به شهریورماه وارد شدیم؛ یعنی کار مضاعف برای ما. این ماه که از راه میرسد صدای پای مهرماه هم بلندتر به گوش میرسد و همه به جنبوجوش میافتند. خرید لباس فرم مدارس، کتاب و دفتر و نوشتافزار و مهیا شدن برای رفتن به مدرسه و دانشگاه. البته آنچه کار ما را بیشتر میکند اینها نیست. اکثر خانوادهها که قصد ساختن خانه کردهاند عمدتاً در این ماه تمام تلاش خودشان را به کار میبندند تا خانه خود را پیش از مهرماه و بازشدن مدارس و دانشگاه فرزندانشان آماده و به آنجا نقلمکان کنند. به همین خاطر است که در این ماه همه اصرار دارند کارهای واحدشان هرچه زودتر تمام شود تا از بلاتکلیفی خارج شوند. اکثر صاحبان واحدها جوان هستند و در مورد تزئینات خانهشان خیلی حساسیت زیادی به خرج میدهند تا جایی که خیلی از مواقع باعث دردسر و عصبانی شدن ما میشود. محسن از آن دسته کارگرهایی است که همیشه با این وسواس مشکل دارد و خیلی اوقات با صاحبخانهها بگومگو میکند و من باید آنها را آرام کنم. ازایندست مسائل در ساختمان ما و کلاً در حرفه ما زیاد دیده میشود و به آن عادت کردهایم. حسین یکی از دوستان ما که در ساختمان کناری مشغول است، برادر کارفرمای آن ساختمان است؛ و بهنوعی هم نگهبان و هم ناظر خرید و کارگر آنجا. مردی آرام و تودار که بهزور باید چند کلمه حرف از دهانش بیرون بکشی. از گوشه و کنار شنیده بودم که حسین سالها قبل اوضاع مالی خوبی داشته و در شهری دیگر برای خودش کارفرما بوده و چند نفر کارگر برایش کار میکردند. بچهها میگفتند همین برادرش که الان کارفرمای ساختمان است هم برای حسین کارگری میکرده اما بعد از مدتی برادرش مال و اموال او را بالا کشیده و برای خودش وضعی به هم زده. دو روز قبل برای انجام کاری به ساختمان آنها رفتم. حسین مثل همیشه آنجا بود و کارم را انجام دادم. برای اولین بار در این چندسال که آنجا کار میکند گفت بیا چند دقیقه گوشهای بنشینیم و گپ بزنیم. دیدم وضعیت خوبی است و سر حرف را باز کردم. از او پرسیدم چه اتفاقی افتاده که کارش به اینجا رسیده. حسین آهی کشید و گفت قسمت من هم این بوده. از بچگی شغلهای زیادی را امتحان کردم و از این شاخه به آن شاخه پریدهام. مغازهداری کردم و کارگری ساختمان. راننده کامیون بودم و کارهای سخت دیگر. آدمهای زیادی را دیدهام که جایگاهشان را از دست دادهاند و شکست خوردهاند، اما حسین با بقیه خیلی فرق میکند. در چهره و نگاهش متانت و مظلومیت موج میزند.