printlogo


گفت‌و‌گو با مرتضی خضری‌پور، یکی از موسسان مدرسه کسب‌وکار در ایران
خودباوری، مهم‌ترین دستاورد زندگی‌ام است
فاطمه علی اصغر

«در زبان تبتی برای خلاقیت یا خلاق بودن واژه‌ای وجود ندارد. نزدیک‌ترین ترجمه به آن «طبیعی» است. به عبارت دیگر اگر می‌خواهید «خلاق‌تر» باشید، فقط باید «طبیعی‌تر» باشید.» تام و دیوید کلی وقتی داشتند این جمله را در کتاب «خودباوری در خلاقیت» می‌نوشتند، نمی‌دانستند به‌زودی این کتاب را «مهدی کیانمهر» و «مرتضی خضری‌پور» در سرزمینی بسیار دور از آن‌ها ترجمه می‌کنند. کتاب روی مترجم‌های این کتاب به‌ویژه مرتضی تاثیر عمیقی می‌گذارد و در آستانه چهل‌سالگی چراغ راهش می‌شود. او لیسانس برق و الکترونیک و فوق‌لیسانس MBA دارد و اختراعات و اسباب‌بازی‌های خلاقانه‌ای ثبت کرده است. مرتضی در حوزه کارآفرینی فعالیت کرده و نخستین مدرسه کسب‌وکار را در ایران راه انداخته است. می‌گوید مهم‌ترین دستاورد زندگی‌اش این است که خود را با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش پذیرفته؛ دستاوردی که نخستین گام برای رسیدن به خودباوری در خلاقیت است. این گزارش داستان زندگی خضری‌پور است در شش اپیزود از زبان خودش. 
 
  اپیزود یک- کودکی
کودکی سختی داشتم و زمان زیادی طول کشید تا خودم را به خانواده‌ام اثبات کنم. هنوز هم با اینکه می‌گویم خلاف جهت آب حرکت می‌کنم، معتقدم نباید ایمان خود را در طول مسیر زندگی از دست داد. مهم‌ترین جمله‌ای که در شرح این دوران از زندگی‌ام می‌توانم بگویم این است: «همین که شروع به گام برداشتن می‌کنید، مسیر شروع به هویدا شدن می‌کند.»
 
  اپیزود دو- نوجوانی 
زمانی که هفده هجده‌ساله بودم سعی کردم خودم، زندگی و آدم‌ها را بشناسم. بعد‌ها بود که فهمیدم این ایده برای زندگی‌ام جواب می‌دهد. در دوران دبیرستان درس‌خوان بودم، ریاضی خواندم و مهندس برق و الکترونیک شدم.
 
  اپیزود سه- جوانی (دهه دوم) 
خانواده‌ام اصرار داشتند حالا که مهندس برق و الکترونیک شده‌ام باید این راه را ادامه دهم، اما من به علوم اجتماعی علاقه‌مند شده بودم و می‌خواستم فیلمساز شوم. شعر، سینما و فیلم از علاقه‌مندی‌های من است. هرچند متوجه شدم خیلی سخت است از رشته‌ای مانند ریاضی به ساخت فیلم برسم. در همین زمان به ساختن سرنگ ایمن، درپوش ایمن و میز الکتروکامپیوتری رو آوردم، میزی که همه پرت‌ها را داخل یکی از پایه‌های آن می‌گذاریم. برخی از طرح‌ها مانند میز الکتروکامپیو‌تر بسیار مورد استقبال قرار گرفت و قرار بود روی آن سرمایه‌گذاری شود که متاسفانه در مراحل آخر به نتیجه نرسید. بعد از آن با MBA آشنا شدم. فهمیده بودم مهندس برق به‌ناگهان نمی‌تواند فیلمساز شود و برای فیلمساز شدن یک حلقه وسط لازم است. آن حلقه مفقوده به نظرم خلاقیت و نوآوری بود، بنابراین تمرکزم را روی مدیریت خلاقیت گذاشتم. 
 
  اپیزود چهار- جوانی (دهه سوم) 
طی تحصیل در مقطع فوق‌لیسانس MBA، تلاش کردم به مدیریت و نوآوری نزدیک شوم. همزمان ایده‌های کارآفرینی را فرا گرفتم، پیرو آن گروهی را تشکیل دادم و دو نفر از دوستانم را دعوت کردم. در این گروه سعی کردیم خدمات تقویت‌کننده خلاقیت برای بچه‌ها تولید کنیم. استاد فیض‌بخش، از استادان دانشگاه، نیز ما را یاری کرد. سعی کردیم اسباب‌بازی‌هایی برای کودکان با نام اسباب‌بازی‌های خلاقیت بسازیم. این اسباب‌بازی‌ها در کانون پرورش فکری ثبت شده است. دنبال سرمایه‌گذار برای تولید آن‌ها بودم که باز متاسفانه به بن‌بست رسیدم. همزمان با این کار، برای اولین بار «مدرسه کسب‌وکار در ایران» را راه‌اندازی کردیم. در این مدرسه قرار بود تفکر خلاق، نوآوری، کار تیمی، طرح کسب‌وکار نوشتن و مهارت‌های ارتباطی مذاکره و پرزنت کردن به شکل علمی را به دانش‌آموزان مقطع دبیرستان درس دهیم که خوشبختانه با موفقیت روبه‌رو شدیم.
بین کار مدرسه و ساخت اسباب‌بازی‌های خلاق تداخل ایجاد شد و از آنجایی که من معاون اجرایی مدرسه بودم، تصمیم گرفتم کار مدرسه را دنبال کنم و اختراع اسباب‌بازی‌های خلاقانه را به بقیه دوستان بسپارم. متاسفانه در تیم تولیدکننده محصول مشکلاتی ایجاد شد و سرانجام تصمیم گرفتم تیمی را که خودم راه انداخته بودم ترک کنم. این اتفاق جزو شکست‌های زندگی‌ام محسوب می‌شود. آن تیم هم به فاصله زمانی کمی از هم پاشید. جالب اینجاست که درست در روزی که تصمیم گرفتم تیم را ترک کنم‌‌ در فیس‌بوک پیامی دیدم. بخش تحقیق و توسعه یک استودیوی انیمیشن نیرو می‌خواست؛ صنعتی که بسیار آن را دوست داشتم. در حال حاضر حدود یک سال است مشاور این شرکت هستم و حالا می‌خواهم اولین کار انیمیشن خود را بسازم.
یکی دیگر از کارهایی که در این دوران انجام دادیم، طراحی یک بازی بود به نام «قصاب گیاه‌خوار می‌شود». در تولید این بازی از تفکر طراحی استفاده کردیم. در مراحل اولیه مصاحبه‌های مختلفی با مشتریان هدفمان انجام دادیم تا نیازهای آشکار و پنهانشان را شناسایی کنیم. نمونه‌های اولیه متعددی را تولید کردیم و در مراحل مختلف از مخاطب‌هایمان بازخورد خوبی گرفتیم. از آنجایی که بازار «بازی» موبایل بسیار رقابتی است، تصمیم گرفتیم از یک بخش بازار که معرفی کردن خودمان در آن راحت‌تر است استفاده کنیم.
 
  اپیزود پنج - جوانی (دهه چهارم) 
مهم‌ترین دستاورد زندگی من در دهه چهارم این بود که توانستم خودم را با همه عیب‌هایم بپذیرم. از نظر حرفه‌ای مسیری را که دوست دارم با وجود همه فشارهای اجتماعی آن طی می‌کنم. مهم‌ترین چیزی که به کارآفرینان می‌گویم این است: «از شکست نترسید و یاد بگیرید.» جمله دیگری که همیشه به آن‌ها می‌گویم این است: «زود شکست بخورید و زیاد شکست بخورید.» این جمله‌ای معروف در بین طراحان گرافیک است. جالب این است که بعد از سی سال تازه مسیر حرفه‌ای خودم را پیدا کرده‌ام. حالا مهندسی هستم که کلاس‌های نقد فیلم می‌روم. هرچند به این نتیجه رسیده‌ام که نمی‌توانم کارگردان خوبی باشم اما می‌توانم تهیه‌کننده خوبی شوم.
در سخنرانی استیو جابز ایده‌ای مطرح شد با عنوان «وصل کردن نقطه‌ها به هم». براساس این ایده نقطه‌های عطفی در زندگی هر فرد وجود دارد که روند کلی زندگی را به جلو می‌برد. گاهی وقتی به گذشته نگاه می‌کنید، می‌بینید بعضی از اتفاقات چقدر معنادار بوده است، حتی شکست‌ها. این‌ها درواقع نقطه‌های عطف زندگی‌تان است که به هم وصل شده‌ است. با این ایده شما به این نتیجه می‌رسید که شکست مقطعی است.
به این نتیجه رسیده‌ام که یکی از مهم‌ترین کارهایی که می‌توانیم انجام دهیم پرداختن به پروژه‌های جانبی است. در کلاس استاد مهدی کیانمهر بودم و داشتم روی فضای خلاقیت و نوآوری کار می‌کردم که استاد از من خواست روی ترجمه کتابی که برادران کلی نوشته‌اند کار کنم و من هم از این فرصت استفاده کردم. قبلا هم کار ترجمه داشتم. بنابراین این کار فرصت خوبی بود که به‌جز کارهای روزانه‌ام کاری متفاوت انجام دهم. حالا کتاب با طراحی خلاقانه مجید زارع منتشر و وارد بازار شده است.
بسیاری از بخش‌های کتاب را خودم بار‌ها در زندگی تجربه کرده‌ام. احساس می‌کنم سرانجام در دهه چهل زندگی به خودباوری در خلاقیت رسیده‌ام. برادران کلی در مورد هر مسئله‌ای که مطرح می‌کنند مثال‌های عملی و واقعی می‌زنند و ابزارهای عملی را معرفی می‌کنند. این کتاب همچنین گستره بزرگی از آدم‌ها را دربرمی‌گیرد؛ از آدم‌های عادی گرفته تا کسانی که می‌خواهند در کسب‌وکارشان ایده متفاوتی ارائه دهند. 
 
  اپیزود شش- دهه پنجم (آینده پیش‌رو)
دلم می‌خواهد وقتی وارد دهه پنجم زندگی می‌شوم بتوانم آرزوهای بزرگ خود را عملی و به صورت بین‌المللی کار کنم. دلم می‌خواهد ایده کتاب «زندگی» را اجرایی کنم، یعنی کتابی بنویسم در دو قسمت: «چرا و چگونه». قسمت اول آن را تجربه کرده و به نتایجی رسیده‌ام، اما برای نوشتن قسمت دوم هنوز باید تجربه کسب کنم. معتقدم باید ایده‌ها و فکر‌ها را در اختیار همه گذاشت. یادم می‌آید، دلم می‌خواست قبل از سی سالگی به قله دماوند صعود کنم. این خواسته را قبل از سی سالگی برآورده کردم. بر این باورم اگر آرزو را واقعا بخواهید و در مسیر درست باشد برآورده می‌شود.