گلایه از گرمای هوا دیگر خیلی تکراری شده. ما کارگران ساختمانی با وجود گرمای 50درجهای هوای شهرمان کارهای هرروز خود را انجام میدهیم و تقریبا گرمای هوا را شکست دادهایم. جالب اینجاست که دیروز وقتی ساعت سه بعدازظهر کارمان را تعطیل کردیم که به خانه برویم، هیچکس در هیچ جا مشغول کار نبود، الا من و محسن. با وجود گرمای هوا کارهای ما کند پیش میرود و بعضا انجام نمیشود، فقط از روزی به روز دیگر و از هفتهای به هفته دیگر موکول میشوند. واحدهای ساختمان را یکییکی سروسامان میدهیم و به گروه بعدی میسپاریم تا کارهای تکمیلی و پایانی را انجام دهند. تمام این هفته در واحدی کار میکردیم که متعلق به زوج بسیار جوانی است. میگویم «بسیار جوان» چون واقعا سنشان کم بود و یکسره به خاطر دکوراسیون و نقشه واحدشان با هم بگومگو داشتند. این بحثهای زنوشوهری مرتب برای ما دردسرآفرین میشد. آقای خانه اول هفته یک نقشه در سر داشت و ما مشغول طراحی و اجرای آن میشدیم، اما وسط هفته خانم خانه میآمد و تمام رشتهها را پنبه میکرد و کلی ضرر به ما و خودشان وارد میکرد. با اینکه باردار بود و بهسختی آمدوشد میکرد، از نظارت و دخالت در کارها دست برنمیداشت و همه را کلافه میکرد. کار به جایی رسید که دوستم محسن از کوره دررفت و کار را تعطیل کرد و گفت تا پدر آقای خانه نیاید و تکلیف طراحی واحد را روشن نکند دست به هیچ کاری نمیزند. بیچاره محسن حق داشت. به خاطر همین تصمیمات خلقالساعه صاحبان خانه خیلی بهزحمت افتاده بود. آنقدر این زوج جوان و بهنوعی «بچه» بودند که آخر سر پدر آقای خانه آمد و ما با او اتمامحجت کردیم و قرار شد دیگر به حرف کسی گوش ندهیم و کار خودمان را کنیم. کاری که باید در چهار روز انجام میشد، به خاطر کارهای اضافی و بیجهت، یک هفته زمان برد.
ماه رمضان است و با وجود گرمای زیاد بعضی از بچهها روزه میگیرند. عدهای هم که به خاطر مشکلات و بیماری نمیتوانند روزه بگیرند، به احترام روزهداران بساط صبحانه را تعطیل کردهاند و مثل سابق دور هم جمع نمیشویم.
از بچهمدرسهایهایی که هفته قبل برای کار به ساختمان ما آمده بودند برایتان بگویم. حاجعلی که از اساس با کار کردن این بچههای نسبتا کوچک در ساختمان مخالف بود، همه آنها را خیلی محترمانه از ساختمان اخراج کرد و حقالزحمه چند روز کارشان را هم داد، چون به خاطر مشاجره و دعوای دو نفر از آنها نزدیک بود برای آقارضا که روی داربست کار میکرد اتفاقی بیفتد. با رفتن آنها ساختمان رنگ آرامش دید. واقعا خیلی شلوغ شده بود و کار کردن سخت. از همه مهمتر دعواهای گاهوبیگاه آنها بود که امان همه را بریده بود.
با چند نفر از بچههای کارگر ساختمان خودمان و ساختمانهای درحالساخت اطراف، هفتهای دو شب به یک سالن ورزشی میرویم و فوتبال بازی میکنیم. البته به خاطر اینکه تعدادمان به حدنصاب برسد، کسبه دیگر را هم همراه خودمان میبریم. اوقات خیلی خوشی است و به قول بچهها تمام خستگی روزمان را در زمین فوتبال میریزیم. ماه رمضان هم با همه سختیها و خوشیهایش رو به پایان است.
رضا و مرتضی، دو برادری که از یکی از شهرهای دور برای کار به اینجا آمدهاند، این روزها آماده رفتن پیش خانوادهشان میشوند و برای سوغاتی و هدیه تدارک میبینند. مرتضی که دختر کوچکی هم دارد میگفت باید هرطور شده عید فطر کنار خانواده باشد. رضا هم که بهتازگی نامزد کرده این روزها همه هوش و حواسش متوجه رفتن به سوی یار است.