printlogo


حال و هوای بازار تهران در روزهای انقلاب از زبان کاسب‌های راسته فرش‌فروش‌ها
روزهایی که مردم بازار را تعطیل کردند
هدیه کیمیایی

 
 
 
بازار تهران مثل همه جای دیگر سرد است. برف و باران و سرما سرعت حرکت مردم را تندتر کرده اما هیچ‌چیز از حرکت نمی‌ایستد. نیمه‌های بهمن است و اوج رفت‌وآمد مردم در بازار برای خریدهای شب عید. با نزدیک شدن غروب و تمام شدن ساعت کاری بازار، بعضی حراجی‌ها قیمت‌هایشان را می‌شکنند تا اجناس بیشتری بفروشند. به این ترتیب تعداد مشتری‌هایی که مقابل مغازه‌شان صف می‌کشند بیشتر می‌شود. بقیه مردم هم تا این تجمع و شلوغی را می‌بینند با عجله می‌خواهند خرید کنند تا از این تخفیف بهره‌ای ببرند. حکایت بازار فرش اما چیز دیگری است. ورودی بازار از یکی از فرعی‌های بازار تهران است و کنارش حجره بزرگی است و بعد حجره‌های تودرتویی که پر از فرش‌های دست‌باف تبریز و کاشان هستند. حجره‌ها همه به حالت نیمه‌تعطیل است و حجره‌دارها اغلب تک‌وتنها در حجره‌هایشان نشسته‌اند. چهره‌های خسته‌شان می‌گوید منتظر مشتری هستند و رضایت چندانی از کاروکاسبی‌شان ندارند. یک هفته بیشتر به روزهای انقلاب 57 باقی نمانده. قدیمی‌های بازار تهران حال و هوای آن روزها را خوب به یاد دارند. آن هم وقتی بازار به‌عنوان پایگاه مردم برای تظاهرات و تجمع‌های مردمی انتخاب می‌شد تا بتواند حرف‌های مردم و اعتراض‌هایشان را به گوش شاه برساند. حاج‌آقا احمد اخوان فرشچی و برادرش حاج‌ حسین آقا اخوان فرشچی از کسانی بودند که در روزهای انقلاب همراه مردم در بازار شعار می‌دادند. حاج‌آقا احمد اخوان 70 ساله است. بارانی کرم‌رنگ نیمه‌براق بلندی پوشیده و اندک موهای سفیدش را زیر کلاهش گذاشته. حجره‌اش کوچک و گرم است. شاگردهایش نیامده‌اند و می‌گوید بعضی روزها دست‌تنها می‌ماند. تعریف می‌کند که در روزهای انقلاب تازه از آلمان به ایران آمده بود. در ایام جوانی به پشتوانه پدرش در آلمان فرش‌فروشی راه انداخت، اما مشکلاتش با اداره مالیات اجازه نداد بیش از 5 سال آنجا بماند و مجبور شد به ایران بازگردد و در یکی از حجره‌هایی که پدرش در بازار تهران به او داده بود فرش‌هایش را بفروشد. حجره برادرش حسین چند مغازه با او فاصله داشت.  از روزهای انقلاب که صحبت می‌شود چشم‌های کوچکش را تنگ‌تر می‌کند و بعد از اندکی سکوت می‌گوید: «آن روزها مردم همه می‌خواستند انقلاب کنند. همه راه‌ها به براندازی حکومت شاه ختم می‌شد. در بازار همه قشرها حضور داشتند؛ از احزاب مختلف گرفته تا مردمی که از شاه خسته شده بودند. درنهایت حرف و هدف تمام مردم با هم یکی بود. درست است که به‌قول‌معروف قر و قاتى بودند اما هدف مشترک آنها را کنار هم نگه می‌داشت.» حاج احمد آقا اخوان فرشچی این‌ها را می‌گوید و با دست به راهروهایی که پاساژهای پر از حجره را به هم وصل می‌کند اشاره می‌کند و می‌گوید: «اینجاها را می‌بینی؟ جای سوزن انداختن نبود. مردم وقتی وارد بازار می‌شدند همه مغازه‌ها را می‌بستند. جمعیت از سبزه‌میدان شروع می‌شد تا به بازار می‌رسید. زن میانشان نبود. بیشتر جوان بودند. بعضی از حجره‌دارها هم مغازه‌هایشان را می‌بستند و می‌ایستادند به شعار دادن. واقعیت این بود که بازار استقامتی در این مورد نمی‌کرد و بازاری‌ها همه با هم همراه می‌شدند. دو ساعت می‌ایستادند و مرگ بر شاه می‌گفتند و بعد متفرق می‌شدند. همیشه دو روز بعد از تجمع مردم، بازار تعطیل می‌شد. این اتفاق‌ها مال 5-6 ماه قبل از انقلاب است.» حاج‌آقا فرشچی برخلاف حجره‌دارهای دیگر موبایل ندارد و همه کارهایش را با تلفن داخل مغازه انجام می‌دهد.
«پسرعمویم انقلابی فعالی بود و در همه تجمع‌ها شرکت می‌کرد. مغازه‌اش هم دو حجره آن‌طرف‌تر بود. هربار مردم تظاهرات می‌کردند به تعدادشان اضافه می‌شد. ارتشی‌ها و نظامی‌ها هم در این تجمع‌ها شرکت می‌کردند. تا اینکه هرروز شلوغی‌ها تکرار شد. آنقدر که نظامی‌ها و ارتشی‌هایی که برای کنترل جمعیت گذاشته بودند، به جای اینکه روبه‌روی مردم بایستند در کنارشان برای براندازی شاه شعار می‌دادند. کم‌کم این تظاهرات به جایی رسید که همه مردم با هم یکی شدند. البته من یادم نمی‌آید که در بازار تیراندازی شده باشد، یعنی خودم ندیدم که یک نظامی روی مردم اسلحه کشیده باشد. نظامی‌ها اجازه تیراندازی نداشتند، اما نمایشی می‌دادند تا بگویند ما کارمان را انجام می‌دهیم. آن‌وقت‌ها ساواک جرئت نداشت وارد بازار شود و مردم را بگیرد. جمعیت بی‌نظیر بود. این شد که شلوغی به جایی رسید که انقلاب پیروز شد.»
 
تیراندازی در کوچه کبابی
می‌گوید اسمش آقا عبدالله است. نمی‌خواهد فامیلش را بگوید. در روزهای انقلاب جوان بوده و در کنار پدرش که حجره فرش دستباف داشته در حجره‌ای دیگر فرش ماشینی می‌فروخته. آقا عبدالله حدود 50 سال دارد و زمان انقلاب نوجوان بوده. می‌گوید: «آن روزها معمولا همیشه بازار نیمه‌تعطیل بود. دانش‌آموزان مدرسه‌ای که در نزدیکی اینجا، آن طرف امامزاده بود بیشتر مواقع مدرسه را تعطیل می‌کردند و برای تجمع به بازار می‌آمدند. بازاری‌ها هم مغازه‌ها را می‌بستند و تظاهرات شروع می‌شد. این اتفاق‌ها مربوط به اواخر سال 56 بود که از مدرسه حافظ شکل می‌گرفت. یادم می‌آید ساواکی‌ها یکی را در کوچه کبابی با تیر زدند. تیر خطا رفت و وقتی دوباره شلیک کردند به بچه‌ای 5 ساله اصابت کرد و بچه در جا جان باخت. من تازه از کلاس زبان آمده بودم و دفترچه‌ام در دستم بود. نمی‌دانستم باید چه کار کنم. بعضی از بازاری‌ها شعار می‌دادند. کسی جرئت نمی‌کرد جسد بچه را بلند کند تا اینکه ساواکی‌ها رفتند و ما پیکر بی‌جان کودک را به پدر و مادرش دادیم.» حجره آقا عبدالله نسبت به دیگر فرش‌فروشی‌ها شلوغ‌تر است و رفت‌وآمد بیشتری دارد. او ادامه می‌دهد: «پدرم خدابیامرز همیشه در حجره‌اش در بازار می‌نشست. متاسفانه فوت کرده وگرنه او بیشتر از من حال و هوای مردم در روزهای انقلاب را می‌دانست. البته او در تجمع‌های حواسش بود که به چه کسانی اقتدا و چطور حضور پیدا کند. آن‌وقت‌ها نه اداره‌ای‌ها به اداره می‌رفتند نه بازاری‌ها دست‌ودلشان به کار می‌رفت. البته در این میان خیلی‌ها هم اصلا نمی‌خواستند شلوغ شود و مغاز‌ه‌هایشان بسته شود، می‌خواستند کاسبی خودشان را داشته باشند اما مجبور می‌شدند با مردم همراه شوند، چون 90 درصد مردم انقلاب را می‌خواستند.» آقا عبدالله همین خاطرات را از آن روزها دارد. دست تکان می‌دهد و به حجره‌اش برمی‌گردد.