذشته در کنکور دکترا شرکت کرد و با رتبه بسیار خوب قبول شد، اما به جای تحصیل در دانشگاه حال در راهروهای دادگاه خانواده این طرف و آن طرف میرود. محسن اما داستان دیگری دارد. در سالن انتظار مشاور خانواده نشسته است. لبخند به لب دارد و با دختر کوچکش بازی میکند. محسن ۴۲ ساله است و مدرک کارشناسی جامعهشناسی دارد و دو سال پیش توانست در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کند و البته قبول شود. او بعد از یک ترم مجبور شده ترک تحصیل کند و حالا روبهروی مشاور بنشیند و از مشکلاتش بگوید. مرجان ۲۳ ساله است. قبل از ازدواج دانشجوی رشته مهندسی شیمی بود، اما بعد از ازدواج همسر او دیگر اجازه درس خواندن به او نمی دهد. او حالا باید برای حق و حقوق قانونیاش بجنگد. در دفتر وکیل با صدای بلند از حقش میگوید و اینکه همسرش هم دانشگاهی اوست و با هم در یک دانشگاه درس میخوانند، اما بعد از ازدواج او دیگر حق درس خواندن ندارد.
اکرم احمدی روزنامهنگار
زندگیام حیف است، اما...
زهره ۳۷ ساله است. عاشق درس خواندن و یادگرفتن است: «دوست دارم هر روز حتی شده یک چیز کوچک یاد بگیرم. هرچه که باشد خوب است. نمیخواهم در یک دنیای کوچک و بسته زندگی کنم. میدانم دنیای علم بینهایت است و هر چه بخوانی بازهم هست، اما من انداز تواناییام دلم میخواهد یاد بگیرم و درس بخوانم.» زهره قبل از ازدواج تا مقطع کارشناسی ارشد تحصیل کرد. همسرش لیسانس حسابداری دارد و در یک شرکت بازرگانی کار میکند: «بعد از ازدواج تصمیم گرفتیم بچهدار شویم و بعد من درسم را ادامه دهم. حتی در عقدنامه ما هم نوشته شده که من حق تحصیل دارم و همسرم هم آن را امضا کرده است، اما حالا حرف دیگری میزند.» همسر زهره از امضایی که پای شروط ضمن عقد زده پشیمان است و دلش نمیخواهد همسرش درس بخواند: «وقتی میگویم چه مشکلی با درس خواندن من داری، فقط میگوید دلم نمیخواهد بچه تنها باشد. دلم نمیخواهد همسرم دیروقت به خانه برگردد، دلم نمیخواهد همسرم درس بخواند. این دلم نمیخواهد گفتنهایش من را ناراحت میکند. مگر او صاحب من است که هر چه او دلش میخواهد، باید انجام شود؟ من قبل از ازدواج درباره ادامه تحصیل با همسرم صحبت کردم. راضی بود و گفت این چه حرفی است؟ مگر میشود جلوی پیشرفت و درس خواندن تو را بگیرم، اما حالا که فقط عمل کردن به وعده است میگوید دلم نمیخواهد! اما به دل نخواستن او نیست من حق و حقوقم را به خوبی میشناسم.» به غیر از جمله دلم نمیخواهد که زهره هر روز از همسرش میشنود، مهمترین دلیل همسر زهره تنهایی پسرشان است: «من میدانم همه این حرفها بهانه است. دانشگاه و تحصیل در مقطع دکترا؛ مثل دبیرستان یا دانشجویی در دوران کارشناسی نیست که هر روز راهی دانشگاه شوم. یک روز در هفته یا نهایت دو روز در هفته وقت من را میگیرد که تماموقت هم نیست. من میدانم همسرم پسرمان را بهانه کرده است تا روی نقطه ضعف من دست بگذارد. چون من به امنیت روانی پسرم خیلی اهمیت میدهم. برای همین همسرم مدام به من میگوید اگر پسرت را تنها بگذاری او از لحاظ روحی و روانی آسیب میبیند و... نمیدانم چرا از پسرم استفاده میکند. خودش هم میداند که من این بهانهها را قبول ندارم.» به قول زهره مهمترین دلیلی که همسرش به او اجازه تحصیل نمیدهد این است که او را خانم دکتر صدا میکنند و او به پیشرفت همسرش حسادت میکند: «اصلاً دوست ندارم این حرف را بزنم، اما همسرم به من حسادت میکند. یکبار به من گفت اصلاً دلم نمیخواهد تو را خانم دکتر صدا بزنند. تو که دکتر نیستی. من همان روز به همسرم گفتم منم دلم نمیخواهد خانم دکتر صدایم بزنند فقط دوست دارم درس بخوانم. جوابش این است که دلت میخواهد یاد بگیری کتاب بخوان و یاد بگیر، اما من دلم میخواهد استاد داشته باشم، یاد بگیرم، حرف بزنیم و با دانشجویان تبادلنظر کنیم. حتی به همسرم قول دادم اجازه نمیدهم کسی من را خانم دکتر صدا بزند، اما فعلاً سر حرفش ایستاده و میگوید دلم نمیخواهد که نمیخواهد؛ اما مگر میشود یک زندگی را با یک جمله پوچ و مسخره به هم زد و خراب کرد؟ ما با عشق و علاقه با هم ازدواج کردیم و بچهدار شدیم. زندگی خوبی هم داریم. همسرم میگوید بله زندگی خوبی داریم به شرطی که تو حرف من را گوشی کنی و درس نخوانی. اما من از روزی که یادم میآید عاشق درس خواندن هستم و حتماً به درسم ادامه میدهم. حقم است.» زهره نمیخواهد از همسرش جدا شود، اما شرط همسر او برای ادامه این زندگی، انصراف زهره از دانشگاه است: «من طلاق نمیخواهم. اگر به دادگاه آمدهام و شکایت کردهام میخواهم همسرم از حق قانونی من باخبر شود. خودش پای عقدنامه و شروط ضمن عقد را امضا کرده است. من که به زور از او امضا نگرفتهام. میخواهم یک مقام قانونی و موجه به او بگوید من حق دارم درس بخوانم و او نمیتواند جلوی من را بگیرد. میخواهم به او بگویم او و پسرم برای من خیلی مهم هستند و به هیچوجه از زندگی زناشوییام نمیگذرم. من همسرم را مثل روز اول ازدواج دوست دارم و دلم نمیخواهد از او جدا شوم، اما درس خواندن و شوق یاد گرفتن موضوعات جدید علمی را هم دوست دارم. من خیلی راحت میتوانم درس خواندن و زندگیام را مدیریت کنم. از او خواستهام فقط یک ماه به من فرصت بدهد، اگر در زندگی مشکلی داشتیم خودم انصراف میدهم؛ اما او میگوید دلم نمیخواهد...»
اینجا کار برعکس است
محسن ۴۲ ساله است و لیسانس جامعهشناسی دارد. با اینکه او مثل بقیه افراد حق دارد درس بخواند، اما به دلیل مخالفتهای آشکار همسرش فعلًا نمیتواند درس بخواند: «بعد از مدتها سرم کمی خلوت شده و وضعیت مالیام هم خوب است. تصمیم گرفتم درسم را ادامه بدهم، اما گویا تصمیم خوبی نبود، چون آتش به زندگیمان افتاد. من به هیچوجه فکر نمیکردم همسرم چنین واکنشی نشان بدهد. وقتی گفتم میخواهم در کنکور کارشناسی ارشد شرکت کنم، خانه را روی سرش گذاشت که تو دیگر نمیتوانی به کار و زندگیات برسی و میخواهی از گلوی من و دختر بزنی و بدهی به دانشگاه و... روزی که قبول شدم با ترس به او خبر دادم. واکنشاش مثل روزی بودکه برای کنکور ثبتنام کردم، حتی خیلی بدتر. حتی وقتی متوجه شد که دانشگاه آزاد قبول شدهام رفتارش بدتر شد و همه جعبه شیرینی را ریخت توی سطل آشغال و فریاد زد که این خبر خوشی نیست که برایش شیرینی خریدهای، باید میگفتی من برای زندگیام حلوا درست میکردم.» مشکل اصلی محسن از همان لحظه شروع شد: «همسرم تا کتاب در دست من میبیند یک کار برایم میتراشد. حتی اگر کاری هم وجود نداشته باشد او یک کار اختراع میکند. وقتی مشغول درس خواندن میشوم، صدای تلویزیون را زیاد میکند یا اینکه با صدای بلند با تلفن حرف میزند. یا موسیقی میگذارد و با آن همخوانی میکند! فقط کافی است بگویم من یک ساعت میخواهم درس بخوانم. این روزها به دلیل کرونا بیشتر کلاسها آنلاین برگزار میشود. زمان شروع کلاسها ناگهان مودم را خاموش میکند که اینترنت من قطع شود. یا برق را قطع میکند، خیلی علنی و آشکار نمیگذارد درس بخوانم. البته خودش همان شب که به او خبر قبول شدنم را دادم به من گفت به همین خیال باش که بگذارم درس بخوانی. نمیدانم چه مشکلی با درس خواندن من دارد.» محسن کارمند عالیرتبه یک اداره دولتی است. سروقت سر کار میرود، مثل همیشه برای همسر و دخترش وقت میگذارد و بساط مسافرت و رستوران و گشتوگذار هم به پاست: «زندگی من هیچ تغییری نکرده است. فقط در هفته دو تا چهار ساعت کلاس آنلاین دارم. یک کلاس هم به صورت حضوری برگزار میشود. همین یعنی فقط در هفته حدود ۶ تا ۸ ساعت باید درس بخوانم، اما همین هم به چشم همسرم خیلی زیاد است و مدام به من سرکوفت میزند که به فکر خودت هستی و به من و دخترت توجه نمیکنی. همسرم به من میگوید این وقتی را که برای درس خواندن میگذاری از دخترت دریغ میکنی. میگوید دخترمان حالا در سن و سالی است که کمبود پدر را درک میکند. اما چه کمبودی؟ من نمیفهمم این حرفها چه معنایی دارد. من برای دخترم و همسرم وقت میگذارم فقط چند ساعت در هفته درس میخوانم. پولی که خرج دانشگاهم میکنم از پساندازم خودم است. یعنی حتی یک ریال از حقوقم را خرج درسم نمیکنم.» محسن امیدوار است و به هیچوجه نمیخواهد بین درس و خانواده یکی را انتخاب کند: «درس خواندن حق من است. من با همسرم هیچ مشکلی ندارم، اما او مشکل زیادی با درس خواندن من دارد. تا جایی که بتوانم با او مدارا میکنم. نمیخواهم دل همسرم را بشکنم اما درس خواندن هم برای من خیلی مهم است. مثل حس زنده بودن است. درس خواندن به من هویت میدهد. دوست دارم ببینم و بخوانم و بفهمم. در این میان اصلاً دلم نمیخواهد مجبور به انتخاب شوم. برای همین با همسرم برای مشاوره آمدهایم. همسرم میگوید کوتاه نمیآید، اما من هم کوتاه نمیآیم. باید ببینیم چه کسی برنده میشود.»
فقط یک ترم مانده
مرجان ۲۳ ساله دانشجوی ترم آخر مهندسی شیمی است، اما این ترم آخر برای او به کابوسی ابدی تبدیل شده که انگار پایان ندارد. مرجان و همسرش در دانشگاه با هم آشنا شدند و بعد از یک مدت ازدواج کردند، اما حالا همسر مرجان به او اجازه نمیدهد درسش را تمام کند و معتقد است باید در خانه بنشیند. مرجان اما نه میخواهد قید درس را بزند و نه میخواهد یک زن خانهنشین باشد: «مگر چنین چیزی امکان دارد؟ من و شوهرم در دانشگاه با یکدیگر آشنا شدیم. او دانشجوی ترم بالاتر بود، حالا لیسانساش را گرفته و برای کارشناسی ارشد آماده میشود، اما من حق ندارم درسم را تمام کنم.» مرجان با حق و حقوقاش کاملاً آشناست، اما دلش نمیخواهد کارشان به شکایت و دادگاه و قاضی بکشد: «اصلاً دلم نمیخواهد وارد این مسیر شوم. میدانم این مسیر پایان خوشی ندارد. چرا باید وارد این راه نامشخص شویم. تکلیف مشخص است. من با وکیل صحبت کردهام. وکیل گفت همسرت با علم به اینکه تو درس میخوانی و دانشجو هستی با تو ازدواج کرده است و به همین دلیل نمیتواند مانع ادامه تحصیل تو باشد؛ اما همسرم میگوید هیچ کاری به قانون ندارد و من باید از او تمکین کنم.» مرجان اما برای آینده برنامههای زیادی دارد: «قبل از ازدواج به همسرم گفتم عاشق درس خواندن هستم و در این مقطع هم نمیمانم. خودش میداند بعد از گرفتن لیسانس میخواهم تا مقطع دکترا هم پیش بروم. من ۱۲ سال شاگرد اول مدرسه بودم و در سه سال گذشته هم شاگرد اول دانشگاه بودم. مگر میشود به دلیل یک مخالفت و لجبازی قید آرزوهایم را بزنم؟ حق من این است که به آرزوهایم برسم، نه اینکه در یک کابوس دست و پا بزنم. من برای زندگیام هدفهای زیادی دارم که خانهنشینی و ترک تحصیل هیچ جایی در آن ندارد.» مرجان از دفتر وکیل بیرون میرود و راهی خیابان انقلاب میشود تا کتاب بخرد. محسن دست دخترش را میگیرد و وارد اتاق خانم مشاور خانواده میشود. همسرش روی صندلی نشسته و ناخنهایش را میجود. زهره از پروندهاش کپی میگیرد و از پلههای دادگاه بالا میرود.