فیلمی که این روزها از ابوالحسن داوودی در سینماها نمایش داده میشود، نزدیک به یک دهه فرصت اکران پیدا نکرده بود. امروز هم اگر امکان تماشای «زادبوم» فراهم شده، به مدد کمیتهای است که مسئولیت بررسی فیلمهای توقیفشده را برعهده دارد. اما تعداد سینماهای نمایشدهنده «زادبوم» آنقدر کم است که کمتر کسی باور میکند اثری با این تعداد بازیگر و همراه با گروهی حرفهای و قدیمی در چنین شرایطی اکران شود. اما آنچه درباره «زادبوم» مهم است، محتوا و ذات فیلم است که نباید در جنگ اکران و حواشی آن نابود شود. «زادبوم» یک داستان ایرانی است و خانوادهای گسسته را در دهه 80 به تصویر میکشد. خانوادهای با پیشینه سیاسی که هرچند فعالانه زندگی میکنند اما شبیه به یک طلاق عاطفی طولانیمدت از یکدیگر فاصله میگیرند و به انفعال میرسند. انفعالی که تا پیش از رسیدن به دنیای لاکپشتها پابرجاست. لاکپشتهای پوزهعقابی که طبق رسم و آیین غریزیشان فرزندانشان را در همان جایی به دنیا میآورند که خودشان به دنیا آمدهاند و این نقطه جایی نیست به جز ساحل قشم. جایی که بومیها برای تخم لاکپشتها ارزش و اعتباری بیشتر از غذا قائل نیستند و انقراض این لاکپشتها را فدای رزق و روزیشان میکنند. داستان «زادبوم» از اینجا آغاز میشود و زمانی که خانم دکتر وارد صحبت با اهالی قشم میشود به این امید که آنها را با خود همراه کند. این همراهی در نقطهای اتفاق میافتد که ناخدا مهر تاییدی روی فعالیت او میزند و حیات لاکپشتها از یک اتفاق فردی به یک اتفاق جمعی تبدیل میشود.
درست است که بخش داستانی «زادبوم» گاهی ما را افسرده میکند و انتظارمان را برآورده نمیکند، اما به نفع بخش مستند میتوان روی این کاستیها چشم پوشید. همین ثانیههای مستندوار است که غرور وطنپرستانه را در بیننده قلقلک میدهد و به آن لحظات جذابی میرسد که حاضران شروع به تلاش برای نجات جان لاکپشتها میکنند. نجات لاکپشتها، نجات زادبوم است. همان لاکپشتهای پوزهعقابی در معرض تهدید که این روزها بومیهای قشم وظیفه خود را مراقبت از آنها میدانند. کار به جایی رسیده است که تورهای قشم در اردیبهشت ماه گرانتر میشوند و آدمها برای تماشای به دنیا آمدن این لاکپشتهای وفادار چشم میگردانند.
همراه با این فیلم باورمان میشود که چطور باید برای رسیدن به یک هدف فردی جنگید و آن را تبدیل به دغدغهای عمومی کرد. به همین دلیل است که «زادبوم» را در فهرست فیلمهای «حتما ببینید» قرار میدهیم و امیدواریم حاشیههای اکران، سد راه دیده شدن فیلم نشود. به این دلیل که هرچند برخی از حرفهای این داستان تکراری و نخنما شده و غبار یک دهه خاک خوردن در پستو روی آن نشسته است، اما حرفهای دیگر آن را میتوان به گوش جان شنید و با آنها همراه شد. حتی ممکن است به خودتان بیایید و ببینید که چطور بخشهای مستند «زادبوم» احساستان را تکان میدهد و نم اشک هم گوشه چشمتان مینشیند. باورتان میشود که نجات این لاکپشتها تا چه اندازه به هویت فرهنگی و تاریخی ما وابسته است و ارزش حرکت تمام آنها که برای حفظ جان لاکپشتها تلاش کردهاند. آنوقت است که کشدار بودن بخشهای داستانی را از یاد میبرید و دل میدهید به دل آن لاکپشتهای نوزاد که قدم روی شنهای نرم میگذارند و به سمت خلیج فارس میروند. باورتان میشود که هیچکس بیدار نیست به جز مادر و با تصویر و تصوری آرام و خیالی راحت سالن سینما را ترک میکنید.