printlogo


تولید زیورآلات با رمز نوآوری
فاطمه علی اصغر

دختربچه ساز می‌زند. پسربچه همراهی‌اش می‌کند. صدای ساز می‌نشیند روی رنگ‌ها، طرح‌ها، لباس‌ها. جمعه‌بازار شلوغ است. محسن، مهرنوش و مونا را با برندشان یعنی «موسیلی» می‌شود به‌راحتی در این آشفته‌بازار پیدا کرد. هفت سال است که جایشان ثابت شده. روی میز آن‌ها انگشتر، گردنبند و گوشواره‌ است. طرح‌هایشان مدام رنگ عوض می‌کند. رنگ‌هایشان مدام روی طرح‌های متفاوت می‌نشیند اما همکاری آن‌ها سال‌هاست ثابت است. محسن، مهرنوش و مونا طی این سال‌ها توانستند دستاوردهای خوبی در بازار پررقیب زیورآلات داشته باشند. بدون حامی! آن‌ها همه چیز را از صفر شروع کردند. دو خواهر جدا و محسن جدا. تا اینکه سرانجام گروهشان پا گرفت و با هم مسیر پرفرازونشیب کسب‌وکار را ادامه دادند. تا امروز که خیلی از کارهایشان را به فروشگاه‌های معتبر می‌دهند و حتی به کانادا می‌فرستند تا در مونترال هم جایگاهشان پابرجا باشد. آن‌ها مشتری‌های پروپاقرصی دارند و هرجمعه میثاقی در پارکینگ پروانه. اینجاست که ایده می‌گیرند، جلو می‌روند و رویاهایشان را در دست می‌گیرند و طرح نو می‌دهند. حالا چند وقتی است که کارگاهشان را عوض کرده و آمده‌اند در خانه‌ای قدیمی که حیاط دارد و صفا. هم حس خوب دارند و هم کار پردرآمد. طی این سال‌ها خیلی‌ها به عنوان کارآموز و همکار با آن‌ها رفیق راه شده‌اند و آن‌ها کارآفرینی موفق. این گزارش، دو روایت از محسن و آن دو خواهر است.
 
 روایت محسن واعظی
محسن دهه پنجاهی است. دیپلمش را که گرفت، سرخورده از درس و دانشگاه، ساعت‌ها و ساعت‌ها فکر کرد. چه باید می‌کرد؟ زمان زیادی گذشت تا تصمیم بگیرد برای آینده‌اش. تجربه‌های تلخ و شیرین ردیف می‌شدند. تجربه‌هایی به قیمت عمر و زندگی. تا اینکه دلش خواست سراغ کاری برود که همیشه دوست داشت؛ کار با چرم. «از بچگی اطلاعات و دانسته‌های زیادی در مورد چرم داشتم. فکر کردم بهتر است کارهایی را با چرم انجام دهم. شروع کارم در خانه بود. وسایلم را گرفتم و کم‌کم دست به کار شدم. در همین مسیر بود که با مونا و مهرنوش، دو خواهری که از دوستان خانوادگی ما بودند، همراه شدم. آن‌ها ایده‌های خوبی داشتند.» اتاقش به‌زودی پر از ابزار می‌شود و خانه بوی چرم می‌گیرد: «کارهای مربوط به چرم را من انجام می‌دادم و بعد مونا و مهرنوش در خانه‌شان روی این چرم‌ها کار می‌کردند. کم‌کم کار بیشتر ‌شد و خانه بوی چرم گرفته بود و خرده‌ریزهایم همه‌جا پخش و پلا. از اینجا به بعد بود که تصمیم گرفتیم کارگاهی را اجاره کنیم.» پولی در بساطشان نبود؛ همه آنچه داشتند را روی هم گذاشتند؛ 5 میلیون! کفاف نمی‌داد. وام گرفتند و از این طرف و آن طرف 5 میلیون دیگر جور کردند. با 15 میلیون کارگاه کوچکی زیر بلوک‌های شهرک اکباتان اجاره کردند. کار سخت بود و طاقت فرسا. فضایشان کوچک بود اما آن‌ها در کارشان راسخ بودند و با پشتکار و انگیزه ادامه می‌‌دادند. هر هفته انگشترها و گوشواره‌ها و دستبندها را می‌ساختند تا آخر هفته بشود و آن‌ها را ببرند پارکینگ پروانه. استقامت آن‌ها بالاخره جواب داد و توانستند کارگاه بزرگ‌تری دست و پا کنند. خانه‌‌ای قدیمی همانطور که دوست داشتند و می‌خواستند در پیچ شمیران گرفتند و باز کار و کار. در این میان خیلی مسائل پیش می‌آمد که مانع راهشان شود: «کپی‌کاری‌ها ابتدا خیلی ناراحتمان می‌کرد اما باز سعی می‌کردیم کارهای جدید با ایده‌های جدید ارائه دهیم. جایمان بزرگ‌تر شده بود و کار را گسترش دادیم.» دو سال در این کارگاه بودند و بعد راهی بنای 70 ساله‌ای در خیابان سعدی شدند: «خیلی دلمان می‌خواست در خانه‌ای قدیمی کار کنیم، خانه‌ای که از پنجره آن بتوان درخت‌ها را دید و کار کرد.»  آن‌ها هر روز کارشان را گسترده‌تر می‌کنند، با تکنیک‌های جدید و مواد متفاوت: «کار ما تولید زیورآلات است. زمانی بود که طلا و نقره تنها زیورآلاتی بود که زنان استفاده کرد. حالا خیلی کارهای دستی مورد استقبال قرار گرفته و تقاضای بازار هم به‌تبع آن بیشتر شده است. بنابراین ما با استفاده از تکنیک‌های جدید کارمان را پیش می‌بریم. از طرف دیگر موادی که استفاده می‌کنیم را مرتب تغییر می‌دهیم تا نوآوری در کار داشته باشیم.»  حالا محسن به جرئت می‌گوید که راه دیگری نمی‌توانست آنقدر به او کمک کند که پرداختن به کاری که دوستش داشت: «حالا می‌توانم در ساعت‌هایی که خودم دوست دارم کار کنم و چیزی را خلق کنم که دوستش دارم.»
 
 روایت دو خواهر «ماهر»
ابتدا مهرنوش ماهر کار زیورآلات را شروع کرد. او فارغ التحصیل رشته گرافیک بود و متولد دهه 60. مهرنوش از سبک بازار راضی نبود. می‌خواست کاری نو کند. مجسمه‌سازی می‌کرد. شمع می‌ساخت اما وقتی با کارهای چرمی آشنا شد دیگر همه آن‌ها را کنار گذاشت و به صورت جدی زیورآلات را ساخت.  مونا آن روزها سر کار می‌رفت. مونا خواهر بزرگ بود و معماری خوانده بود. به شرکت‌های مختلفی رفت. از صبح تا شب اما هیچ چیز برایش رضایت‌بخش نبود: «کارهای متعددی می‌کردم، در شرکت‌های بسیاری فعالیت داشتم اما هیچ چیز آن طوری نبود که همیشه می‌خواستم. کارهای مهرنوش را می‌دیدم. آن روزها هنوز مهرنوش هم چندان در کارش جدی نشده بود اما از یک زمان به بعد تصمیم گرفتم با او همراه شوم و همه چیز عوض شد.» مهرنوش و مونا زیورآلاتی را ساختند که همیشه دوست داشتند خودشان داشته باشند. بعد مسئله اساسی فروش کارها بود: «ابتدا برای هردو ما خیلی سخت بود. من هنوز در شرکت مشغول بودم و مهرنوش بیشتر کارها را انجام می‌داد و من از نظر مالی هزینه‌ها را تامین می‌کردم تا اینکه تصمیم گرفتیم جایی در جمعه بازار بگیریم. حدود نه سال پیش جمعه بازار تازه داشت جان می‌گرفت. سال اول جایمان ثابت نبود. بعد از یک سال بالاخره جای ثابتی برای خودمان پیدا کردیم و من دیگر سر کار نرفتم و هردو ساخت زیورآلات را با هم انجام دادیم.» در همین دوره است که محسن به دو خواهر می‌پیوندد و کار گروهی‌شان شکل می‌گیرد. چطور شد که همه سرمایه زندگی‌شان را در این کار گذاشتند؟ «ریسک کردن لازمه آغاز هر کاری است. ما ریسک کردیم و موفق شدیم.» کیفیت کارشان باعث شد مشتری‌های ثابت پیدا کنند. مشتری‌هایی که پروپا قرص هستند و از برند آن‌ها خرید می‌کنند: «در حال حاضر در بازار آنقدر کپی‌برداری زیاد است و کیفیت‌ها نازل شده که همین طرح‌هایی که ما می‌زنیم با نصف قیمت به فروش می‌رسد و در بازار عرضه می‌شود اما این تصمیم مشتری است که کاری بی‌کیفیت و تکراری بخرد یا اثری که قیمت بالاتری دارد و باکیفیت‌تر است.»  او بازار امروز را دچار اعتقادی عجیب می‌داند که به محصولات سنتی و دست‌ساز آسیب می‌رساند: «نمی‌دانم از چه زمانی این اعتقاد پیدا شده که جنس ارزان ولی زیاد می‌توان خرید. این مسئله به بازار باکیفیت آسیب می‌رساند. به نظرم در این زمینه باید فرهنگ‌سازی شود. چرا مردم به جای خرید یک اثر باکیفیت مثلا با قیمت 25 هزار تومان ترجیح می‌دهند چهارتا کار بی‌کیفیت 5 هزار تومانی بخرند؟» پیشنهاد مونا به کسانی که می‌خواهند تازه وارد کار زیورآلات شوند و برای خودشان کارگاهی راه بیندازند این است: «تنها برای امرار معاش وارد این کار نشوید. کاری را انجام دهید که دوستش دارید. مانند کسی که غذا درست می‌کند تا شکمش پر شود یا کسی که غذا می‌خورد تا لذت ببرد. همچنین یادتان نرود که در کارشان نوآوری داشته باشند و هرگز دلسرد نشوند.»  او به تلفیق کارهای سنتی و مدرن علاقه دارد: «نباید فراموش کرد که در سرزمین‌های شرقی نوع طرح و رنگ مورد علاقه مردم با سایر کشورها فرق می‌کند. نمادهای مورد علاقه‌شان هم همین‌طور. همه این‌ها باید در تهیه طرح‌ها و استفاده از رنگ‌ها لحاظ شود. ما هم باید طرح‌های سنتی را به‌خوبی بشناسیم و هم باید به‌روز باشیم و با طرح‌های مدرن غربی آشنا شویم.» مونا از تصمیم‌های جمعی که برای کارهای جدید می‌گیرند می‌گوید و اینکه چقدر کار گروهی می‌تواند نتایج و دستاوردهای خوبی به بار بیاورد. البته او شکایت‌هایی هم دارد از وضعیت جمعه بازار که این روزها غرفه‌هایش را بدون هیچ نظارتی برای عرضه کارهای چینی می‌دهد: «زمانی بود که پیمانکارهای شهرداری بر فروش کالاها نظارت داشتند. تنها باید کارهای دستی به فروش می‌رسید اما حالا سه سالی است که بدون هیچ نظارتی کارهای چینی نازل و ارزان فروخته می‌شود و این به نوعی برداشته شدن حمایت از کسانی است که کارهای دست‌ساز را با زحمت بسیار انجام می‌دهند.» او از نداشتن صنف مشخصی برای کسانی که کارهای زیورآلات دست‌ساز انجام می‌دهند می‌گوید، اینکه کار آن‌ها جایگاهی در سازمان صنایع دستی ندارد. با این همه مونا و مهرنوش و محسن از کارشان راضی هستند، چون با عشق و علاقه آن را انجام می‌دهند و این موانع نمی‌تواند آن‌ها را دلسرد کند.