
گاهی باید خودت را همانطور که هستی بپذیری. گاهی باید سعی کنی آدم بهتری باشی و گاهی هم هیچکدام، فقط نگاه میکنی و رد میشوی و تمام. هرکدام از این راهها اما، سختیهای خودش را دارد. اینطور نیست که مثلا راه اول آسانتر باشد، دومی سخت و سومی از همه بهتر. هرکدام ویژگیهای خود را دارد و به همین راحتی هم نمیشود برچسب روی آنها گذاشت و انتخاب کرد و تا آخر هم بدون دردسر و مشکل آن را ادامه داد. خاصیت زندگی، خاصیت شناخت خود و خاصیت هرآنچه در درون ما میگذرد، اجازه نمیدهد که همیشه و همواره نسخهای ثابت با سود و زیانهای مشخص وجود داشته باشد و به تو امکان انتخاب بدهد. اما میان تمام این راهها، هرجا که پای انتخاب به میان بیاید و به قاعده تجربه و شناخت از زندگی، انتخاب راه سوم از همه راحتتر است. نگاه کردن و رد شدن، راحتترین کاری است که میشود انجام داد و همین است که همیشه ما را وسوسه میکند تا انتخابش کنیم و با خیال راحت از یک انتخاب راحت، زندگی را سر کنیم. اما مسئله همین است، همین که وقتی راه سوم را انتخاب میکنی و تصمیم میگیری که هیچ کاری برای خودت، زندگیات و آنچه در درونت رخ میدهد انجام ندهی، تازه مشکلات شروع میشوند. جهان پیرامونت این رکود و رخوت را نمیپذیرد. جهان پیرامون تو را زنده و پویا میخواهد و یکجانشینی و رخوت را از تو نمیپذیرد، همین میشود که اتفاقها پشت سرهم سرازیر میشوند و پشت سرهم به دنبال راهی برای بیرون کشیدن تو از وضعیت رکود هستند. اتفاقها میآیند و میروند و بالاخره تو را مجبور به حرکت میکنند، به واکنش و تصمیمهایی که اگر آگاهانه و از روی شناخت نباشند، ممکن است فاجعه به بار بیاورند. خطر راه سوم، سادهترین راه ممکن هم همین است. همین که برخلاف دو راه اول، ناگهان تو را در معرض کولهباری از سختی و مشکلات قرار میدهد و مجبورت میکند که باشی و بودنت را اثبات کنی. اما دو راه دیگر خود نوعی از بودن هستند، از زندگی کردن و تن ندادن به سکون. وقتی در حال تلاش برای شناخت خود هستی و کنار آمدن با تمام نقطهقوتها و نقطهضعفها، جهان پیرامون هم در مسیر شناخت حرکت میکند. مسیری که زنده و پویاست و میتواند تو را به نقطهای بهتر و بالاتر ببرد. وقتی خودت را میشناسی، وقتی تلاش میکنی با خواستهای خودت کنار بیایی، وقتی دنبال ردپای خودت هستی، راهحلها پیش چشمت میآیند، جهان واضح و شفاف خودش را به تو نشان میدهد و دامنه قدرت انتخابت از روزگار سکون بیشتر است. راه دوم هم راهی برای پیشرفت است، مسیری برای به نتیجه رسیدن و آرامش درونی که تا نباشد زندگی واقعیت شفاف خود را نشان نمیدهد. آدم بهتر بودن نه فقط به معنای مهربانی و خیرخواهی که به معنای سلامت روان است. به معنای واکنشهای صحیح و درست به آدمها و وقایع اطراف که گریزناپذیرند. واکنشهای صحیح نه از سر سادگی و ناآگاهی که از سر شناخت و آگاهی اتفاق میافتند و آدم بهتر، همانی است که واکنشهایش بالغتر، سالمتر و صحیحتر است. با تمام خوبیها، همه اینها سخت است. سخت است که خود را دقیق ببینی، سخت است که در مواقع بحران نقاط حساس را رها کنی و تصمیمهای بالغانه و درست بگیری. این سختیها اما همه از زندگی و زنده بودن میآید. از یکجا ننشستن و خواست برای تغییر و شکست روزمرگی. این سختیها جنگجوی درون را صیقل میدهد و بیشتر از آنچه انتظار میرود، نتیجههای خوب و مثبت دارند. حالا درست است که هراتفاقی هزینهها و فایدههای خودش را دارد، اما همیشه خواستن و تلاش برای تغییر از آن دست اتفاقاتی است که تمام هزینههایش به فایدههای آن میارزد و چه چیزی بهتر از اینکه زنده باشی و برای رسیدن به بهترینها تلاش کنی؟