printlogo


زیر پوست شهر-46
روی گل‌های قرمز قالی
نسرین ظهیری

«گل‌های قالی رو نگاه کن. گل‌های قالی حال‌وروز خودشان را دارند. درهم و تودرتو هستند. پیچ‌وتاب می‌خورند و رنگ‌به‌رنگ می‌شوند. جان می‌دهد برای اینکه بشماری‌شان و تعقیبشان کنی.»
این‌ها را محمدآقا می‌گوید. همسایه طبقه پنجم که بازنشسته شده. در وزارت ارشاد کار می‌کرده و حالا روزهای بازنشستگی را می‌گذراند: «روزهای اول بازنشستگی احساس آزادی می‌کردم. سعی می‌کردم صبح‌ها بیشتر بخوابم اما آدمی که سی سال ساعت شش صبح بیدار شده، اگر بیشتر بخوابد مریض می‌شود. کم‌کم روزها برایم کش می‌آمد. بعدازظهرهای تابستان از ساعت یک تا پنج غیرقابل‌تحمل بود. هی قدم می‌زدم در آپارتمان. هی می‌رفتم در یخچال را تندوتند باز می‌کردم. هی می‌نشستم و گل‌های فرش ماشینی را می‌شمردم و ردشان را می‌زدم. بعد گل‌های قالی تکراری شدند. دیگر می‌دانستم لچک‌های قالی چند گل دارند و حوض وسط چندتا. می‌دانستم گل هرکدام تا کجا می‌رسد. خلاصه دست از سر قالی‌ها برداشتم و خیابان‌گرد شدم. شدم متروسوار و مترونشین. صبح می‌رفتم یک بلیت مترو می‌خریدم و تا شب میان خط‌های مترو تهران را بالا و پایین می‌کردم. گاهی توی ایستگاهی پیاده می‌شدم و هم‌صحبتی پیدا می‌کردم و با او درددل می‌کردم. اما مترو و خط‌هایش و ایستگاه‌هایش هم عادی شدند. یک آن دیدم متروزده شده‌ام. دیگر حتی اگر کاری پیش می‌آمد هم نمی‌رفتم سراغ مترو.»
محمدآقا تعریف می‌کند، اما نگاهش با حرف‌هایش نیست. با هم جور درنمی‌آیند. شوقی در نگاهش خوابیده که به نگاه یک بازنشسته ناامید و تنهای حوصله‌سررفته نمی‌خورد. انگار دارد مقدمه‌چینی می‌کند تا یک سورپرایز رو کند. مثل قصه‌نویس‌ها می‌خواهد از عنصر غافل‌گیری استفاده کند. ساعتش را نگاه می‌کند. بلند می‌شود از روی گل‌های قالی رد می‌شود می‌رود در آپارتمان هفتاد متری‌اش را نیمه‌باز می‌کند و یک برگه می‌چسباند دم در: «امروز کلاس برقرار است.»
فاطمه، متین، امیرحسین، پرهام، پوپک، دریا و ستاره یکی‌یکی می‌آیند، کتاب آموزش قرآن مقدماتی را در دست دارند. می‌آیند و سلام می‌کنند و می‌نشینند روی زمین. روی گل‌های قرمز و صورتی قالی. کتاب‌ها را باز می‌کنند و آقای بازنشسته معلم با آن‌ها هم‌صدا می‌شود که به نام خداوند بخشنده مهربان و کتاب‌ها ورق می‌خورد. سورپرایز محمدآقا حالا دیگر رو شده است.