عمو ارشد بالاخره رفت روی صفحه اول روزنامهها. پیرمرد اهری که با فرغون بیش از پنجاه سال روزنامه و مجله فروخت و هرگز نتوانست برای خودش دکهای دست و پا کند. او حالا نیست تا ببیند چطور عکسش در حالی که فرغون روزنامههایش را هل میدهد روی صفحه نخست روزنامهها و خبرگزاریها جا خوش کرده. همه خبرها تکراری و از روی دست هم کپی شدهاند. یک خبر سریدوزی شده. خبری که ارزشی جذاب و شگفت دارد. در دو تا سه پاراگراف توضیح داده شده که عمو ارشد آرزوی داشتن یک دکه را به گور برد. همان مردی که یک دختر داشت و دو بچه معلول. روزنامهفروش سیاری که بیمه نداشت و معلوم نیست در اوضاعی که روزنامهها کم مشتری هستند درآمد روزانهاش چقدر بوده. خودش گفته: «پنجاه و هشت سال است که روزنامه میفروشم و نه بیمهای دارم و نه پساندازی. اگر این همه سال به جای روزنامهفروشی در کارگاهی یا حجرهای کارگری کرده بودم حالا هم بیمه داشتم و هم پسانداز. بیمارم. چشمهایم کمسو شده، ناراحتی قلبی دارم، از بس که این فرغون را هل دادهام دیسک کمر گرفتهام، اما برای گذران زندگیام کاری نمیتوانم بکنم جز هل دادن این گاری زواردررفته.» حالا او را پیشکسوت مطبوعاتی میدانند. آخرین نسل از مطبوعاتیهای حوزه ارسباران در حیطه توزیع روزنامه و مجله.
میگویند هفته پیش از مرگش خوشحال بوده و سرحال به دوستانش گفته که شهردار اهر، مرتضی اعیانی، قول داده برایش دکهای دستوپا کند تا دیگر آواره خیابانهای شهر نباشد. اما مرگ فرصت دکه داشتن را از عمو ارشد گرفت. حالا، وقتی هیچ کدام از خبرنگارها نتوانستهاند بروند به زندگی فقیرانه مرد اهری تا سرنوشت او را ببینند و تعریف کنند، میشود نشست و خیال کرد. کسی میگوید اهر زمستانهای سردی دارد. دستههای فرغون یخ میزده و پیرمرد جان میکنده تا گاری قراضه را از سربالاییها رد کند. میشود خیال کرد که در خزان مطبوعات، در اوضاعی که جهان مجازی فرصت روزنامه خواندن را از مردم دزدیده، چه روزهای بسیاری که عمو ارشد دست خالی به خانه رفته است.