این هفته کارمان اسبابکشی به ساختمان جدید بود. همه بچهها بسیج شده بودند تا کل تاسیسات کارمان را به مکان جدید منتقل کنیم. مشتاق بودم هرچه زودتر جایی را که قرار بود آنجا کار کنیم ببینم، به همین خاطر با اولین وسایل که در کامیونی بارگیری شده بودند راهی شدم. تقریبا یک ساعتی در راه بودیم تا به شهر مورد نظر و جایی که باید آنجا کار میکردیم رسیدیم. دو کیلومتری از شهر خارج شدیم و بعد از طی مسیری که از چند روستا میگذشت به ساختمان جدید رسیدیم. مجری کار سازمان ورزش و جوانان است که طرحهایی برای مناطق محروم دارد و ما باید یک سالن ورزشی چندمنظوره برای اهالی این روستا و روستاهای اطراف بسازیم. البته قسمتی از کار توسط بچههای اسکلتساز درست شده بود و ما باید مابقی کارها را انجام میدادیم. حاجعلی، کارفرمای ما، کمی دورتر از ساختمان خانهای برایمان اجاره کرده بود تا چند ماهی که اینجا هستیم جایی برای استراحت داشته باشیم. بافت منطقه روستایی بود و خانهها هیچ دیوار و حصاری نداشتند، که نشان از ارتباط نزدیک اهالی با هم داشت. در بدو ورود صاحبخانه ما به سراغمان آمد و با برخوردی گرم از ما استقبال کرد. میگفت همه روستا از آمدن ما و ساخت سالن ورزشی برای بچههایشان بسیار خوشحالاند و آماده هرگونه همکاری با ما هستند. آدمهای ساده و بیآلایش و مهربانی هستند.
سالن مورد نظر درست کنار زمینهای کشاورزی واقع شده. وقتی از اسکلت آن بالا میروی همهجا پر است از درخت خرما و کشتزارهای سبز. از مطلب دور نشویم، من ماندم تا بارها را یکییکی تحویل بگیرم. با بچهها بارها را پیاده میکردیم. داربستها و تختههای کارمان را سر هم میکردیم تا همهچیز آماده ساخت مکانی شود که شاید سرنوشت خیلی از بچههای این منطقه واقعا محروم را عوض کند و ما هم سهمی هرچند اندک در این مهم داشته باشیم. الحق که اهالی روستا خیلی با ما همکاری میکردند، بهخصوص در رساندن آب به کنار ساختمان بسیار به ما محبت کردند؛ چون اینجا با کمبود آب مواجه هستند و بهسختی آب فراهم میکنند. علاوه بر بچههایی که در کار قبلی با ما بودند، چند نفر دیگر به ما اضافه شدند. خیلی زود با آنها ارتباط مثبت برقرار کردیم و با هم دوست شدیم. یاسر که داماد حاجعلی است به جای محسن پسر حاجعلی مسئولیت رتقوفتق امور را بر عهده دارد و تقریبا هرروز به ما سر میزند و هرچیز که لازم داریم برایمان فراهم میکند. یاسر پسر بسیار خوبی است و تنها عیبش این است که وقتی چانهاش گرم میشود دیگر هیچکس جلودارش نیست، به همین خاطر همیشه دستمایه شیطنتهای مهرداد است. امروز برای انجام برخی کارها احتیاج به نیروی کارگری بیشتری داشتیم. از اهالی روستا تقاضای کارگر کردیم که دو نفر آمدند. یکی از آنها که اسمش عیسی بود چندان به کارهای ساختمانی اشراف نداشت و مجبور شدم با او کمی سروکله بزنم تا کمی راه افتاد.
میگفت در منطقهشان بیشتر کارهای کشاورزی میکنند و به همین خاطر کار ساختمانی برایش ناآشناست. میگفت دو سالی است که ازدواج کرده، از همان وامهای روستایی گرفته و برای خودش خانهای کوچک ساخته، اما ازسختی معاش خود گلایه داشت. میگفت چند سالی است که کشاورزی هم با مشکل مواجه شده و محصولات قیمت درستی ندارند و سود چندانی عایدشان نمیشود. کارش را خوب انجام نمیداد، اما این را به حساب تازهکار بودنش گذاشتم. ماههای زیادی باید اینجا کار کنیم و فرصت شغلی خوبی برای عیسی است تا چند صباحی برای خانوادهاش پولی دربیاورد. از قرار معلوم چند روز دیگر از شمال کشور مهمان داریم. چند استاد جوشکار قرار است به گروه ما بپیوندند و این یعنی کار خیلی جلو میافتد. حاجعلی سفارش کرده خانه و مقدمات پذیرایی از مهمانها را فراهم کنیم تا به آنها بد نگذرد.