ترجیح من این است که اسم خاص و بزرگی برایش انتخاب نکنم، اسمش را میگذارم تلاقی سرنوشت. جایی که دو موقعیت متفاوت در طول روز ایجاد میشود و گاهی تلفیقی از غم و شادی است. غم در منتهاالیه آن و شادمانی هم در آن سوی نمودار. نمیدانم برایتان پیش آمده یا نه. اینکه یک روز صبح از خواب بیدار شوید، به محل کار بروید و سپس ساعت 3 بعدازظهر خود را به مراسم ختم یکی از آشنایان برسانید و از سوی دیگر ساعت 8 شب در مهمانی تولد یا ازدواج یک دوست شرکت کنید. در موقعیتهایی محال و بعید که انگار تکلیف ما با کائنات مشخص نیست. نمیدانیم چه خوابی برایمان دیده و نمیدانیم چند مرتبه در طول زندگیمان قرار است چنین احساسی را تجربه کنیم. این ماجرا آنقدر برای من تکرار شده که بعید میدانم کسی تجربهاش نکرده باشد.
تجربه اول
نخستین مرتبه که آن را به حد نهایت تجربه کردم، تابستان دو سال پیش بود. وقتی که ساعت 11 صبح به مراسم عقد یکی از دوستان رفتم، ساعت 3 به مراسم ترحیم پدر یکی دیگر از دوستانم، و شب هم در مهمانی تولد یکی دیگر شرکت کردم. سه اتفاق کاملا متفاوت از هم که به هیچ وجه در یک قاب جمع نمیشدند. شب به شوخی به اطرافیان میگفتم: «همین لحظههاست که دیگر ترک بخورم.» نکته جالبتر مربوط به نحوه لباس پوشیدن بود. شما چطور میتوانی یک دست لباس بپوشی و با آن به مراسم عقد و ختم و تولد بروی؟ پیش آمده بود که مثلا بروم سر کار و بعد بروم به مهمانی و بعد به خودم بگویم: «شانس ما را ببین که حتی برای مهمانی هم نمیتوانیم درست و قشنگ لباس بپوشیم!» اما همه اینها تا دو سال پیش بود. بعد از آن به این نتیجه رسیدم که «تلاقی سرنوشت» میتواند کار دست آدم بدهد و تجربه احساسی متفاوتی را رقم بزند. آنقدر متفاوت که حتی خودت هم باور نکنی چطور توانستهای در طول روز این حسهای متفاوت را تجربه کنی و تمام این احساسات و بروز احساسی در طول 12 ساعت اتفاق بیفتد. از آن خوشحالی ماورایی که اندکی هم به غم آغشته بود در صبح روز عقد تا کمی بعدتر که غم عالم روی دلم بود برای پدر دوستم. شما که نمیدانید، پدر دوستم یکی از مهماننوازترین آدمهایی بود که میشناختم. عاشق این بود که در خانهاش مهمان داشته باشد. همیشه به ما که دوستان بچههایش بودیم، میگفت: «هر وقت خواستید قرار بیرون بگذارید، بیایید اینجا. من خودم جوجهکباب درست میکنم.» عاشق درست کردن کباب بود.
شبهنگام هم که برای مراسم تولد از خانه بیرون آمدم، باز هم خوشحالی عمیقی در دل داشتم بهعلاوه غمی اندک که یادم میانداخت دوست متولدم تا چند ماه دیگر از ایران میرود و احتمالا برای مدتهای طولانی این مهمانی، آخرین مهمانی در خانه آنهاست. از تصور اینکه دیدنش سخت میشود و به راه دور میرود، به اندازه کافی ناخوش بودم. اما تجربه احساسی هر کدام از این موارد، زمین تا آسمان با یکدیگر متفاوت بود. هر کدامشان غم و شادی متفاوتی را به دل سرازیر میکرد و آدم را از خودش متعجب که مگر چند نوع حس تلفیق غم و شادی در جهان وجود دارد؟
فرصتی برای شناخت خود
تجربههایی از این دست، هرچند آدم را اندکی میترساند اما این ترس بیشتر از شناخت خود میآید و هیجانی هم به دنبال دارد. هیجانی که میگوید انواع شادمانی در جهان هست و مدلهای متنوعی از غم. حتی بروز احساسی ما هم در این میان متفاوت است. اینطور نیست که شادمانیمان در کنار سفره عقد شبیه به شادمانیمان در مهمانی تولد باشد. همانطور که شادمانیمان برای تولد یک نوزاد، با شادمانیمان برای موفقیت در یک کار متفاوت است. با این حال از آنجایی که کم پیش میآید تمام این حسها را در یک روز تجربه کنیم، تفاوتشان هم کمتر به چشم میآید. اسم همه این هیجانات را میگذاریم شادمانی و بهسادگی از کنارش میگذریم. در حالیکه فرصتی است برای شناخت خودمان و رابطهمان با اطرافیان. فرصتی است که به ما میگوید چطور آدمی هستیم. در چنین مواقعی اگر به آینه نگاه کنیم، به احتمال فراوان چهرهمان این تفاوت را نشان میدهد، دستکم چشمهایمان بهخوبی این تفاوت را توضیح میدهند.
در فرهنگهای دیگر معمولا تفاوتی میان انواع شادمانی وجود دارد و حتی به اسمهای متفاوتی آنها را میشناسند. برای نوعی از شادمانی میگویند «لذت» و برای نوعی دیگر میگویند «شعف». نوعی دیگر هم وجود دارد به نام «رضایت» یا «خرسندی» و تمام اینها با «خوشبختی» متفاوت است و در عین حال در زیرمجموعهای از «شادمانی» قرار میگیرد. اما تعداد کمی از ما هستند که شادمانی را با اسمهای متفاوتش بشناسند و به همین دلیل است که خودمان هم گاهی اوقات گیج و کلافه میشویم و در مکالمات روزمرهمان میگوییم «خیلی خوشحالم»، در حالی که میتوانیم بگوییم «خیلی راضیام» یا میتوانیم بگوییم «در اوج شعف هستم»! در نظر بگیر که وارد مهمانی عقد بشوی و برای توصیف احساست بگویی «شعف»، احتمال فراوانی وجود دارد که بسیاری از آدمهای حاضر در مهمانی به تو بخندند که آن خنده خودش نوعی دیگر از شادمانی است.
تفاوتهای فرهنگی
تفاوتهای فرهنگی موجود در شادمانی هم قابلتوجه است. مخصوصا در فرهنگ ایرانی که در هر شهر و روستا و منطقهای، میتوان انواع و اقسام شادمانی را دید. در گوشهای از ایران، فرهنگ پایکوبی آنقدر متداول است که آدمها بهمحض آنکه در مواجهه با اندکی شادمانی قرار میگیرند، شروع می کنند به انجام رقصهای آیینی و سنتی مختص مناطق و جغرافیای خود. در فرهنگی دیگر، موسیقی است که زبان شادمانی افراد میشود و به جای آنها سخن میگوید. در گوشهای دیگر، شادمانی یعنی سکوت و لبخند و در جایی دیگر شادمانی خوبیت ندارد. شاید باورتان نشود. در همین فرهنگ ایرانی، در زمانهای نهچندان دور، هنگام عروسی انتظار داشتند خانواده عروس چندان بروز شادمانی نداشته باشند. حتی مراسم را در دو خانه جداگانه برگزار میکردند تا خانواده داماد، شادمانی خانواده عروس را نبینند، مبادا حرف دربیاورند. نباید فراموش کنیم که اصولا در ایران، بروز شادمانی کمتر محلی از اعراب دارد، بیشتر ما همیشه سعی میکنیم از در پشتی به شادمانی نگاه کنیم. شادمانیمان را برای خودمان نگه میداریم و کمتر دربارهاش حرف میزنیم. به همین خاطر است که شناخت ما از آن هم کمتر است و در معرض شادمانی که قرار میگیریم، کمتر خودمان را میشناسیم و کمتر میدانیم که باید چه کنیم. شاید باورتان نشود اما من آدمی را میشناسم که هنگام شادمانی شروع به قابلمهنوازی میکند. هیچ روش دیگری برای نشان دادن شادمانیاش ندارد. به محض اینکه یک اتفاق خوشایند میافتد، از به دنیا آمدن یک نوزاد بگیر تا قبولی در دانشگاه، از ازدواج تا کار، در تمام این موقعیتها او به دنبال یک قابلمه میگردد تا روی آن بزند و موسیقی قابلمهای تولید کند.
درجهبندی شادمانی
با این حال همانطور که در زبانهای دیگر کلمات متفاوتی برای شادمانی وجود دارد، راههای متفاوتی نیز برای بروز آن هست. همانطور که تفاوت میان رضایت و خرسندی و شعف و هیجان را باید در نظر گرفت، میتوان درباره میزان هر کدام از آنها نیز صحبت کرد. یعنی برای هر کدام از آنها درجهبندی در نظر گرفت و با توجه به این درجهبندیها شناخت بهتری به دست آورد. مثلا ترفیع کاری به شما احساس رضایتی متفاوت میدهد تا پذیرش در دانشگاه و تفاوتی در این میزان رضایت وجود دارد. پیشنهاد ما این است که برای شناخت بیشتر خودتان، از روش پزشکان برای تشخیص درد استفاده کنید. هیچ دقت کردهاید پزشکان برای آنکه متوجه میزان درد شوند، به شما میگویند: «از یک تا ده به این درد عدد بدهید؟» و شما به آنها میگویید: «الان که دردم روی عدد 5 است اما دیشب به اندازه 8 بود.» میتوانید برای شادمانی هم این درجهبندی را رعایت کنید. به این امید که سادهتر و راحتتر از شادمانی خود صحبت کنید.
وقتی که راحتتر از آن صحبت کنید، فاصلهای میان شادمانی در زمین و پرواز در ابرها برای خودتان قائل میشوید و سادهتر از آن حرف میزنید. به این دلیل که وقتی کلمه درست را به زبان میآورید، وقتی درجهبندی را رعایت میکنید، پیش خودتان نمیگویید: «الان دیگران میگویند جوگیر شدهام.» ترس از قضاوت دیگران را که از میان ببرید، ترس از چشم خوردن هم همراه با آن از میان میرود. طی این مسیر به خودتان میآیید و متوجه میشوید که زبانتان برای بروز شادمانی راحتتر از قبل در دهانتان میچرخد. با رسیدن به این تفاوتها و در نظر گرفتن تمام اختلافات فرهنگی، میتوانیم شناخت بهتری از خودمان به دست بیاوریم. خودمان را هم که بهتر بشناسیم، آدمهای بهتری میشویم. آدمهایی که میدانند میزان متفاوتی از شادمانی در جهان وجود دارد که نمایش آن چندان سخت نیست. ایرادی هم ندارد که آدمها را در شادمانیمان شریک کنیم. با این تمرین ساده، با توجه نشان دادن به شادمانیهایمان، قطعا زندگی بهتری برای خودمان و اطرافیانمان میسازیم و تغییر و تحول را از نقطهای که انتظارش را نداریم، آغاز میکنیم.