printlogo


از سینما
از سینما به داستان‌ها پناه می‌برم
نگار مفید

سینما خود قصه است برای ما که سال‌هاست از زندگی عبوس و بی‌رحم توی ذوقمان خورده و تازگی‌ها هم فهمیده‌ایم که اصلا به همین بالا و پایین‌ها و خط و نشان‌ها می‌گویند زندگی. یعنی اگر قبل‌تر می‌دانستیم، آن روزهای کودکی که به ما وعده بزرگ شدن و فراموشی می‌دادند، احتمالا از همان روزها در سینماها صف می‌کشیدیم و دل می‌دادیم به دل قصه‌هایی که ما را به دنیایی دیگر می‌برند. به قصه‌های ساده، به قصه‌های جذاب و پرکشش و هیجان‌انگیز. دل می‌دادیم به دل شخصیت‌های اصلی یا حتی نقش‌های فرعی. دل می‌دادیم به سیاهی سالن و روایت‌هایی که ما را از اینجا که هستیم دور می‌کنند و به جایی دیگر می‌برند. به احتمال زیاد «گلنار» را صدبار می‌دیدیم و «گربه آوازه‌خوان» را هزار بار. احتمال بیشتری وجود داشت که سینما را روی سرمان نمی‌گذاشتیم و هیاهوی واقعیت را می‌بخشیدیم به خیال‌انگیزی رویای داستان‌ها و برای خودمان شهری می‌ساختیم که هیچ نشانی از واقعیت در آن نباشد.
اگر اینطور می‌شد، آخرش می‌گفتند چه؟ می‌گفتند خیالباف است دیگر. می‌گفتند فیلم که می‌بیند مردمک‌های چشمش کمتر تکان می‌خورد یا می‌گفتند هوایی شده، نمی‌داند دوربرش چه می‌گذرد. احتمالا در داستان‌های عاشقانه غرق می‌شدیم، در داستان‌های پلیسی به اوج می‌رسیدیم یا حتی می‌توانستیم در روزهای التهاب‌های اجتماعی خودمان را در آینه سینما ببینیم. آن دیگران که نمی‌دانستند ما به چه فکر می‌کنیم، نمی‌دانستند ما حواسمان کجاست، نمی‌دانستند رویای ما در کدام سکانس و کدام لحظه به واقعیت می‌پیوندد. آنها حرف خودشان را می‌زدند. آدمی که بریده از واقعیت‌هاست را دست می‌انداختند و می‌گذاشتند برای خودش یک گوشه نان و ماستش را بخورد. کسی هم پیدا می‌شد لابد که نان و ماست را دستم بدهد. یا اگر نه، حداقل از کنار زندگی می‌گذشتم، بی‌حاشیه‌ای و بی‌هیچ هیاهویی. می‌گذشتم به عشق خط داستانی و شخصیت‌های خاکستری. به عشق روزهایی که شخصیت اول به آرزویش می‌رسد. در این دنیای واقعی که سهم ما از آرزوها هیچ شد، اما در سینما که اینطور نیست. برایمان داستان می‌نویسند و در داستان‌هایش حتما کسی پیدا می‌شود که برآورده شدن آرزویش را به چشم ببیند. در دنیای واقعی اما داستان‌ها جور دیگری هستند. مدام بالا می‌روند، مدام تو را به اوج امیدواری می‌رسانند و ناگهان به سمت پایین حرکت می‌کنند. در همان زمان که ناامید هستی، بازهم دستی روی شانه‌ات می‌آید و امیدوارت می‌کند. اصلا تو بگو همین کش و قوس‌هاست که زندگی را ساخته و سینما را بهتر از زندگی می‌کند.
در سینما نمودار مشخصی وجود دارد، از ناامیدی به امید، از ناخوشی به خوشی، از مرگ به زندگی. دست‌کم معمولا در فیلم‌های جذاب اینطور اتفاق می‌افتد. دیگر از کش و قوس و بالا و پایین و نقطه‌عطف‌های ثانیه‌ای خبری نیست که ندانی دنیا دست کیست. که هر صبح تا شب نظرت درباره اتفاق‌ها عوض شود. در سینما آدم‌ها از امیدواری خسته نمی‌شوند، در سینما کسی از زندگی فاصله نمی‌گیرد. در سینما لجبازها آخرسر متنبه می‌شوند و در سینما مواجهه با قانون برای همه یکسان است. در سینما دنیای بهتری وجود دارد که باعث می‌شود حضور در دنیای داستان‌ها ساده‌تر و آرام‌تر و بهتر باشد. دست‌کم برای ما که این روزها گاه از هیاهوی اطرافمان به تنگ می‌آییم. به زندگی روی پرده سینما. به تصویری رویاگونه روی پرده نقره‌ای. برای ما که روز خوش و ناخوش به سینما پناه می‌بریم، احتمالا هیچ واقعیتی نمی‌تواند ما را به اندازه دنیای داستان‌وار سینما سر ذوق بیاورد. به همین خاطر است که پناه می‌بریم به دنیای داستان‌ها، به دنیایی که امید در آن همیشگی است و زندگی به شکل آرمان‌خواهانه‌اش ادامه دارد. شبیه به «خدمتکار»، برشی مقطعی از زندگی سیاه‌پوستان آمریکا، پیش از آنکه حق رأی داشته باشند یا حتی موجودیتشان پیش از برده بودن به ثبت برسد. منهای تمام آن کش و قوس‌ها و فارغ از تمام امیدها و ناامیدی‌ها.