زن به نظر پرحرف میآمد. از آنها که منتظرند یک گوش شنوا در مترو یا اتوبوس پیدا کنند و تندتند غیبت همه چیز را کنند. اما حرفهایش شبیه غیبت خالهزنکی نبود. میگفت: «من یه رفیق دارم تو یاخچیآباد که از سه جا حقوق میگیره، اما با هزار دروغ و دغلکاری داره از یک نهاد حمایتی هم حقوق میگیره.» میگفت: «شاید یکی به همین چندرغاز پول نیاز داشته باشه، اما روش نشه بره خودش رو معرفی کنه....» میگفت: «یکی از دوستام سه تا خونه داره اما رفته مدرک جور کرده یه خونه تو مسکن مهر گرفته...»
پیشنهاد کرایه چندبرابری داده بود و مطمئن بود که راننده مجبور است حرفهایش را بشنود و چیزی نگوید. راننده میانسال بود. از آنها که حال و حوصله حرف زدن ندارند و همه چیز را با اشاره سر تایید میکنند. موهای ریخته جلوی سرش و مدل ساده سبیلش میگفت قبلا کارمند یک اداره دولتی یا معلم بوده.
زن گفت: «هرروز این مسیر رو با مترو میرم خونه، اما امشب برامون جلسه گذاشته بودن مجبور شدم تا بعد از غروب بمونم.»
شمردهشمرده صحبت میکرد و کلمات را با حس پنهان پشتشان ادا میکرد. وسط حرفهایش از مادری گفت که باید همیشه مواظبش باشد و خرج و مخارجش را تامین کند. از اینکه هیچوقت نمیتواند او را تنها بگذارد. وسط حرفهایش یک عزیزم از دهانش بیرون آمد و چرت راننده پاره شد. پشت چراغقرمز دستهایش را از روی فرمان برداشت و عینکش را جابهجا کرد. زن را نگاه کرد و پرسید: «شما روشندل هستی؟»
زن با همان صدای تودماغی و خیلی شیک، سریع گفت: «بله، من روشندل هستم. سالهاست.»
بعد انگار که بخواهد لرزش پنهان صدایش را پنهان کند گفت: «مترو واسه رفتوآمد خیلی خوبه. هزینهاش کمتره، ولی واسه من خیلی سخته. آدم تو شلوغی گم میشه. هیچ کس حوصله نداره جواب بده...»
راننده انگار که هم دلش سوخت و هم خیالش راحت شد که زن نمیتواند ببیندش گفت: «من مدت زیادی جبهه بودم.»
زن دلش قوت گرفت و گفت: «حالا بگید جانبازیتون چند درصده؟»
راننده گفت: «جانباز نشدم، ولی چهار سال جنگیدم. دنبال هیچ پولی هم نرفتم. از جنگ که برگشتم زبان بلد بودم. رفتم تو آموزشوپرورش. الان معلم زبانم.»
زن تندتند شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن، راننده هم بیحوصله و خسته جوابش را میداد. آدرس را به انگلیسی گفت و شماره پلاک را هم 24 اعلام کرد. به خیابان بهار، کوچه جهان، که رسیدند زن گفت: «من کوچه اقاقیا پیاده میشم. شما سه تا کوچه دیگه رو رد کنی میرسی به خیابون هلالی...»
راننده خیابانها را رد کرد و زن جلوی هرکدام از کوچهها میگفت: «تو همین خیابون دور بزن...» نام روی تابلو اما خیابان هلالی نبود.
راننده گفت: «میگن اینایی که یه عضو از بدنشون کار نمیکنه اعضای دیگهشون جبران میکنه. شما خوب آدرس میدی...»
رفتند و رفتند تا خیابان هلالی را پیدا کردند. سر خیابان زن با لحن دستوری مهربانی گفت: «این خیابون رو بپیچ. میرسی به کوچه اقاقیا.»
خیابان هلالی تمام شد. راننده و زن تمام کوچههای خیابان هلالی را دور زدند، اما کوچهای به نام اقاقیا پیدا نکردند. خیابان پشت خیابان و کوچه پشت کوچه... راننده تندتند پلک میزد. انگار میخواست دستی محکم به صورتش بکوبد و بگوید که خواب نمیبیند. با خودش میگوید: «این زن کیست؟ از کجا آمده؟ او که اینقدر متین و موقر و شمرده داستان زندگی دوست و آشنایش را برایم تعریف کرده... شاید همین الان چاقویی از جیبش بیرون بیاورد. شاید تنهایی او را به این روز درآورده. آنقدر در خانه با چشمهای نابینا نشسته تا یکی بیاید اما دریغ...» دلش میخواست در را باز کند و زن را مجبور کند از ماشین پیاده شود. زن مدام میگفت: «این کوچه را رد کن، کوچه بعدی اقاقیاست.» هزاربار کوچهها را رفته بودند و اقاقیا را پیدا نکرده بودند. با این همه اصرار زن برای پیدا کردن آدرس حتما یک جای کار ایراد داشت. شاید یک کوچه را اشتباه آمده بودند، شاید اسم قدیم کوچه اقاقیا بوده و کسی اسم جدیدش را بداند. اینها تصاویری بودند که همچون فیلم از مقابل چشمهای راننده میگذشتند، اما مجال حرف زدن نمیدانند. عجیبتر از همه رفتار زن بود که بعد از یک ساعت چرخیدن در کوچهها و خیابانها هنوز اصرار داشت که کوچه بعدی میتواند او را به خانهاش برساند. پلاک 24 را در کوچه اقاقیا پیدا کند و زنگ در را بزند. عرق از گردنش سرازیر شده بود و توان نگه داشتن ماشین را نداشت. در خیابانهای شهر میراند و به صدای زن که برای پیدا کردن آدرس خانهاش انتظار کوچه بعدی را میکشید گوش میداد.