اسدالله یکتا، هنرپیشه فیلمهای کمدی دهه 50، حالا سیگارفروشی میکند. این را همه میدانند. از خیلی وقت پیش خبرش میان مردم منتشر شد و عکسهایش را همهجا پخش کردند. میگویند شغل بازیگری وفا ندارد و این در مورد او حتما صدق میکند. حالا مدتهاست سیگارفروشی را جمع کرده و دست به دامن وزارت کار و ارشاد شده تا بتواند حداقل حقوق ماهیانهای برای خودش دستوپا کند. میگوید: «مدتی سیگارفروشی کردم، اما از لحاظ عصبی تحت فشار بودم. آن را هم جمع کردم. بعد همان زمان سکته کردم و مدتها در بیمارستان بستری شدم. هیچ حرکتی نمیتوانستم بکنم. هیچ کس هم سراغم نیامد. سراغ خانه هنرمندان رفتم، گفتند چشم، به فکر شما هستیم، اما هیچ خبری از آنها هم نشد. هر جایی مراجعه میکنم میگویند از دست ما کاری برنمیآید. سراغ هرکسی فکر کنید رفتهام. همان زمان که سیگار میفروختم با من تماس گرفتند که شما شأن خود را حفظ کنید، بهعنوان بازیگر باسابقه نباید کنار خیابان سیگار بفروشید. اگر امکان دارد این کار را دیگر انجام ندهید. من هم گفتم از خدا میخواهم دستفروشی نکنم اما چگونه زندگیام را بگذرانم؟ خرج زن و بچههایم را از کجا بیاورم؟ آنها هم گفتند یک کاری میکنیم. الان چهار سال است که قرار شده یک کاری بکنند! سیگارفروشی حداقل این حسن را داشت که آبباریکهای در زندگیام بود که به خاطر شرایط جسمی آن کار را دیگر نمیتوانم انجام دهم. البته ارشاد ماهی 120 هزار تومان به حساب من پول میریزد.» اسدالله یکتا در کودکی در یک مغازه زرگری شاگردی میکرد. عمویش که فوت شد، از صاحب مغازه خواست اجازه دهد در مراسمش شرکت کند. اما او مخالفت کرد چون خیال میکرد بهانه الکی میآورد تا از زیر کار در برود. یکتا به بهانه چای آوردن از مغازه بیرون آمد اما دیر به مراسم رسید و عمویش را خاک کرده بودند.» خودش درباره آن روز میگوید: «به خانه رفتم. حالم اصلا خوب نبود. برای آنکه حالم بهتر شود، به تئاتر پارس رفتم. وضع مالیام خوب نبود و یواشکی وارد تئاتر شدم. مدیر تئاتر متوجه شد و پس از آنکه برنامه تمام شد، مچم را گرفت. گفت کجا میری؟ گفتم خانه! گفت دوست داری وارد تئاتر شوی؟ گفتم بدم نمیآید، اما هیچ چیزی بلد نیستم. گفت همراه گروه تمرین کنم. از من خواست بزرگترم را همراه خودم ببرم تا رضایتنامه کارم را امضا کند. میدانستم خانوادهام مخالفت میکنند، پس به آنها حرفی نزدم و خودم سراغ مدیر تئاتر رفتم. گفتم خودم بزرگتر خودم هستم! او هم حرفم را قبول کرد و من را به گروه تئاتر معرفی کرد و کار من شروع شد. بعد از آن به چند فیلم سینمایی هم معرفی شدم. خلاصه تا زمان انقلاب در فیلمهای مختلف بازی میکردم تا اینکه هنگام انقلاب خانهنشین شدم. اما چند سال بعد دوباره برای بازی به تلویزیون دعوت شدم. آنوقتها من چاپخانه داشتم اما چون شرکایم آدمهای خوبی نبودند نتوانستم آن را نگه دارم و از دست دادمش.» زندگی این روزهای اسدالله یکتا معلوم نیست چطور میگذرد. با همان حقوق 120 هزار تومان اداره ارشاد سر میکند. شاید تا به حال بارها به فکرش رسیده سیگارفروشی را شروع کند و حداقل خرج زندگی و خانوادهاش را تامین کند. میگوید: «تکلیف ما چه میشود؟ ما هنرپیشههایی بودیم که دورهای سینما دوستمان داشت و حالا نه مردم ما را میخواهند و نه کارگردانها به ما فرصت بازی میدهند. بعضیهایشان برای یک سکانس کوچک سراغم میآیند اما نه پولی پیشنهاد میدهند و نه احترام میگذارند. انگارنهانگار که ما هم برای خودمان در این سینما کسی بودیم. از اداره کار و ارشاد میخواهم به وضعیت من و دیگر هنرپیشههایی که حالا امکاناتی برای کار کردن ندارند رسیدگی کند.»