printlogo


گفت‌وگو با دختر 70 سانتی‌متری که کارآفرین شد
مثل عروسک‌هایم آرزو دارم
منیره یحیایی

تنها سرش حرکت می‌کند و بخشی از انگشت‌ها و مچ دستش. حتما باورش برای شما هم سخت است اگر بگویند تمام کارهایی که بر روی میز می‌بینید از شال گردن، پاپوش‌ها، عروسک‌ها، لیف‌ها، گل‌ها و... کار دست‌های خودش است که به‌شکل خوابیده بر روی زمین آن‌ها را درست کرده و بافته. شاید به همین خاطر باشد که میل بافتنی از دستش نمی‌افتد و هر از گاهی دستی به میل و کامواهایش می‌برد که کمی باورپذیری این ماجرا را برای بازدیدکننده‌ها ساده‌تر کند. فریبا معصومی، زمان تولد دچار معلولیت به دلیل بیماری راشیتیسم بوده و تا امروز که ۳۰ ساله است، تنها سرش رشد کرده؛ اما با این وجود بیکار ننشسته و برای اینکه خودش را به همگان ثابت کند با هر روشی از نقاشی گرفته تا پولک‌دوزی، کاموا‌بافی، عروسک‌سازی، گل‌سازی و... سعی کرده هنرش را به نمایش بگذارد.مدرک بافندگی‌اش را از فنی‌وحرفه‌ای هم گرفته و با راه‌اندازی کارگاهش می‌تواند آموزش را نیز شروع کند. فربیا با همین کارهایی که انجام داده برای پدر و مادرش خانه‌ای در فومن گیلان ساخته است و با هم زندگی می‌کنند. بار دومش است که به تهران آمده؛ این‌بار هم به دعوت شهرداری در بازارچه کارآفرینی و صنایع دستی که در تقاطع خیابان بهشتی با خیابان مفتح شمالی قرار دارد، کارهایش را برای فروش گذاشته است. می‌گوید در این ۱۰ روزی که به تهران آمده سه، چهار روز اول اصلا مشتری نداشته و با تلگرام توانسته دوستانش را خبردار کند و آن‌ها هم با خبردادن به کسانی که می‌شناختند، بازدیدکننده‌هایی را برای خرید کارهای فریبا فرستاده‌اند و حالا چند روزی می‌شود که مشتری‌های خوبی برایش می‌آیند: « در قلعه رودخان غرفه‌ای اجاره کرده بودم و کارهایم را می‌فروختم اما آنجا خیلی سرد شد و دیگر نمی‌توانستم کار کنم. حالا ۱۰ روزی می‌شود که به تهران آمدم.» از او داستان زندگی‌اش را که می‌پرسیم، می‌گوید: «ما چهار خواهر و دو برادر هستیم. من فرزند چهارم هستم و هیچ کدام از خواهر و برادرهایم مانند من معلول نیستند. تا زمانی که آن‌ها کنارم بودند، خوب بود و من مشکلی نداشتم. احساس تنهایی هم نمی‌کردم. اما آن‌ها یکی‌یکی سر خانه و زندگی‌شان می‌رفتند و من تنهاتر می‌شدم. در این حین که آن‌ها بچه‌دار می‌شدند، من برای بچه‌های آن‌ها نقاشی می‌کشیدم؛ از تخیلات خودم استفاده می‌کردم و طرح‌های مختلف برای آن‌ها می‌کشیدم. تا جایی که یادم می‌آید از ۱۲ سالگی کارهایی مانند نقاشی و بافتنی انجام می‌دهم. ابتدا با دندانم میل بافتنی را می‌گرفتم که دندانم خیلی درد می‌گرفت و اذیت می‌شدم. با دو میل هم می‌بافتم اما خیلی سختم بود. اولین‌بار که چیزی برای خودم بافتم، یک لباس کوچک برای عروسکم بود. خیلی از آن خوشم آمد؛ بعد از آن شروع کردم به دستگیره درست کردن. اوایل بلد نبودم طرح به کارهایم بدهم اما کم‌کم این کار را هم یاد گرفتم. الان دیگر بعد از ۱۸ سال کار کردن، هرچه ببینم می‌توانم ببافم و بکشم. البته در این بین، پنج سال مجبور شدم کار نکنم. چون مادرم مریض شده بود و پدرم هرچه داشت فروخت و خرج عمل‌های مادرم کرد.» فریبا از زمان‌هایی می‌گوید که احساس تنهایی می‌کرد و دوست داشته کسی در کنارش باشد؛ در صورتی که پدر و مادرش برای کار در مزرعه او را در خانه با آب و نان می‌گذاشتند و می‌رفتند. او هم کاری نداشته جز آنکه با خدای خودش درددل کند و از خدا بخواهد کاری کند که دیگر تنها نباشد و خودش را با کارهایی مانند پولک‌دوزی، کاموا‌بافی، عروسک‌سازی، نقاشی، گل‌سازی و... سرگرم می‌کرده است. وقتی برای اولین بار چهار، پنج سال پیش بهزیستی کارهای فریبا را می‌بیند، از او می‌پرسند دوست دارد چه جایزه‌ای به او بدهند؟ او هم گفته است دوست دارد به مشهد برود: «وقتی به مشهد رفتم، صاحب هتل به من یک میلیون تومان وام داد. من یک میلیون تومان را وارد کار تولید کردم. نمایشگاه زدم و وسایلم را فروختم و ۵-۶ میلیون پول دستم آمد و این‌طوری توانستم کارهایم را بیشتر کنم.» اما بهترین نمایشگاهی که برگزار کرده است را در اصفهان و میدان نقش جهان می‌داند که توریست‌ها با دیدن کارهایش سنگ تمام گذاشتند: «توریست‌ها در اصفهان خیلی استقبال کردند و توانستم کارهایم را ۱۴ میلیون تومان بفروشم. دیگر هیچ جای دیگر تا این اندازه بازدیدکننده نداشتم.»