printlogo


زیر پوست شهر-93
مسجدسلیمان و توت و روحانی
نسرین ظهیری

توت‌ها در چشم‌هایش دارند می‌رسند. سرش را که می‌گیرد بالا، درخت توت می‌نشیند توی چشم‌هایش. برانداز می‌کند بهار پیچیده در برگ‌ها را. بوی نجیب توت حواس نمی‌گذارد برایمان. اما زنی که از جنوب آمده و توی حیاط مجتمع تهرانی نشسته هرم هوا را گرم کرده انگار. از بختیاری‌های مسجدسلیمان. لهجه‌اش نامفهوم برای من. کلامش را حدس می‌زنم. زنی چهارشانه بالابلند که جوانی‌اش انگار عاشقان بسیاری را مجنون کرده و چشم‌هایش برای شیدا کردن جوانان یک ایل کافی بوده. مرگان «جای خالی سلوچ» که روزگاری نه‌چندان دور مارال کلیدر بوده برای خودش. اینجا آمده‌ای چه کار بی‌بی شاه. لب‌های تفتیده‌اش چیزهایی می‌گوید. حرف‌هایی پیچیده در آواهایی غریب. واژه‌ها غلطان در گرمای بی‌انتهای جایی دور. حدس می‌زنم: «توی سرم تومور کوچکی است. سرم گیج می‌رفت. آمده‌ام خانه پسر کوچکم دوا و درمان.» مادر سیزده آدم دیگر. کلاممان به هم گره نمی‌خورد اما آوای حزین لهجه‌اش حیاط را عمیق می‌کند. چیزی می‌گوید. حدس می‌زنم که می‌گوید خواهشی دارم خواهر. مشتاق می‌شوم: «فردا رأی‌ریزیه. برو رأی بریز. به روحانیا. نه به کس دیگه! گوش بگیر چی بهت می‌گما. ناخوش‌ها بی‌دوا درمان می‌مانند ها. برو حتما رأی بریز صندوق.» نگاهش می‌کنم. بالابلند جنوبی، آمیزه‌ای از حال‌های مخلوط، سرکش و نجیب، زیبا و سخت، سالخورده و تازه. حالا حرف هم را بهتر می‌دانیم. چشم‌هایمان کلام هم را می‌فهمند. از سختی روزگارش می‌گوید، وقتی هفت ماه مانده که یازده‌ساله شود شوهرش داده‌اند. و اینکه خودش دخترهایش را در دوازده‌سالگی فرستاده خانه شوهر. «قوم‌وخویش دورم با اصرار دخترها را کم‌سن‌وسال بردند. دخترهایم قشنگ بودند اما قشنگی‌شان نرسیده بود.»  زن گرمای مسجدسلیمان را با خودش آورده. می‌گوید داغ زیاد دیده. می‌گوید پسر آخرش مهندس پتروشیمی است. می‌گوید و می‌گوید هزار راز نگفته را. بالاخره حرف‌های زن همراه آفتاب ته می‌کشد. غروب می‌نشیند روی توت‌ها. راه می‌افتد و داغی احوالم را می‌برد با خودش. توی راه برمی‌گردد و دوباره می‌شود مرگان جای خالی سلوچ: «یادت نره دده جان! برای روحانی بریز.» یادم می‌ماند. بوی توت برمی‌خیزد. توت‌ها خوب خوب رسیده‌اند.