printlogo


زیر پوست شهر-106
مردی که بیماری را زیبا می‌کند...
نسرین ظهیری

مردی که بیماری را
 زیبا می‌کند...
آنها بلدند زیبا زندگی کنند. آنها  حتی خوب بلدند بیماری را زیبا کنند. بعضی‌ها عاشق سرخودند. آنها آدم وقت‌های سخت هستند. آنها دست روزگار را می‌گیرند توی دست‌شان و رفیقانه با خوبی و بدی‌اش قدم می‌زنند. من دیده‌ام آدم‌هایی را که چگونه وقت سختی کلاف سردرگم زمین و زمان را به هم می‌پیچند. اما در عوض کسانی هستند که وجودشان به بیماری اعتبار می‌بخشد و آنها ناخوشی را شرم‌زده خودشان می‌کنند. اینها را همین دیروز فهمیدم وقتی رفته بودیم تا با مهدی شادمانی عزیز دیدار تازه کنیم. روزنامه‌نگار و ورزشی‌نویسی که فعلا در تخت گوشه خانه‌اش، با خدا رفیقانه می‌دهد و می‌ستاند. او درد و رنج را از خدا می‌خرد و به جایش چیزهایی از او می‌گیرد که روایتش در توان کلمات حقیرم نمی‌گنجد.
داشتم از دوست‌مان برای‌تان می‌گفتم؛ او که جزئی از ماست، بخشی از ما، تکه‌ای از رنج روزنامه‌نگاری‌مان، مردی که صبوری و توکل را  دیروز دوباره برای‌مان باز  تعریف کرد. ما خدا را دیروز دیدیم؛ نشسته بود کنار تخت و داشت به تعریف‌های مردی گوش می‌داد که روایت دیگری از بیماری‌اش داشت، تلفظ جدیدی از موهبت خداوندگاری. بعدازظهر شهریورماه‌مان دیروز قشنگ شد وقتی دیدیم که یکی از ما، درست‌تر بگویم گوشه ای از ما، نشسته روی تخت بیماری و همانطور که صفحه ورزشی آتیه‌نو را خوشمزه می‌نویسد، رنج ها و دردهایش را خنده‌دار تعریف می‌کند تا رسم میهمانداری را به‌جا آورد. اینها را گفتم تا بگویم روزگار یک چیز تعریف‌شده و از پیش معلومی نیست. روزگار یک حادثه است و یک اتفاق یکهویی. گاهی راه خودش را می‌رود و با هیچ‌کس قول و قرار (همیشه همه چیز خوب) نگذاشته است. اینها را گفتم که یادم بماند این بعدازظهر شهریوری بوی پاییز نمی‌داد، یادمان بماند منش شکوهمند این مرد و این خانه، مردی که تکه‌ای از ماست و مردی که بلد است زیبا زندگی کند، مردی که بیماری را زیبا می‌کند. همین چند وقت بعد مهدی شادمانی را توی تحریریه خواهیم دید و لابد برای ما روایت‌های نابی دارد تا از روزهای ناخوشی‌اش بگوید و آنها را خاطره کند. روز‌هایی که صفحه ورزشی با خوش‌قلمی طنازانه‌اش خوانندگان پرو پا قرصی خواهد داشت. ما منتظریم تا آن روز خیلی زود بیاید.آنها بلدند زیبا زندگی کنند. آنها  حتی خوب بلدند بیماری را زیبا کنند. بعضی‌ها عاشق سرخودند. آنها آدم وقت‌های سخت هستند. آنها دست روزگار را می‌گیرند توی دست‌شان و رفیقانه با خوبی و بدی‌اش قدم می‌زنند. من دیده‌ام آدم‌هایی را که چگونه وقت سختی کلاف سردرگم زمین و زمان را به هم می‌پیچند. اما در عوض کسانی هستند که وجودشان به بیماری اعتبار می‌بخشد و آنها ناخوشی را شرم‌زده خودشان می‌کنند. اینها را همین دیروز فهمیدم وقتی رفته بودیم تا با مهدی شادمانی عزیز دیدار تازه کنیم. روزنامه‌نگار و ورزشی‌نویسی که فعلا در تخت گوشه خانه‌اش، با خدا رفیقانه می‌دهد و می‌ستاند. او درد و رنج را از خدا می‌خرد و به جایش چیزهایی از او می‌گیرد که روایتش در توان کلمات حقیرم نمی‌گنجد.
داشتم از دوست‌مان برای‌تان می‌گفتم؛ او که جزئی از ماست، بخشی از ما، تکه‌ای از رنج روزنامه‌نگاری‌مان، مردی که صبوری و توکل را  دیروز دوباره برای‌مان باز  تعریف کرد. ما خدا را دیروز دیدیم؛ نشسته بود کنار تخت و داشت به تعریف‌های مردی گوش می‌داد که روایت دیگری از بیماری‌اش داشت، تلفظ جدیدی از موهبت خداوندگاری. بعدازظهر شهریورماه‌مان دیروز قشنگ شد وقتی دیدیم که یکی از ما، درست‌تر بگویم گوشه ای از ما، نشسته روی تخت بیماری و همانطور که صفحه ورزشی آتیه‌نو را خوشمزه می‌نویسد، رنج ها و دردهایش را خنده‌دار تعریف می‌کند تا رسم میهمانداری را به‌جا آورد. اینها را گفتم تا بگویم روزگار یک چیز تعریف‌شده و از پیش معلومی نیست. روزگار یک حادثه است و یک اتفاق یکهویی. گاهی راه خودش را می‌رود و با هیچ‌کس قول و قرار (همیشه همه چیز خوب) نگذاشته است. اینها را گفتم که یادم بماند این بعدازظهر شهریوری بوی پاییز نمی‌داد، یادمان بماند منش شکوهمند این مرد و این خانه، مردی که تکه‌ای از ماست و مردی که بلد است زیبا زندگی کند، مردی که بیماری را زیبا می‌کند. همین چند وقت بعد مهدی شادمانی را توی تحریریه خواهیم دید و لابد برای ما روایت‌های نابی دارد تا از روزهای ناخوشی‌اش بگوید و آنها را خاطره کند. روز‌هایی که صفحه ورزشی با خوش‌قلمی طنازانه‌اش خوانندگان پرو پا قرصی خواهد داشت. ما منتظریم تا آن روز خیلی زود بیاید.