فاطمه آرنر 35 سال دارد و هشت سال است که ازدواج کرده. از سالها پیش قبل از اینکه کارگاه تولیدی لباس بیمارستانیشان را همراه با داماد خانواده همسرش تاسیس کند در انجمن خانواده ارومیه فعالیت داشته. او و مهدی جناقلو در همان انجمن تصمیم گرفتند این کارگاه را برای ناشنوایان راهاندازی کنند و حالا که سه سال از فعالیت آن میگذرد ۲۴ ناشنوا و چهارمعلول جسمی حرکتی در آن مشغول به کار هستند.
وارد کارگاهشان که میشوی دستها سخن میگویند و تنها صدایی که میآید صدای چرخ خیاطیهاست. دستهایی که نه کارفرما میشناسد و نه کارگر. همه در کنار هم کار میکنند، میخندند، بحث میکنند و وقت ناهار غذاهایشان را تقسیم میکنند. انگار نه انگار که اینجا کارگاه است و دونفر در جایگاه کارفرما هستند. فاطمهخانم و آقامهدی همپای بچهها کنارشان هستند به آنها آموزش میدهند و در کنارش از مشکلاتشان میپرسند و تا جایی که از دستشان بربیاید مشکلاتشان را حل میکنند. هرروز ساعت 7:30 صبح سرویس کارگاه جلوی خانه هر کدام از کارگرها میایستد و همه با اشتیاق سوار و وارد خانه دومشان میشوند.
فاطمه آرنر خیلی غصه بچهها را میخورد. میگوید: «حقوق اینها یک روز دیر و زود شود رویم نمیشود توی چهرههایشان نگاه کنم.» کارگرانی که در کارگاه دوخت لباسهای یکبار مصرف بیمارستانی کار میکنند همگی جوان هستند. البته در میان آنها زنهای معلولی که سرپرست خانوار باشند هم هست. تولیدات کارخانه آنها کیفهای طرح سلامتی که به بیمارستانها داده میشود و لباسهای کار کارگران شهرداری است. همینطور کیفهای پارچهای که به جای کیسههای پلاستیکی تولید میشود. خانم آرنر میگوید: «متراژ کارگاه ما 500 متر است و دونفر برشکار داریم و بقیه لباسها را میدوزند. ما روزانه ۲۰۰ دست لباس تحویل بیمارستانها و... میدهیم. تمام بچههایی که در شرکت ما کار میکنند بیمهشده تامین اجتماعی هستند. 17 نفر خانم داریم و 22 نفر آقا، ساعت کاری ما از 8 صبح شروع میشود و تا ساعت 2:30 بعدازظهر ادامه دارد. بچهها داخل کارگاه با زبان اشاره با همدیگر صحبت میکنند. روز اولی که این کارگاه را تاسیس کردیم ۲۰ نفر پرسنل داشتیم و حالا ۲۹ نفر در اینجا کار میکنند. روزهای اول انگیزهمان این بود که فقط کاری برای چند نفر از بچههای ناشنوا راه بیندازیم. بچههایی که هر جا میخواهند استخدام شوند یا آنها را قبول نمیکنند یا خیلی زود اخراجشان میکنند. خلاصه گفتیم چند تا چرخ خیاطی بیاوریم و 4 نفر از بچههای ناشنوا را اینجا مشغول به کار کنیم. اما خداوند لطف کرد و از طرف استانداری برای این کارگاه و تهیه تجهیزات آن به ما کمک کردند. استاندار و بهزیستی صدایمان را شنیدند و کارگاه را تاسیس کردیم.» او درباره مشکلات روزهای اول کاریشان میگوید: «مشکل بزرگی که داشتیم این بود که بیمارستانها به ما اعتماد نمیکردند و نمیتوانستیم با آنها قرارداد بنویسیم چون به هر حال شرکتهایی بودند که از ما قدیمیتر و محصولات متنوعتری هم داشتند. اما خداوند خواست و کمکم توانستیم خودمان را جا بیندازیم.»
روابط عاطفی حرف اول را میزند
بچههای کارگاه صبحها ساعت ۸ صبح به محل کار میرسند و هر کسی میرود سر چرخ خیاطی خودش. تکهپارچههایی که برشکارها از روز قبل برش زدهاند را برمیدارند و میان خودشان تقسیم میکنند. هر کسی میداند تا پایان روز باید چند تا لباس را دوخت بزند و آماده کند. ساعت 9:30 که میشود بچهها خودشان را برای استراحت آماده میکنند. نان و پنیر و تخم مرغ و عسل را روی میز میگذارند و همانطور که در سکوت با زبان اشاره با هم حرف میزنند، میخندند، تعجب میکنند، غمگین میشوند و گاهی هم در سکوت فقط بقیه را تماشا میکنند. اما در این جمع هیچ مشکلی در دل کسی نمیماند چون صاحب کارگاه آدمی است که از دل و جانش برای کارگرها خرج میکند. دلبستگی آنها تنها برای کار و حقوق نیست، وابستگی عاطفی که میانشان هست آنها را به هم پیوند میدهد. شاید به خاطر همین است که این کارگاه تا به حال هیچ کدام از نیروهایش را تعدیل نکرده چون به قول خانم آرنر کار همیشه هست اما دل خوش را کجا باید پیدا کنیم؟ خانم آرنر میگوید: «بچهها در اینجا با شور و شوق و علاقه کار میکنند چون زبان همدیگر را متوجه میشوند و همدیگر را درک میکنند. اما آنها در محیطهای کاری بیرون خیلی سخت میتوانند کار کنند چون خیلی زود کارفرما آنها را اخراج میکند. بعضی از ناشنواها زندگی سختی دارند چون کاری ندارند نمیتوانند زندگی کنند یا برای خودشان آیندهای را در کنار همسر و فرزندانشان ببینند. به همین خاطر وقتی به عنوان یک ناشنوا وارد یک کارخانه میشوند مشکل ارتباطی دارند و آنها را خیلی زود اخراج میکنند. ما این کارگاه را راهاندازی کردهایم تا از آنها حمایت شود و بقیه هم به فکر چنین کاری برای معلولان و ناشنوایان بیفتند. معمولا بچهها برای پیگیری مشکلاتشان به بهزیستی مراجعه میکنند. اما حتی در همان جا هم یک مترجم برای معلولان نیست تا حرفهایشان را برای مسئولان ترجمه کند. این در مورد سریالها و برنامههای خبری تلویزیون هم هست. در شبکه استانی آذزبایجان شرقی که به زبان ما صحبت میکنند و خبرهای مربوط به استانمان را پوشش میدهند یک مترجم که با زبان اشاره خبرها را ترجمه کند نیست و ما نمیتوانیم از خبرها مطلع شویم.»
وقتهای صبحانه درددل میکنیم
در مواقع کار معمولا بچهها در مورد کار با هم صحبت میکنند و تجربیاتشان را در اختیار همدیگر میگذارند اما وقتهای صبحانه بچهها از زندگیهایشان برای هم تعریف میکنند از خریدهایی که انجام دادهاند. از مسافرتهایی که رفتهاند یا زنهای سرپرست خانوار از بچههایشان میگویند. گاهی وقتها هم از کار صحبت میکنند و میگویند مثلا کدام محصولمان بیشتر متقاضی داشته و کدامیک کمتر. » خانم آرنر درباره مشکلات شخصی که بچهها دارند هم بحث را پیش میکشد و میگوید: «چون ما انجمن خانواده ناشنوایان را هم داریم اگر بچهها مشکل خانوادگی یا حتی اداری داشته باشند آن را برایشان خیلی زود حل میکنیم.»
آرنر درباره بیمه کارگران معلول هم از تامین اجتماعی، تقاضای کمک دارد:«اگر تامین اجتماعی کاری کند که حقبیمه بچههای معلول کمتر باشد حتما اشتغالزایی برای آنها راحتتر میشود. ما ماهی شش میلیون هزینه بیمه بچهها را میدهیم با توجه به مشکلات نقدینگی که داریم پرداخت این مبلغ برایمان سخت است.»
ناشنوایان با دلشان زندگی میکنند
مهدی جناقلو ۳۷ساله داماد خانواده همسر خانم آرنر و شریک اوست. او هم ناشنواست و از ۱۲ سالگی در یک صافکاری شروع به کار کرده و پس از آشنایی با انجمن خانواده ناشنوایان، حسابرس این انجمن شده و در سال 90 به عنوان رئیس هیئتمدیره انجمن خانواده ناشنوایان و رئیس هیئت ورزش ناشنوایان شهرستان ارومیه انتخاب شده و در سال 93 کارگاه تولیدی حمایتی ناشنوایان را راهاندازی کرده است. او دو پسر ۱۲ و ۹ ساله دارد و درباره انگیزهاش برای تاسیس این کارگاه و کارآفرینی برای معلولان میگوید: «قبل از شروع این کار بچههای ناشنوا برای افراد شنوا کار میکردند و به علت مشکلات ارتباطی که با بقیه کارگرها و کارفرما دارند بعد از مدتی کار را رها میکردند، آنجا بود که تصمیم گرفتم یک کارگاه برایشان باز کنم چون همزبانشان هستم. اکثر بچهها مهارتشان خیاطی است، شروع کارمان با سازمان حج و زیارت بود و لباس و کیف حجاج را میدوختیم و الان لباسهای یکبارمصرف بیمارستانی را دوخته و در بیمارستانهای شهر توزیع میکنیم.» جناقلو آدم امیدواری است، میگوید: «ما ناشنوایان یک حس ویژه داریم، وقتی که میخواهیم کاری را شروع کنیم اگر قلبمان ندا دهد که موفق میشویم، حتما این اتفاق خواهد افتاد!»