printlogo


بخشی از خاطرات شهید برونسی به نقل از «معصومه سبک‌خیز» همسر او:
خانه استثنایی

سپاه که کم‌کم شکل گرفت، عبدالحسین دیگر وقت سر خاراندن هم پیدا نمی‌کرد. بیست و چهار ساعت سپاه بود...
اول‌ها حقوق نمی‌گرفت. بعد هم که به اصطلاح حقوق‌بگیر شد، حقوقش جواب خرج و مخارجمان را نمی‌داد. برای همین کار بنایی هم قبول می‌کرد. اکثرا شب‌ها می‌رفت سر کار. آنوقت‌ها خانه ما خانه «طلاب» بود. جان به جانش می‌کردی، چهل متر بیش‌تر نمی‌شد. چند دفعه بهش گفته بودم: «این خونه برای ما دست و پاش خیلی تنگه، ما الان پنج تا بچه داریم، باید کم‌کم فکر جای دیگه‌ای باشیم.» هیچ‌وقت ولی مجال فکر کردنش هم پیش نمی‌آمد، تا چه برسد بخواهد جای دیگری دست و پا کند... یک ماه رفت آموزش. خودم دست به کار شدم. خانه را فروختم و یک چهارراه بالاتر خانه بزرگ‌تری خریدم. خاطره آن روز شیرینی خاصی برایم دارد... یادم هست وسایل زیادی نداشتیم، همان‌ها را با کمک بچه‌ها می‌گذاشتیم توی فرغون و می‌بردیم خانه جدید. یکباره وسط راه، چشمم افتاد به عبدالحسین! از نگاهش معلوم بود تعجب کرده. آمد جلو. یک ماه ندیده بودمش. سلام و احوالپرسی که کردیم، پرسید: «کجا می‌رین؟» چهارراه جلویی را نشان دادم. «اونجا یک خونه خریدم.» خندید. گفت: «حتما بزرگ‌تر از خونه قبلی است؟» «آره.» باز خندید.
«از کجا می‌خواین پول بیارین؟» گفتم: «هرکار باشه برای پولش می‌کنیم، خدا کریمه.» چیزی نگفت. یقین داشتم از کاری که کردم ناراحت نمی‌شود. وقتی خانه جدید را دید، خوشحال هم شد... کار اثاث‌کشی که تمام شد، عبدالحسین زودتر از آنکه فکرش را می‌کردم، راهی جبهه شد.