هفته گذشته مارک زاکربرگ به دانشگاه هاروارد رفت تا در مراسم فارغالتحصیلی دانشجویان امسال سخنرانی و البته مدرک دکترای افتخاریاش را از این دانشگاه دریافت کند. بنیانگذار فیسبوک که این روزها جوانترین میلیاردر جهان است، این عنوان را مدیون زندگی در خوابگاه دانشگاه هاروارد، جاهطلبی بلندپروازانه و البته پافشاری روی اهداف بلندمدتش است. اهدافی که او توصیه میکند بالاتر از افراد قرار دهید و از سختیهایش نترسید. همزمان با این سخنرانی، حالا به فاصله یک تا دو روز، دومین خبر این صفحه نیز تولید شد و کارول اشمیت، روزنامهنگار 80 ساله بالاخره به روزهای بازنشستگی رسید. بدون آنکه هیچوقت میلیاردر شود یا پایش را از شهر کوچک محل زندگیاش بیرون بگذارد. همزمانی این دو داستان باعث شد تا خلاصهای از هر دو اتفاق را برایتان روایت کنیم، به این امید که مسیر خوشبختی را خودتان انتخاب کنید و تجربیات کاملا متفاوت این دو نفر را بخوانید.
اول: مارک زاکربرگ در سال 2004 دانشگاه هاروارد را ترک کرد تا فیسبوک را بهعنوان یک پروژه کوچک شخصی جمعوجور کند. ریسکی آنقدر بزرگ که مخالفان فراوانی داشت. مخصوصا چند سال بعد، وقتی که فیسبوک نخستین قدمها به سمت موفقیت را برداشت و یک نفر پیدا شد که میخواست این شرکت را بخرد. زاکربرگ جوان راضی نشد و در فاصلهای بسیار کوتاه، تمام تیم مدیران فیسبوک او را ترک کردند. به این دلیل که هدف اصلی فروش شرکت بود و زاکربرگ حاضر به انجام آن نشد. کمی بعدتر، فیسبوک آنچنان موفقیتی بهدست آورد که دیگر کسی به تصمیمهای زاکربرگ شک نمیکرد و حتی برایش مدرک دکترای افتخاری نیز درنظر گرفتند تا سندی برای موفقیتش باشد.
دوم: بنیانگذار فیسبوک، در سخنرانیاش عنوانی ساده انتخاب کرد: «هدف آن چیزی است که شادمانی حقیقی را میسازد» و داستان ما با او از همین جا آغاز میشود. زمانی که پشت تریبون ایستاد و گفت: «هدف یعنی این احساس که ما متعلق به چیزی فراتر از خودمان هستیم، کسانی به ما نیاز دارند و ما نیز باید کارهایی را انجام دهیم.» او توضیح داد که در زندگی هیچوقت کمبود هدف را تجربه نکرده است. اما گاهی هدف، بهمعنای رسیدن نیست و معنایی والاتر میدهد. باعث میشود تا نقش و جایگاهی دلخواه پیدا کنید: « اما هدف فردی به تنهایی کافی نیست. بلکه باید احساس و هیجانی نیز با آن همراه باشد و هدفی والاتر را بسازد. هدفی که باعث میشود تمام سختیهای راه را بهخاطر آن تحمل کنید. برای من، این هدف همراه کردن آدمها با یکدیگر بود و تماشای ارتباط برقرار کردنشان.» پس از آنکه او در 22 سالگی با بزرگترین بحران تاریخ فیسبوک رودررو شد، تنها چیزی که به او کمک کرد تا این حقیقت را بپذیرد، همین هدف والاتر بود. آنچه باعث شد تا شک را کنار بگذارد و بهدنبال مقصر نگردد: «در آن زمان فکر میکردم همه مثل من فکر میکنند و به چیزی بیشتر از پول میاندیشند، اما من اشتباه میکردم و خب، یک جوان 22 ساله از کجا باید بداند که دنیا چطور کار میکند؟ آنجا بود که متوجه شدم شما نمیتوانید برای دیگران هدف تغیین کنید. آنها خودشان باید این هدف را بهدست آورند. اما شما میتوانید با آدمها صحبت کنید و هدف را برایشان توضیح دهید و از آنها بخواهید که در این راه با شما همراه شوند. میتوانید رابطهای منسجم و مفید در اطراف این هدف بهدست آورید که حاضر نیستید آن را با تمام دنیا عوض کنید.»
سوم: 10 سال پیش، بیل گیتس، بنیانگذار مایکروسافت و یکی دیگر از پولدارترین ساکنان روی زمین، در موقعیتی مشابه در مراسم فارغالتحصیلی دانشجویان دانشگاه هاروارد شرکت کرد. او نیز این دانشگاه را برای تاسیس شرکت خودش رها کرده بود. در آن زمان بیل گیتس داستانی شبیه به زاکربرگ به زبان آورد، با این تفاوت که او به وضوح از کنار گذاشتن دانشگاه ناراحت بود. این رها کردن برای زاکربرگ آنقدر سهمگین نبود، هرچند که او هنوز به دانشگاه به چشم یک کار انجام نداده فکر میکند، حتی پس از آنکه دکترای افتخاریاش را در دست گرفت. به هر حال، زاکربرگ از تجربه موفقی همچون بیل گیتس خبر داشت، درحالی که در زمان جوانی گیتس، رها کردن دانشگاه هاروارد، چیزی فراتر از حماقت به نظر میرسید. دستکم گیتس در همان سخنرانی آتشین، چنین جملاتی را به زبان آورد و از اهمیت هدف صحیح گفت. هدفی که باید افراد را به اطمینان برساند تا تمام جان و توان و عمر خود را صرف کاری کنند که به آن عشق میورزند. آنچه باعث میشود بدون چشمداشت ساعتها کار کنند و در اینصورت است که شادمانی حقیقی به سراغشان میآید.