printlogo


گزارشی از زندگی کم‌نور «باغبان کاشانی» که سرب کابل‌های مخابرات نابینایش کرد
بچه‌هایم به من می‌گویند داداش!
جواد حیدریان

 
 
 
 
عینک ته‌استکانی و پیشانی ‌بلندش، چهره صمیمی و شادابی از او نشان می‌دهد. مردی با عصای سفید که همیشه گوشه خیابان می‌ایستد و شمایل مرد محترمی را دارد که گویی می‌خواهد به میهمانان یک ضیافت خوش‌آمد بگوید. «حمید باغبان کاشانی» متولد تهران است و حالا بینایی چندانی ندارد و فقط نور می‌بیند. هرروز صبح از خانه خارج می‌شود تا از آشوب‌های آن دور باشد. خیابان البته جای امنی برای او که روزی تکنسین مخابرات بوده و در حوضچه‌های شرکت ملی مخابرات کابل‌های خطوط سیم پیام را مرمت می‌کرده، نیست. بینایی‌اش را در کار از دست داد ولی پرده چشم‌هایش در نوزادی و چندروزگی به گفته مادرش با فریاد یکی از نزدیکان آسیب دیده بود. ورود به کار و افتادن در حوضچه انتقال کابل‌های پیام باغبان کاشانی را برای همیشه نابینا کرد و او حالا فقط ردی از نور را از همه جهان می‌بیند. جهانی که همه روشنی‌اش را به روی او بسته است. از بیکاری و ازکارافتادگی گرفته تا گاه حتی کم‌محلی و بی‌حرمتی خانواده و مردم به او، به او که روزی مردی با قامتی بلند و چشم‌های نافذ بود و زیبایی‌های بیشتری را می‌دید، اما حالا در دلش جهنمی است.
خودش می‌گوید: «جهان از بدو تولد برای من خوش‌یمن نبود. نوزاد شیرخواری که با دادوبیداد اطرافیانش شوکه شد و امروز بچه‌های خودش هم او را شوکه کرده‌اند.» حالا بچه‌هایش به او بابا نمی‌گویند. «خیلی‌ها اذیتم می‌کنند. در خیابان سربه‌سرم می‌گذارند و گاهی بوق‌های ممتد می‌زنند ولی هیچ‌چیز سنگین‌تر و سهمگین‌تر از وقتی نیست که در خانه خودت آسایش و آرامش نداشته باشی...» حمید باغبان که نامش یادآور جبار باغچه‌بان است، صورتش چروکین می‌شود وقتی از نامهربانی‌ها می‌گوید. «برای عبور و مرور در سطح شهر هیچ‌کس از خانواده کمکم نمی‌کند. عابران البته برای رضای خدا به من کمک می‌کنند.»
 
 وایستا دنیا، وایستا دنیا! می‌خواهم پیاده شوم
چه شد که خانواده باغبان، که کارگر استخدامی شرکت مخابرات بود، اینطور با او نامهربان شدند؟ روایت خودش روایت عجیبی است. پسر آخرش که به دنیا آمد، زد به سیم آخر. البته به نوعی بیماری مبتلا شده است. پسر آقاحمید «وسواس» شدید دارد. آقای باغبان هرکجا برود و برگردد، فرزندانش حتی نمی‌گذارند جوراب‌هایش را از پایش دربیاورد، او را می‌فرستند داخل حمام. اما واقعیت این است که باغبان آدم مرتب و تمیزی است. البته ممکن است به خاطر نابینایی با جایی برخورد کند یا مشکلی برایش پیش بیاید که ممکن است برای افراد عادی هم پیش بیاید. باغبان حرف که می‌زند، کودک غریبی می‌شود که انگار از خجالت معلم و بچه‌های کلاس تکان می‌خورد و سرش را پایین می‌اندازد و آرام و شمرده و مودبانه حرف می‌زند. می‌گوید: «هرکسی بیاید خانه ما، مثلا میهمان بیاید، بچه‌ها من را بابا صدا می‌کنند ولی وقتی میهمان‌ها می‌روند، من را داداش صدا می‌کنند و دیگر بابا نیستم.» باغبان فکر می‌کند بچه‌هایش می‌خواهند او را به خاطر نابینا شدنش مجازات کنند. «به من محل نمی‌گذارند. آن‌ها فقط پول من را می‌گیرند و خودم را رها می‌کنند. خانه مسکونی به نام من است. اگر به نام آن‌ها بود الان من را از خانه بیرون می‌انداختند. همه اعضای خانواده از مادرشان دفاع می‌کنند.»
 
 سکوتم از رضایت نیست، دلم اهل شکایت نیست
حمید باغبان، کارگر استخدامی شرکت مخابرات ایران، هیچ‌وقت برای احقاق حق خود به جایی شکایت نکرده است. به قول خودش آدم که از پاره تن خودش شکایت نمی‌کند. می‌گوید: «آن‌ها  بی‌معرفت هستند، من فقط نمی‌فهمم چرا اینقدر آزارم می‌دهند. آرزو می‌کنم یک روز زودتر بمیرم. احترام پدر و فرزندی در خانه وجود ندارد. وقتی با من بدرفتاری می‌کنند احساس درد می‌کنم. سردردهای شدیدی پیدا کرده‌ام. هرروز از خانه بیرون می‌زنم تا فقط خانه نباشم. می‌روم پیش دوستانم تا شب شود و برگردم و بخوابم. دو دوست دارم که هرروز پیش آن‌ها می‌روم. من همیشه خانه پدرم شنگول و شاد هستم با اینکه پدر و مادرم 70-80 ساله هستند.» باغبان خسته شده است، از این زندگی کم‌روح و بی‌نوری که آن روز که داخل حوضچه کابل‌های مخابرات افتاد فلزات سنگین بینایی‌اش را از او گرفتند. سر ماه که حقوق می‌گیرد آن‌ها، یعنی فرزندانش، 70 هزار تومان به او می‌دهند تا خرج خودش کند و بقیه پول را خودشان خرج می‌کنند. باغبان می‌گوید: «راستش گاه حتی صبحانه هم به من نمی‌دهند. صبح زود که بیدار می‌شوم و نماز می‌خوانم آن‌ها خواب هستند. هرچه التماس می‌کنم کسی کمکم کند، هیچ‌کس به فریادم نمی‌رسد. گاهی آنقدر در خانه راه می‌رفتم که از دستم شاکی می‌شدند و می‌گفتند خانه ما شده پادگان و تو مثل سربازی در حال رژه رفتن هستی و نمی‌گذاری ما بخوابیم. خسته شده‌ام. صبح‌ها بعد از نماز می‌روم قهوه‌خانه چای و صبحانه می‌خورم و بعد می‌آیم پیش دوستانم که یکی از آن‌ها تعمیرکار خودرو و دیگری کفاش است. با این دوستان درددل می‌کنم. آدم‌های خوبی هستند!»
دختر آقاحمید باغبان حدودا 30 ساله است. او به پدرش می‌گوید داداش! دختر تازه نامزد کرده. داماد آقاحمید البته خیلی مهربان است و به پدر همسرش کمک می‌کند. ولی به قول باغبان او نمی‌داند این‌ها با پدرشان چه می‌کنند. داماد خانواده تازه دو سه ماه است که به خانه آقاحمید رفت‌وآمد می‌کند و هنوز نمی‌داند آن‌ها با او چطور رفتار می‌کنند. آقای باغبان مطمئن است که اگر دامادش بفهمد، رفتارش اینطور نخواهد ماند و تغییر می‌کند. می‌گوید: «یا مثل آن‌ها بدخلق و نامهربان می‌شود یا از دستشان عصبانی می‌شود و از این خانه می‌رود.»
 
 درون هر لذت، ترسی بزرگ پنهان شده است
ترس از اینکه
صبح زود کسی شانه‌ات را تکان بدهد و بگوید:
_ بلند شو سابیر!
باید برویم سر کار…
حمید باغبان کاشانی کارمند اداره مخابرات ایران بود. در حین انجام کار چشمانش را از دست داد. حوضچه‌ها و کانال‌های انتقال خطوط مخابراتی جایی بودند که حمید باید برای تمیز کردن کابل‌ها به درون آن‌ها می‌رفت. می‌گوید: «من مامور تمیز کردن کابل‌های آسیب‌دیده بودم. کابل‌ها حاوی سرب بودند که مواد سنگینی را از خود متصاعد می‌کردند. این مواد حین کار به چشمانم خوردند و در مدت کوتاهی بینایی‌ام را از دست دادم.»
سال 1354 توانسته بود استخدام شرکت مخابرات ایران شود. سال 73 بازنشسته شد، در حالی که بینایی‌اش را به طور کامل از دست داده بود. خودش معتقد است 20 سال بعد از سال 54 بینایی‌اش را از دست داده ولی هیچ حمایتی از او نشده است. «در حین کار بینا بودم. فرچه‌ای در اختیار داشتم و کابل‌ها را تمیز می‌کردم. فرچه به سیم‌های کابل برخورد می‌کرد و مواد سربی از فرچه منتقل می‌شد. من هیچ آموزشی ندیده بودم و نمی‌دانستم در برخورد با مواد سنگین و فلزاتی مانند سرب باید چطور از خودم مراقبت کنم.»
پزشک تشخیص داد حمید باغبان به خاطر مجاورت با مواد سنگینی مانند سرب در حین انجام کار آسیب دیده است. ولی به‌جز تامین‌اجتماعی هیچ کمکی از جایی به او نشده است. باغبان روایت می‌کند که «دکتر گفت اگر ضربه به سرم بخورد و کار سنگین انجام بدهم نه‌تنها چشمم، بلکه جانم را هم از دست می‌دهم و من اینطور عملا ازکارافتاده شدم. البته من به طور کلی نباید کار می‌کردم چون از کودکی چشم‌هایم آسیب دیده بودند.»
او عشق می‌خواهد و دیگر انتظاری از زندگی ندارد. او حالا هرروز غصه می‌خورد چون نابینا شده است. باغبان اندوه بزرگی در پیاده‌رو خیابان است. ایستاده و مثل یک تهمت به ما خیره است بی‌آنکه چشم‌هایش ببیند. می‌گوید: «فقط پدر و مادرم هنوز زنده هستند و به من رسیدگی می‌کنند. هروقت به آن‌ها سر می‌زنم خوشحال می‌شوم. آن‌ها هنوز مرا دوست دارند اما خانواده خودم بعد از اینکه نابینا شدم، دیگر من را تحویل نگرفتند. من مستمری‌بگیر تامین‌اجتماعی هستم. حقوق ماهیانه‌ام را می‌دهند که کلا خرج خانواده می‌شود...»  حرف‌هایش که تمامی ندارد، چشم‌های زیبای نابینایش را به آسفالت دوخته، بی‌آنکه از حیرت چشم‌های ما چیزی ببیند. کاش چیزی نبیند. حرفی نمی‌زنم، از او دور می‌شوم و زیر لب زمزمه می‌کنم...
کارگرها
زندگی ساده و
زن‌های زیبایی دارند
آن‌ها هرروز
در پایان کار
از آسمان‌خراش‌ها
ابرهای سفید تازه
به خانه می‌برند!
«سابیر هاکا»