دوستم محمد چند روزی بود که از سردرد شکایت داشت. این روزها هوا کمی سردتر شده، بارانهای گاه و بیگاه مسبب این افت دما هستند. بالای ساختمان سردی هوا دوچندان است. محمد به همین علت دچار سردرد شده بود. دو سه روز دکتر رفتن را پشت گوش انداخت، تا اینکه دیروز سردردهایش بیشتر شد و امانش را برید. در منطقه امکانات پزشکی و دارویی چندانی نیست. مجبور شدم کارها را به بچهها بسپارم و با محمد به شهر خودمان بیایم. یکی دوبار به دکتر مراجعه کردیم تا عاقبت دستور بستری شدنش را دادند و مجبور شدیم او را در بیمارستان بستری کنیم. بیچاره محمد درد زیادی را تحمل میکرد و امروز هم که دکتر ویزیتش کرد بیماریاش مشخص نشد. حاجعلی دلش طاقت نیاورد و محمد را به مرکز استان برد تا امکانات پزشکی بهتر آنجا حال محمد را زودتر خوب کند. ظهر خودم را به محل ساختمانسازی رساندم. اصلا حال و حوصله کار کردن نداشتم. مدام چهره محمد که از درد به خود میپیچید مقابل چشمانم بود، از شدت درد اشکهایش سرازیر میشد. گاهی باید اطرافیانمان از ما دور شوند تا قدر آنها را بیشتر بدانیم، آن هم کسی مثل محمد که کمتر غیبت میکرد و همیشه و همهجا حضور پررنگی داشت. از دیروز که محمد سر کار نیامده بیشتر کارها روی زمین مانده و همه چیز بههمریخته است. هیچوقت فکر نمیکردیم که محمد اینقدر کارگر تاثیرگذاری باشد که نبودنش همه کارهایمان را مختل کند. با اینکه دو کارگر محلی اضافه کردیم، باز هم نیمی از کارهای سنگبری و ابزار زدن سنگها انجام نشد. الیاس نگونبخت هم که تنها شده بود از حجم زیاد کارها گله داشت و میگفت ایکاش محمد زود خوب شود و سر کارش برگردد تا او هم بتواند نفسی بکشد. غروب که با بچهها دور هم جمع شده بودیم، با توجه به بیماری محمد همه یاد مریض شدنهای خودشان افتادند. هرکدام برای بیان اوج بیماری از واژههای مهیجی استفاده میکردند. الیاس تعریف میکرد که روزی در حین کار پایش پیچ میخورد و دوستانش مجبور میشوند فاصله زیادی او را به پشت خود سوار کنند و به درمانگاه برسانند. الیاس میگفت به خاطر ترس از گچ گرفتن و خانهنشینی طولانیمدت پایش را آتلبندی کرده و بعد از چند روز دوباره سر کار برگشته. به همین خاطر بعضی مواقع که از پایش زیاد کار میکشد درد امانش را میبرد. کیان هم از سرفههای مزمن چند سال پیشش میگفت که امانش را بریده بود و خواب و خوراک را از او گرفته بود. میگفت چند ماه از این دکتر به آن دکتر رفتم، همه آلرژی به گردوخاک محیط کار را عاملش میدانستند و از این محیطها برحذرم میداشتند. اما احتیاج باعث احتیاطش شده بود و الان با کلی محافظ و ماسک کار میکند و شکر خدا حال و احوالش خوب شده. از آن سرفههای کذایی هم خبری نیست. سیدمرتضی داستان جالبی تعریف کرد. میگفت یک روز شخصی به ساختمان محل کارم آمد. به همهجا سرک میکشید تا به قول خودش کار کردن ما را ببیند. چند باری به او تذکر دادیم که اینجا ایمنی چندانی ندارد و زیاد این اطراف نچرخد. اما گوش او بدهکار نبود تا اینکه صدای فریاد و فغانی همه ساختمان را فراگرفت. چند تکه سنگ ساختمانی بزرگ روی پای مرد کنجکاو افتاده بود. بعد از انتقالش به بیمارستان دیگر او را ندیدیم تا چند روز بعد با یک ویلچر آن حوالی پیدایش شد. پاهایش بهشدت دچار شکستگی شده بودند و باید ماهها ویلچرسواری میکرد.
امروز آرزوی همه بچهها این بود که محمد هرچه زودتر خوب شود تا ابتدا به کانون خانوادهاش برگردد و بعد به ما بپیوندد تا کارها لنگ نماند.