printlogo


ساختمان نیمه‌کاره-40
تعارض منافع در آپارتمان‌ها
مسعود مشایخی

اول هفته با دعوای دو نفر از همسایه‌ها که در واحدهای پایینی ساختمان ساکن هستند شروع شد. مثل اینکه همسایه طبقه پایین به خاطر سروصدای همسایه بالایی به او اعتراض می‌کند و او هم از عدم نظافت راه‌پله‌ها شکایت داشته و خلاصه چیزی نمانده بود با هم گلاویز شوند که با وساطت بچه‌ها همه چیز ختم به خیر شد. در این مدت که واحدهای طبقات پایین را تحویل داده‌ایم این چندمین‌بار است که میان همسایه‌ها درگیری به وجود می‌آید. واقعا بعضی از آن‌ها اصول آپارتمان‌نشینی را رعایت نمی‌کنند و این باعث تعارض میان آن‌ها می‌شود. بعضی از آن‌ها از فضاهای روستایی و خانه‌های ویلایی به این آپارتمان‌ها نقل‌مکان کرده‌اند و هنوز می‌خواهند خلق‌وخو و کارهای آنجا را تکرار کنند. مثل یکی از همسایه‌ها که در بالکن کوچکش از چند مرغ و خروس نگهداری می‌کند که این خود باعث ایجاد درگیری بین همسایه‌ها می‌شود. خوبی ساختمان ما این است که در ورودی ما از واحدها جداست و اکثر مصالح کارمان را به وسیله بالابر حمل می‌کنیم که در غیر این صورت چه‌بسا با همسایه‌ها کلی مشکل داشتیم. 
دیروز علاوه بر بچه‌های ساختمان، سه میهمان غریبه داشتیم. به خاطر حجم زیاد وسایل داخل ساختمان، حاج‌علی سه نفر کارگر را از بیرون آورده بود تا به صورت روزمزد وسایل اضافه و دست‌وپاگیر را از داخل راهروهای ساختمان جابه‌جا کنند. یکی از آن‌ها پیرمردی شصت‌وچندساله بود که به جای گذراندن دوران بازنشستگی و استراحت، مجبور بود بارهای سنگینی را بلند کند. دیگری جوانی لاغراندام بود که از یک در میان بودن دندان‌هایش و حرف زدنش راحت می‌شد فهمید که گرفتار افیون است. جوانک گاهی دلش می‌خواست بچه‌ها را با مزه‌پرانی‌هایش به سخره بگیرد که با زهرچشمی که الیاس ازش گرفت تا آخر کار ساکت شد. سومی هم تقریبا میانسال بود و برعکس دوستش به‌ندرت حرف می‌زد. سر بساط صبحانه آن‌ها را هم صدا کردیم تا با ما هم‌سفره شوند. سر سفره بچه‌ها به یاسر توصیه می‌کردند که هرچه زودتر ازدواج کند. محمد می‌گفت: «یکی از آشناهای ما دوباره ازدواج کرده و تو هنوز نمی‌خواهی یکی را هم بگیری.» حامد که با تجدید فراش مردها شدیدا مخالف است موضع شدیدی گرفت و کلی بدوبیراه نثار اینچنین مردانی کرد. بحث حسابی داغ شده بود که دیدم همان مرد میانسال مهمان، کمی رنگ‌به‌رنگ می‌شود. از او درباره خانواده‌اش پرسیدم و متوجه شدم او هم همسر دومی اختیار کرده و علت تغییر رنگش معلوم شد. درباره انگیزه‌اش پرسیدم که نطقش باز شد و برای اعاده حیثیت کلی از فواید چندهمسری گفت: «در طایفه ما رسم بر چندهمسری مردان است و اکثر مردان طایفه ما این‌گونه‌اند.» دیدم دارد خیلی تند می‌رود. مجبور شدم برایش از کرامت و ارزش زن بگویم که مثل کالا قابل‌معامله نیست که نو و کهنه داشته باشد. گفتم که هیچ تفاوتی میان زن و مرد نیست و آن‌ها هم بسیار قابل‌احترام‌اند. اما گوش رفیق جدیدمان به این حرف‌ها بدهکار نبود. تازه می‌گفت چند وقتی است قصد گرفتن همسر سوم را هم دارد که دیگر جای هیچ توضیحی برای او نمی‌گذاشت. 
حاج‌علی چند روزی است که گرفتار کارهای اداری و اداره مالیات است و کمتر سر ساختمان حاضر می‌شود. جوان‌ترهای ساختمان از نیامدن حاج‌علی حسابی بهره می‌برند و کمتر تن به کار می‌دهند و صدای بزرگ‌ترها را درآورده‌اند. دیروز خبر فوت عموی یکی از دوستان کارگر را شنیدیم و با بچه‌ها همگی به مراسم تشییع رفتیم و در کارهای مراسم به دوستمان حسن کمک کردیم. یکی از دوستان که در کار نصب سنگ مزار تبحر دارد مسئول نصب سنگ مزار شد تا کاری برای خانواده مرحوم انجام داده باشد. در این‌گونه مواقع بچه‌ها همبستگی خوبی دارند و هرکس به‌نوبه خود کارگشا می‌شود. 
امتحانات دانشگاه شروع شده و چند روز دیگر امتحان دارم. کم‌کم دارم به این مسئله اعتقاد پیدا می‌کنم که بین امتحانات من و شلوغ شدن کارهای ساختمان ارتباط معناداری وجود دارد.