printlogo


روایت اول
حذف فاصله‌ها

 
 
 
 
مرضیه محمدفر-خاطره‌ای که می‌خوانید از زبان یک معلم ادبیات فارسی است که دو سه سالی می‌شود به حکم بازنشستگی خانه‌نشین شده و از روزگاری صحبت می‌کند که فرصت تجربه اتفاق‌های متفاوت را داشت.
تا همین چند سال پیش، به خودم می‌گفتم من هرسال دهه محرم را به روضه خانه خاله‌ام می‌روم و امسال می‌خواهم کاری دیگر کنم. حتی یک‌سال برای خودم کتابی کنار گذاشتم تا آن را در این دهه بخوانم. کتاب درباره فرهنگ عاشورا بود اما الان اسمش را دقیق یادم نیست. کتاب را کامل نخواندم، یعنی فرصت نشد آن را بخوانم. آن سال به این نتیجه رسیده بودم که درباره دهه محرم خیلی کم‌سواد هستم و دلم نمی‌خواهد چنین آدمی باشم. کتاب را به من معرفی کرده بودند، اما در جریان روزمره زندگی، فرصت مطالعه نداشتم. از یک جایی به بعد، فقط غر می‌زدم که کتاب را نخوانده‌ام. تا اینکه یک شب دخترم آمد سراغم، لپ‌تاپش را هم آورده بود. به من گفت: «برو، عینکت را بیار.» عینک را آوردم. برای من در اینترنت دنبال اتفاق‌های دهه محرم گشت. مطلب‌های زیادی درباره این دهه نوشته شده بود. حتی بعضی از نوحه‌هایی را که تازه خوانده بودند، برایم گذاشت. با هم درباره‌شان صحبت کردیم. برایش خاطره روزهای بچگی‌ام را از محرم گفتم. از روزهایی که پدرم ما را روی دوش می‌گذاشت و برای شام غریبان می‌رفتیم. از روزهایی که پدربزرگم عادت داشت دیگ بزرگی از آب‌گوشت بار بگذارد و در خانه را باز بگذارد. اما بهترین خاطره من، مربوط به همان شب است که با دخترم نشستیم به حرف زدن. احساس می‌کردم کم‌کاری کرده‌ام و حالا دخترم به من کمک می‌کند تا کم‌کاری‌ام را جبران کنم و با او درباره چنین اتفاق مهمی صحبت کنم.