printlogo


ساختمان نیمه‌کاره-76
تلخ و شیرین کار ما
مسعود مشایخی

در زندگی گاه لحظه‌هایی پیش می‌آید که آدم از داشته‌هایش پشیمان می‌شود و با خود می‌گوید ای‌کاش هیچ یک را نداشتم تا کمتر با محیط اطرافم دچار تعارض می‌شدم. گاهی از اینکه برای رسیدن به یک موقعیت فکری و تحصیلی تلاش کرده‌ای ممکن است دچار پشیمانی شوی. یعنی برخوردهای و رفتارهایی را ببینی که به این نتیجه برسی چرا این همه زحمت و سختی کشیده‌ای. برای همین گاه شرایطی پیش می‌آید که به خودم می‌گویم ای‌کاش همین چهار کلاس درس را هم نخوانده بودم تا راحت‌تر با بعضی مسائل کنار می‌آمدم، تا حرف‌ها و رفتارها را بهتر می‌توانستم تحمل کنم و از آنها چشم‌پوشی کنم. باز هم با یکی از صاحبان واحدها بگومگو کردم. آدم تحصیل‌کرده و متمولی که چند واحد ساختمان را به قول خودش برای سرمایه‌گذاری خریده و با وسواس ساخته شدن آنها را دنبال می‌کند. نظرهای غیرکارشناسانه‌اش آنقدر برایم سنگین آمد که کارش را نیمه‌تمام رها کردم و از ساختن سرباز زدم. به قول یکی از دوستان این هم جزئی از زندگی است و باید آن را بپذیریم و بگذرانیم. 
هفته‌ای که گذشت هفته غمباری بود. حداقل برای بسیاری از دوستان ما. دوستان افغان ما چند روزی است که از زمین و زمان برایشان بلا می‌بارد. علی که پسر جوانی از اتباع افغان است و در ساختمان کناری ما مشغول سنگ‌کاری است، اول هفته به دام چند زورگیر افتاد. بعد از چند ساعت گرفتاری و کتک خوردن و جراحت، پول‌ها و موبایلش را از او دزدیدند. به خاطر نداشتن شناسنامه حتی نتوانست شکایت کند تا حقش را بگیرد. البته آقامهدی، کارفرمایش، خودش پیگیر کار علی شد و می‌خواهد از طرف او شکایت کند. وسط هفته کارگران افغان همه ناراحت و گریان بودند. علت را که جویا شدم گفتند چند نفر از اقوامشان زیر برف مانده‌اند. آنها در یک شرکت برق کارگری می‌کردند و در یکی از مناطق کوهستانی و برف‌گیر برای نصب تیرهای برق چاله می‌زدند، که به خاطر کولاک و برف شدید قصد برگشت می‌کنند، اما به خاطر بسته شدن جاده شب در سرمای استخوان‌سوز می‌مانند. یکی از آنها توانسته بود با پای پیاده خودش را نجات دهد تا برای دوستانش کمک بفرستد. گروه‌های امداد به دنبال آنها رفتند اما هنوز خبری از آنها نیست. علی این‌ها را برایم تعریف ‌کرد. با بغض ‌گفت: «یکی از آنها پسرعمویم است، سال‌ها کنار هم کارگری ‌کردیم. بقیه هم از آشناها و اقواممان هستند.» از حال آن یک نفر نجات‌یافته پرسیدم که گفت: «به خاطر مدت زیادی که در سرما بوده پاهایش سیاه شده‌اند و احتمال زیاد باید قطع شوند.» چه اتفاق غم‌انگیزی! چه بر سر آنها آمده! 
خانم‌های ساختمان‌های ما دو نفر شدند. یکی از ساختمان‌های کناری به خاطر انبوه حساب‌وکتاب‌هایش مجبور شد مثل ما حسابدار استخدام کند. به خاطر بده بستان ما با آنها،‌ زیاد به آنجا رفت‌وآمد می‌کنیم و به لطف خانم حسابدار آنجا هم بساط چای و قهوه به راه است و گاهی مهمان آنها می‌شویم. محمد شاگرد جدید ساختمان که چند روزی است به جای فرشید به جمع ما اضافه ‌شده، فعلا اول کارش است و یک سر غر می‌زند که چرا به او کم کارمی‌دهیم. سعی کردم با صحبت قانعش کنم و با کلی استدلال سرهم کردن به او گفتم: «این اول کار است و بعدها خودت از کارها فراری می‌شوی.» عباس، یکی از بچه‌های ساختمان، آخر هفته یک جعبه شیرینی گرفته بود و بین بچه‌ها می‌گرداند و خیلی خوشحال بود. به هیچ کس هم نمی‌گفت مناسبت شیرینی چیست. آخر سر که از ساختمان خارج می‌شد گفت پسرش به دنیا آمده و از دست بچه‌ها فرار کرد. بچه‌ها گفتند: «با یک جعبه شیرینی قضیه را تمام کرد؟ باید شام بدهد!» اما عباس رفته بود و کسی نبود که پاسخ این درخواست لوکس بچه‌ها را بدهد. ولی ته دل همه شاد بود که یکی دیگر از همکارانشان پدر شده است.