هرازگاهی گذرش به خط آبی مترو میافتد و هممسیر میشویم. یک پایش میلنگد و قدرت تکلم ندارد. دخترها و پسرهای عروسکی بندانگشتی با بلوزها و شلوارهای رنگووارنگ کنار هم ایستاده بودند و دستهجمعی لبخند میزدند. پنجتا پنجتا در بستههای نایلونی جدا دست همدیگر را گرفته بودند. پیرمرد نکرده بود یکی از عروسکها را در انگشتش بیندازد تا آدمها بدانند چه میخرند. حرف میزد بیآنکه زبانش در دهان تکان بخورد. ابروهای مشکی و پرپشتش زیر چروکهای پیشانی، لبهای برجسته و بینی عجیب چهرهاش را از آدمهای معمولی جدا میکرد. طوری که آدمها یکییکی برمیگشتند و برای مدتی خیره نگاهش میکردند. همین صورت عجیب آدمها را مجبور میکرد دست به جیبشان ببرند و عروسکهای بندانگشتیاش را بخرند. پیرمرد چشم و ابرو و بینی عروسکها را با رواننویس کشیده بود و برشهای ناشیانه لباسشان میگفت شب تا صبح مینشیند و این عروسکها را خود بهتنهایی میدوزد. راستش صورتهای عروسکها همه شبیه به خودش بودند. انگار پیرمرد را تکهتکه کرده باشند و هرتکهاش را به یکی از عروسکها بخشیده باشند. شاید پیرمرد نوهای دارد که هرروز کولهپشتی پدربزرگ را پر از عروسک و او را راهی مترو میکند. ماههای اول مسافرهای مترو هیپنوتیزم میشدند و همین که پیرمردی با این شکل و شمایل میدیدند خرید میکردند. پیرمرد واگن خانمها را انتخاب کرده بود، چون دلشان را میسوزاند و میتواند تعداد بیشتری از عروسکهایش را بفروشد. ماموران مترو همین که میدیدند پیرمردی با عروسکهای بندانگشتی درآمدزایی میکند چیزی نمیگفتند و خودشان را به ندیدن میزدند. یا اگر ماموری جلوی پیرمرد را میگرفت زنها وساطت میکردند و نمیگذاشتند کاری به کارش داشته باشند. اما کمکم تعداد پیرمردها و پیرزنهای دستفروش مترو زیاد شد و مسافرها دلسوزیشان کم شد. همین که پیرمرد را میدیدند با عروسکهای بندانگشتی وارد واگن میشود دادوبیداد راه میانداختند و اگر میتوانستند بیرونش میکردند. اگر هم نه، تا عروسکها را جلویشان میگرفت رویشان را برمیگرداندند و زیر لب چیزی میگفتند. پیرمرد مجبور بود ترحم بیشتری جلب کند تا شاید یکی دلش به درد بیاید و یک بسته از عروسکها را بخرد. صدایش را زیرتر و پشتش را خمیدهتر کرده بود اما باز هم تاثیر نداشت. دیگر مردم دلشان به حال پیرزنها و پیرمردهای مترو نمیسوخت.