printlogo


زیر پوست شهر-95
پیام‌های آسمانی
نسرین ظهیری

غروب سومین روز ماه رمضان، چهارراه معزالسلطان را زیباتر کرده. صف زولبیا بامیه شیرینی‌فروشی لادن به درازا کشیده؛ مشتریان روزه‌دار عجله دارند و نگرانند که زولبیا بامیه تا به نوبت به آن‌ها برسد، تمام شده باشد. ترکیب بوی نان بربری تازه توی دست مشتری‌ها که قرار است چند دقیقه دیگر میهمان سفره افطار باشد، با بوی زولبیای تازه از تنور درآمده، هوا را خوشمزه می‌کند. قدیمی‌ترین شیرینی‌فروشی تهران غلغله است و صدا به صدا نمی‌رسد. اما جوانی که بغل‌دستی‌اش مرتضی صدایش می‌کند، بی‌قرار است. کمی غر می‌زند و می‌گوید چرا مشتری‌ها را زودتر راه نمی‌اندازند: «چقدر طول و تفصیل می‌دهند! باید دست بجنبانند و تندتر قوطی‌ها را پر کنند؛ وگرنه تا صبح نوبت ما نمی‌شود!» دوست مرتضی همچنان که سر به آسمان، آفتاب رفته را می‌پاید، می‌گوید: «فکر کردی هرچه غر بیشتر بزنی، کارمان زودتر راه می‌افتد؟ نخیر! از این خبرها نیست؛ صبر کن تا غوره‌ات حلوا شود.»
جوان‌ها می‌خندند؛ لب‌های خشکیده صورت‌های نوبر و تازه رسیده‌شان را زیبا می‌کند. مرتضی می‌گوید: «به‌خاطر خودم نیست که می‌گویم. پیرمرد روزه است، از صبح هوس زولبیای لادن کرده. صبحی داشتم می‌رفتم، با عصا داشت آهسته و لنگان ‌آمد سر راهم را گرفت و گفت دو، سه روز است سر سفره افطار هوس زولبیا کردم اما توان ایستادن توی صف به این طولانی سر چهارراه معزالسلطان را ندارم. خلاصه خواهش کرده برایش زولبیا  بخرم. فردا امتحان پیام‌های آسمانی دارم اما کتابم را گذاشتم زمین، گفتم بروم اول حاجی را حاجت‌روا کنم تا امروز هم بی‌زولبیا نماند. حالا هم که از شانس من این صف شده شب یلدا، دراز دراز...»
حالا دیگر نگرانی پسر جوان سرایت کرده توی سرم و هی سرک می‌کشم و هی سینی‌های زولبیا را که پر و خالی می‌شود را ورانداز می‌کنم. می‌ترسم زولبیا تمام شود و مرتضی نتواند به قولش وفا و حاجی کوچه‌مان بی‌زولبیا افطار کند. غروب ته می‌کشد و اذان مغرب می‌ریزد توی مغازه. چشم‌های غمگین مرتضی اما ناگهان برق می‌زند. کسی با بسته یک‌ونیم کیلویی زولبیای اصل لادن می‌آید جلو و بسته را می‌دهد به مرتضی: «حرف‌هایت را شنیدم. این را شما ببر برای آن پیرمرد که می‌گویی. من فردا دوباره می‌آیم توی صف می‌ایستم. پولش را هم بینداز صندوق صدقات. تندتر برو به امتحان فردا برسی پسر...»
زولبیا تمام می‌شود و صف متلاشی. مرتضی دارد با بسته یک‌ونیم کیلویی زولبیا می‌دود؛ آخر فردا امتحان پیام‌های آسمانی دارد...