printlogo


دل‌کوک
روی مدار لغزنده‌ها راه برو
نازنین متین‌نیا

یک ‌نفر می‌گفت: «برای اینکه سکان را به دست بگیری، اول باید پارو زدن را یاد بگیری.» جمله‌ای که این روزها، آدم‌های زیادی در اطراف ما به آن بی‌اعتنا و بی‌اعتقاد هستند و می‌خواهند یک‌شبه راه صدساله را بروند. کافی است نگاهی به اطراف بیندازی تا ببینی که در هر محیطی، چند نفر را پیدا می‌کنی که ناگهانی به اتفاقی رسیده‌اند که  برای آن نه مراحل پیش‌نیازی را طی کرده‌اند و نه حتی تعریف دقیق و واضحی از آن دارند.
تعداد این آدم‌ها روزبه‌روز بیشتر می‌شود و دلایلش هم از این مبحث خارج است. آدم‌ها بدون بازتعریف خودشان و شرایط و داشته‌هایشان به مراحلی می‌رسند که برای آن‌ها نیست و در جایگاه آن‌ها تعریف نشده، اما به آن‌ها می‌رسند. این واقعیت زندگی است. واقعیت اینکه در جهان امروزی شرایط برای رسیدن به مراحل بالاتر براساس قواعد و قوانین کلاسیک جاری در زندگی، شرایط مناسبی نیست و اگر بخواهی با اصل و اصول به نقطه پیشرفت برسی، ممکن است سال‌ها زمان ببرد و حتی احتمال موفقیتت هم کمتر است. اصل و اصول به هم ریخته و در این به‌هم‌ریختگی، دیگر کسی که می‌خواهد مدیر یک مجموعه باشد حتما نیازمند به شناسایی دقیق مجموعه، مدت زمان طولانی تجربه کسب کردن و... نیست. کافی است تا آشنایی بزرگ‌تر از مدیر مجموعه داشته باشد یا زیردست مدیر مجموعه‌ای کار کند که از نیروهای بااستعداد خودش می‌ترسد و ترجیح می‌دهد با مدیری کار کند که به اندازه خودش استعداد و توانایی دارد و به اندازه خودش از پس کارها برمی‌آید.
بله، بسیاری از ما در این شرایط قرار گرفته‌ایم و اصلا ممکن است خود ما در دسته یکی از همین آدم‌ها باشیم. ممکن است خود ما همان یک‌نفری باشیم که یک‌شبه ره صدساله را طی کرده و حالا به اتفاقی رسیده‌ایم که سهم ما نبوده، اما به هرحال از آن ما شده.
در چنین وضعیتی پس تکلیف آن جمله چیست که می‌گوید «برای اینکه سکان را به دست بگیری، اول باید پارو زدن را یاد بگیری»؟ باید چه کار کنی وقتی در میان انبوهی از آدم‌هایی که سرجای خود نیستند، گیر کرد‌ه‌ای؟ باید چه کنی وقتی می‌دانی که جایی که ایستاده‌ای کمتر از توانایی و استعداد و دریافت‌هایت است؟ برای چنین جهان نامتوازنی چه راه‌حلی وجود دارد؟ چطور می‌شود روی مدار نامتعادل‌ها بایستی و به زندگی ادامه دهی؟
این سوال‌ها مهم‌ترین سوال‌های زندگی در عصر مدرن است. سوال‌هایی که از خودت می‌پرسی تا با رسیدن به یک جواب درست و قطعی، زندگی در چنین جهانی راحت‌تر شود. اما اگر این سوال‌ها جوابی نداشته باشد چه؟ اگر به همان خنده‌داری که جهان نامتوازن شده، این عدم تعادل ادامه پیدا کند چه؟ تکلیف چیست؟
تکلیفی وجود ندارد. پذیرش هرآنچه هست، هست، شاید قطعی‌ترین جواب باشد. چون تا وقتی بخواهی با عدم تعادل‌ها و نامتوازن‌ها بجنگی، دردسرها همچنان ادامه دارد. جنگیدن در میدانی که لغزنده و لق است، تبعات خاص خودش را دارد و برای چنین جنگی تنها چاره، پذیرش این لغزندگی است. وقتی لغزندگی را بپذیری، وقتی بدانی که ممکن است در چنین شرایطی برای آنچه می‌خواهی باید پارو بزنی و حتی ممکن است سکان را در دست نگیری یا سکانی در دست بگیری که برای آن پارو نزده‌ای، راه‌حل‌ها بیشتر و بهتر خود را نشان می‌دهند. وقتی بدانی برای هرآنچه که می‌خواهی و هرآنچه که داری، قسمتی در کار بوده و نه سهمی، ادامه مسیر ممکن‌تر می‌شود. برخورد در چنین جهان لغزنده‌ای باید برخوردی از جنس خودش باشد و غیر از این تنها سهم اصلی، شکست و ناامیدی است؛ تحت هرشرایطی، چه سکان در دست باشی و چه در حال پارو زدن.