printlogo


کلیشه نادرست «ایرانی‌ها نمی‌توانند کار گروهی کنند» حنایی است که دیگر رنگی ندارد!
ما هم می‌توانیم کار جمعی ‌کنیم
نگار مفید

برخورد ما ایرانی‌ها با فعالیت‌های گروهی مصداق بارز یک بام و دو هواست، یا دست‌کم تا چند سال پیش که این‌طور بود. ما هر کجا پای دل به میان می‌آمد، با تمام وجود به فعالیت گروهی می‌پرداختیم و جایی که حس می‌کردیم باید منفعتی مستقیم به دست بیاوریم، روی فعالیت گروهی چشم می‌بستیم و به روی خودمان نمی‌آوردیم و قدم از قدم برنمی‌داشتیم. وگرنه چطور ممکن است در شب‌های احیا و مناسبت‌های مذهبی یا مناسبت‌های خودمانی‌تر هر کدام از ما گوشه‌ای از کار را بگیرد و وقتی همان میزان فعالیت در مشاغل از ما انتظار می‌رود، دست روی دست بگذاریم و کاری انجام ندهیم. همین کناره‌گیری در مواقع لزوم بود که باعث می‌شد در فعالیت‌های گروهی موفقیتی کسب نکنیم. دانشجویانمان به المپیادهای جهانی می‌رفتند و به صورت تک‌نفره قهرمان می‌شدند و به صورت گروهی هیچ موفقیتی کسب نمی‌کردند. در مسابقات ورزشی تک‌نفره مدال‌های طلا می‌گرفتیم و در ورزش‌های گروهی با دست خالی به ایران برمی‌گشتیم. کار به جایی رسیده بود که باورمان شد ما اصولا در فعالیت‌های گروهی و برنامه‌های جمعی استعدادی نداریم و نمی‌توانیم به موفقیت برسیم.
آنها که از فردگرایی گفتند
وقتی که در مسابقات ورزشی گروهی به ناامیدی و شکست رسیدیم و در کشتی آزاد و فرنگی یا مسابقات وزنه‌برداری مدال‌های رنگارنگ به دست آوردیم، بیشتر از قبل باورمان شد که در روحیه ما جایی برای فعالیت‌های گروهی نیست. یاد گرفتیم یک روح در چند بدن و ساختار یک‌دست و روحیه جمعی برای ما ایرانی‌ها نیست و همان بهتر که تلاشی برای رسیدن به آن نکنیم. وگرنه شبیه به دست‌وپا زدن در مرداب است. در مسابقات ورزشی می‌گفتند توانایی تشخیص پاس دادن یا ضربه زدن را نداریم. برای آنکه موفقیتی را به نام خود ثبت کنیم، حاضریم خودمان ضربه نهایی را بزنیم و توپ را به خارج از زمین بفرستیم اما پاس ندهیم. می‌گفتند آن روحیه جمعی که موتور پیشرفت تیم‌های ورزشی است در تیم‌های ایرانی یافت نمی‌شود و به همین دلیل است که نه در والیبال، نه در بسکتبال و نه در فوتبال به موفقیت نمی‌رسیم. همین مثال‌ها را به زندگی کاری‌مان هم می‌آوردند و از شرکت‌هایی مثال می‌زدند که هر فرد فقط به دنبال مقام و درآمد خود است و افق‌های پیش روی شرکت را نادیده می‌گیرد. می‌گفتند این میزان بی‌توجهی به افق‌های جمعی باعث شده تا دستاوردهای کمتری داشته باشیم و نتوانیم در عرصه جهانی موفقیتی کسب کنیم. حالا چه این موفقیت ورزشی باشد و چه این موفقیت علمی. مثال پشت مثال که ایرانی‌ها توانایی جمع‌گرایی ندارند. حتی برخی از افراد پیدا می‌شدند و از اسطوره‌ها و شعرهای قدیمی نمونه می‌آوردند تا بگویند به این سادگی‌ها نیست و این فردگرایی در ناخودآگاه جمعی ما ثبت شده و به این زودی‌ها پاک نمی‌شود. برخی دیگر هم از مدارس و سیستم آموزشی مثال می‌زدند و این فردگرایی را در مدرسه‌هایمان جستجو می‌کردند. می‌گفتند حتی در مدارس هم بچه‌ها را به کار گروهی تشویق نمی‌کنند و پروژه‌های درسی را به فرد می‌سپارند و بچه‌ها یاد نمی‌گیرند چطور خودشان را در یک تیم قرار دهند و برای موفقیت گروهشان بجنگند.
یک استعداد ناب و دست‌نخورده
اما داستان به این سادگی‌ها هم نیست. وقتی کمی بیشتر به اطراف نگاه می‌کنیم، باورمان می‌شود که جمع‌گرایی در بخشی از وجود ما تنیده شده است. نمونه‌اش وقتی که عزا یا عروسی در پیش داریم. به ناگهان یک خانواده پرجمعیت دست‌به‌کار می‌شود و هرکدام بخشی از کار را انجام می‌دهند. یک نفر تدارک شام را می‌بیند و دیگری در حال انجام کارهای بیرون از خانه است. یک نفر برای سفارش شیرینی و خرما رفته و دیگری مسئولیت شستشوی میوه‌ها را عهده‌دار شده. یک نفر در حال صحبت با قاری قرآن است و دیگری هماهنگی با اتوبوس و مینی‌بوس را انجام می‌دهد. همان‌طور که در مراسم عروسی اتفاق می‌افتد. یک نفر در حال سفارش کیک است و دیگری در حال تدارک سفره عقد. یک نفر کارت‌های عروسی را پخش می‌کند و دیگری در حال سفارش شیرینی است. دیدن این تصویرها و حضور در آنها باعث می‌شود تا به خودمان بگوییم: «ما واقعا در فعالیت‌های گروهی استعدادی نداریم؟» مگر می‌شود ما در موقعیت‌هایی تا این اندازه خستگی‌آفرین، در کنار هم بمانیم و برای رسیدن به یک هدف تلاش کنیم و در وجودمان هیچ اثر و نشانی از گروه‌گرایی نباشد؟ تازه این اتفاقات یک نتیجه عینی دارند و برگزاری مراسم به بهترین شکل آدم‌ها را در کنار هم نگه می‌دارد. ما در سفر یا پیک‌نیک هم همین رفتار را بروز می‌دهیم. یک نفر کتلت درست می‌کند و دیگری اولویه. یک نفر سیخ و منقل را همراه می‌آورد و دیگری فلاسک چای را پر می‌کند. یک نفر حواسش به آجیل است و دیگری حواسش به میوه‌ها. وقتی هم به مقصد می‌رسیم، بازهم هر نفر کاری را دست می‌گیرد. انگار خیلی زودتر از آغاز سفر دورهمی ما آغاز می‌شود. .
پیچیده در خلق‌وخوی مذهبی
همین رفتار در مناسک مذهبی ما هم وجود دارد. نمونه‌اش در نیمه شعبان، در شب‌های احیا یا شب‌های محرم. وقتی که باید در خارج از خانه تدارک خاصی دیده شود و غذایی آماده شود یا برنامه‌ریزی‌هایی صورت گیرد. در هر کدام از این موارد ما روح واحدی را احساس می‌کنیم که موتور ما را به حرکت وامی‌دارد. به ما انگیزه حرکت می‌دهد. باعث می‌شود تا یک نفر خرما سفارش دهد و دیگری برای سحر غذا بپزد. یک نفر قاری قرآن را دعوت کند و دیگری به فکر کتاب‌های قرآن باشد. به هر حال دست روی دست گذاشتن از ما برنمی‌آید. وقتی هم که خودمان نمی‌توانیم نقشی پررنگتر در این برنامه‌ها برعهده بگیریم، حتما دست‌به‌جیب می‌شویم و کمک‌هایمان را برای صاحب‌خانه می‌فرستیم. ولو شده هزار تومان و پیش خودمان می‌گوییم بهتر از هیچ‌چیز است. تمام هدف ما رسیدن به یک مراسم ناب و آرام است و حضور در جمعی که برای ادامه زندگی به ما انگیزه می‌دهد. حتی در باورهای مذهبی ما این عقیده راسخ وجود دارد که احتمال استجابت دعاهایمان در جمع بیشتر است. ما به یکدیگر پناه می‌بریم و سفره‌های نذری‌مان را دست در دست هم می‌اندازیم و نه ابایی از کمک گرفتن داریم و نه مسئله‌ای با کمک کردن. حتی این کمک‌رسانی‌ها را وظیفه خودمان می‌دانیم و دلمان می‌خواهد تا یک سنگ کوچک را از میانه راه برداریم تا برنامه‌مان بهتر و مناسبت‌تر برگزار شود.
این خلق‌وخوی ما ایرانی‌ها در مناسبت‌های مذهبی، یکی از عجیب‌ترین مثال‌های نقض برای فردگرایی است. فردگرایی یعنی بی‌توجه به این مثال‌ها در خانه بنشینیم و قدم از قدم برنداریم. اگر برای شب‌های احیا به خانه‌ای دعوت شدیم، به روی خودمان نیاوریم و برای کمک‌رسانی پیشقدم نشویم. اگر در شب‌های محرم یا نذری‌پزان تاسوعا و عاشورا به جایی دعوت شدیم، به‌جز خودمان به چیزی فکر نکنیم و با دست‌خالی به مراسم برویم. در این صورت هیچ‌کدام از ما خاطره‌ای از دیگ شله‌زرد نداشت یا خاطره‌ای از جمع‌کردن قرآن‌ها از دست حاضران. هیچ‌کدام از ما ندیده بودیم که استکان‌های چای چطور روی یک سینی بزرگ جا گرفته‌اند و صدای جرینگ برهم خوردن آنها چطور استرس ایجاد می‌کند. ندیده بودیم چطور ظرف‌های یک‌بارمصرف را روی هم سوار می‌کنند تا پس از پایان دعا آنها را به دست حاضران برسانند. وقتی که ما چنین تصاویری را دیده‌ایم و در ذهنمان ثبت شده، چطور می‌توانیم خودمان را در فعالیت‌های گروهی نابلد بدانیم؟
تفاوت در می‌زند
مرز باریکی میان مثال‌های پیشین با دنیای کسب‌وکار یا فعالیت‌های ورزشی وجود دارد. این مرز باریک به ما یادآوری می‌کند که گاهی اوقات در دنیای کار و تجارت خودمان را برتر از دیگران و حتی برتر از هدف می‌دانیم و به همین دلیل است که اعتماد به ساختار در ما وجود ندارد. ما در زندگی فردی خودمان، در مراسم مذهبی یا مراسم عزا و عروسی به‌خوبی به ساختار موجود تن می‌دهیم. با سرعت کاری برای خودمان دست‌وپا می‌کنیم و به اتفاق جمعی موجود می‌پیوندیم، در حالی که در شغل یا ورزش ترجیح می‌دهیم ساختار را نادیده بگیریم و تبدیل به ستاره شویم. بی‌آنکه به فرصت‌هایی که جمع برایمان ایجاد می‌کند نگاه کنیم. این روزها با تغییر این روحیه روبه‌رو هستیم که ما را به پذیرش تازه‌ای رسانده است. ما دیگر آن آدم‌های سابق نیستیم. در فعالیت‌های گروهی بیشتری شرکت می‌کنیم و موفقیت ارزشمندتری کسب می‌کنیم. می‌دانیم فعالیت ما در جمع هم خودمان را آبدیده می‌کند و هم ما را به هدف نزدیک می‌کند. نمونه‌اش را در مدارس یا دانشگاه‌ها ببینید. جایی که پروژه‌های گروهی هواداران بیشتری دارد. دیگر آن فردگرایی سابق را نمی‌بینیم و دانش‌آموزان و دانشجویان ما ترجیح می‌دهند در بخشی از یک پروژه سهیم باشند. حالا یک نفر سهمی بیشتر دارد و یک نفر سهمی کمتر. یک نفر بیشتر به چشم می‌آید و دیگری کمتر. همان‌طور که در مسابقات ورزشی به این باور رسیده‌ایم. مثال ساده‌تر از اینکه ما تمام امتیاز بازی را به مهدی طارمی یا سردار آزمون نمی‌دهیم؟ ما حالا می‌دانیم که اگر آن 11 نفر در زمین مسابقه شبیه به یک تیم مسابقه نمی‌دادند، اگر جای خالی هم را پر نمی‌کردند، اگر قدرت جنگندگی بالا از خودشان نشان نمی‌دادند، ما هیچ‌وقت با خیال راحت مجوز ورود به جام‌جهانی 2018 را پیدا نمی‌کردیم. همان‌طور که اگر معنوی‌نژاد و موسوی و قائمی و دیگر اعضای تیم ملی والیبال مثل یک تیم واحد نمی‌جنگیدند، ما پیگیر بازی‌های هیجان‌انگیزشان نبودیم. ما تغییر کرده‌ایم و این تغییر آنقدر مثبت و ارزنده بوده است که حالا همه‌مان می‌دانیم در فعالیت‌های گروهی ارزش و اعتباری دوچندان وجود دارد. دیگر می‌دانیم بهتر است به ساختار اعتماد کنیم و خودمان را به‌عنوان بخشی از آن بپذیریم.