همیشه از نالیدن و غر زدن نفرت داشتم و هیچوقت دوست نداشتم مشکلاتم را جایی واگویه کنم. کلا آدم درونگرایی هستم. همیشه صورت خودم را با سیلی سرخ کردهام و هیچگاه نخواستهام دیگران از حال خرابم باخبر شوند. اما این روزها اوقات خوبی را سپری نمیکنیم. هیچوقت در این فصل سال بازار کارهای ساختمانی اینقدر خراب و کساد نبوده. بچههای روزمزد خیلی وقت است بیکارند و در ساختمان کار چندانی برای انجام دادن ندارند و فقط میآیند و تا عصر اینجا دوری میزنند و غروب هم دست از پا درازتر به خانه میروند.
علی که یکی از همین افراد است میگفت: «از بیکاری خسته شدهام و در خانه ماندن دیوانهام میکند و مجبورم به اینجا بیام تا خودم را سرگرم کنم تا شاید کاری برایم مهیا شود که فعلا خبری از کار نیست.»
این روزها بیشتر از همه بچههای ساختمان، من زیر فشار هستم. دوران انتخابات ریاست جمهوری خیلی از دوستان کارگر قصد شرکت در انتخابات را نداشتند اما آنها را مجاب کردم که به رئیس دولت فعلی اعتماد کنند و به او رای بدهند و دادند. الان که اوضاع کار کساد شده عدهای از دوستان با نیش و کنایه حرفهای آن روزهایم را تکرار میکنند و میگویند کسانی که سنگشان را به سینه میزدی چرا کاری برای معاش ما نمیکنند؟ فعلا که جواب قانعکنندهای ندارم به آنها بدهم.
البته من خودم وضع و حال مناسبات و مراودات دولت را رصد میکنم. خوب میدانم در خیلی از زمینهها چقدر موفق عمل کرده و زحمات بسیار زیادی کشیده اما واقعا نمیدانم با کدام منطق و با چه استدلالی به دوستم علی که هفتههاست نتوانسته هیچ پولی به خانه ببرد تا خرج زن و بچهاش کند، توضیح بدهم که فلانجا و بهمانجا کارهای خوبی صورت گرفته. در حال حاضر تنها دغدغه علی و بقیه دوستان که شرایط مشابه علی را دارند این است که نال حلالی سر سفره زن و بچهشان ببرند که فعلا این مسئله برایشان تبدیل به آرزو شده است. از همه خطرناکتر حرفهای یکی دیگر از دوستانم بود. او هفتههاست بیکار است و از وضع بد اقتصادیاش نالان است. دیروز که برای دیدن ما به ساختمان آمده بود ساعتی با هم تنها شدیم و از آنجایی که با هم راحت هستیم حرفهای دلش را به من زد. حرفهایی که از شنیدنشان وحشت کردم.
میگفت: «اوضاع کارهای ساختمانی خراب است و هفتههاست بیکارم. مدتی هم از بیکاری به کار کشاورزی پرداختم که آنجا هم بازار خراب بود و سودمان عاید دلالها شد و کلی قرض بالا آوردم.
از طرفی هم خانواده همسر عقدکردهام برای گرفتن مراسم عروسی پافشاری دارند و خلاصه وضعیت کاملا نامناسبی دارم. به سرم زده بزنم به کار خلاف و پیشنهاد یکی از دوستان برای وارد شدن به یک کار غیر قانونی هم حسابی وسوسهام کرده.» خودش میگفت به دوستش جواب منفی داده ولی من از حرفهایش به خودم لرزیدم. دو ساعت به گوشش خواندم که کارهای خلاف آخر و عاقبت ندارند و دنیا همیشه اینجور نمیماند و اوضاع بهتر میشود و کلی دلداریاش دادم. اما نمیدانم صبر این دوست پاک و نازنین من تا کی و کجا دوام بیاورد. حتی به این فکر فرو رفتم که تعدادی از مجرمان جامعه شاید امثال همین دوست من باشند که احساس میکنند همه درها به رویشان بسته شده و قدم در راهی میگذارند که عاقبتی جز پشیمانی ندارد. واقعا اینها همه زنگ خطری برای آرامش جامعه است. منی که در متن این قشر بدون پشتوانه جامعه هستم بهخوبی این انتقال شوم و وحشتناک را احساس میکنم.
ایکاش صدایم به دولتمردان میرسید و از آنها عاجزانه خواهش میکردم فکری به حال این قشر ضعیف اما مستعد جامعه کنند تا جلوی برخی از جرائم آینده گرفته شود.