این روزها سرمای زیاد انگار با خودش نخوت به همراه آورده است. هیچکس حوصله و توان کار کردن ندارد و اکثر کارهای ساختمان بدون پیشرفت مانده است. صبحهای زود که به سر کار میآییم هرکس گوشهای کز کرده تا هوا گرم شود. یا اینکه همه دور آتش جمع میشویم تا کمی از سرمای هوا بکاهیم. با اینکه منطقهای که محل کار و زندگی ماست چندان سرماخیز نیست اما همین سرما کلی ما را عذاب میدهد و سرعت کارمان را کم میکند. همینقدر بگویم که سحرگاه دست کردن در آب سرد کار بسیار سختی است. دو روز قبل بود که صدای بلندگوی در مدرسه نزدیک ساختمان ما شنیده میشد. نوید رسیدن روزهای سالگرد انقلاب را میداد. شعرهای حماسی که آن زمان هم در مدرسه ما طنینانداز میشد و ما را به وجد میآورد. با شنیدن این آهنگها مرغ خیالم به آن روزهای خوش پر کشید. روزهایی که از اول بهمن خودمان را برای تزئین مدرسه و کلاسهای آن آماده میکردیم. از همه بچههای کلاس یاری میگرفتیم و پول جمع میکردیم و دو نفر مامور خرید پرچم و فانوس میشدند. رقابت برای تزئین بهتر، همیشه بین همه کلاسهای مدرسه برقرار بود و هر کلاس خود را برتر از دیگران میدانست.
سر صبحانه که صدای بلندگوها میآمد بچههای ساختمان یاد آن دوران افتاده بودند و خاطرههای آن دوران را یادآور میشدند. محمد میگفت آن روزها هر کدام از بچههای کلاس باید چیزی برای تزئین میآوردند و من و برادرم که به خاطر بیپولی پدرم، تمکن مالی برای خرید تزئینات نداشتیم با چند کاغذ رنگی و برش دادن آنها فانوس درست میکردیم و به مدرسه میبردیم. الیاس هم که همین الان گاهی با صدای خوشش آوازی میخواند میگوید آن روزها به خاطر صدایی که داشتم سر صف صبحگاهی شعرهای حماسی انقلابی را با آواز میخواندم و از طرف کادر مدرسه مورد تشویق قرار میگرفتم. رضا که دوران انقلاب در روستای خودشان مدرسه میرفته است هم میگوید: «ما در روستای کوهستانی و دورافتاده زندگی میکردیم و زمستانها به خاطر طغیان رودخانه راه عبور و مرور نداشتیم.» رضا میگوید در سن کودکی ما از انقلاب چیزی متوجه نمیشدیم و فقط مدتی بعد عدهای آمدند و کتابهایی به ما دادند که عکس حضرت امام خمینی در آن بود. حسن هم که از کارگران مسن ساختمان است میگوید دوران انقلاب فعالیت سیاسی داشته و چند بار نزدیک بوده گیر نیروهای امنیتی رژیم شاه بیفتد ولی هربار توانسته به نوعی فرار کند. او از دیوارنویسیها و پخش اعلامیهها میگوید و اینکه همه مردم به بچههای انقلابی کمک میکردند تا فرار کنند و به دام ماموران دولتی گرفتار نشوند. حاجعلی هم که خودش از انقلابیهای فعال بوده همیشه قبل از شروع این ایام پرچمی را برای یادآوری جلوی ساختمان نصب میکند و یاد آن روزها را گرامی میدارد. اما این روزها که به خاطر کارهای اداری به شهر دیگری رفته هیچکس یادش نبود که پرچم را نصب کند. این روزها روزهایی است که برای همیشه در تاریخ میمانند و از یاد هیچ ایرانی پاک نمیشود حتی اگر ما یادمان رفته باشد پرچم حاجعلی را نصب کنیم!