اینجا هوا در حال سرد شدن است، بهخصوص ما که همیشه کارمان بین زمین و آسمان است این سردی را بیشتر احساس میکنیم. به خاطر همین سردی هوا دچار سرماخوردگی شدم و چند روزی است که حالوحوصله کار کردن ندارم و بیشتر مشغول استراحتم. البته دوستان همگی محبت دارند و جور مرا هم میکشند. امروز کمی حالم بهتر بود و مجبور شدم سر کار بروم. دو نفر از دوستان سر کار نیامدهاند و اگر نمیرفتم کارها عقب میافتاد؛ عازم کربلایند. سعید و صالح از دوستان جوشکار ما هستند که از چند هفته قبل اعلام کرده بودند که اربعین حسینی عازم کربلا هستند. آنها با یکی از کاروانهای مسجد محلشان پیاده عازم کربلا میشود. البته به گفته خودشان تا مرز عراق با ماشین شخصی میروند و از آنجا پیاده به سمت کربلا راه میافتند. این روزها همهجا صحبت از رفتن به کربلا و پیادهروی است. امروز سر صبحانه صحبت بچهها هم بیشتر راجع به همین موضوع بود. الیاس میگفت خیلی دلم میخواست با بچهها به زیارت کربلا میرفتم، ولی حیف که صاحبکار اجازه رفتن نداد و مجبور به ماندن شدم. میگفت سال آینده حتما خودش را به کربلا میرساند. مهدی که سنوسالی دارد و گاهی دلش میخواهد از همه جلو بزند، از اینکه یکبار میخواسته پیاده به کربلا برود و از سر مرز او را برگرداندهاند حرف میزد. کیان میگفت چند نفر از همسایههای نزدیک خانه روستاییمان هم عازم کربلایند. میگفت اینجا هنوز به رسم قدیم مسافران کربلا به خانه اقوام و آشناهایشان میروند و از آنها خداحافظی میکنند. دیروز هم اهالی ده جمع شده و آنها را بدرقه کردهاند. کیان افسوس میخورد که نمیتواند همراه بچهها برود. میگفت بچههایم تنها هستند و نمیتوانم بدون آنها به جایی بروم. میگفت اگر مجرد بودم یک هفته هم بعد از اربعین آنجا میماندم و زیارت میکردم. من خودم هم بهشخصه خیلی دلم میخواست به کربلا بروم اما این روزها آنجا فوقالعاده شلوغ است. چند نفر از دوستانم وقتی به مرز رسیدند متوجه شدند که پاسپورتشان مشکل دارد. الان چند روز است که آنجا حیران و سرگردان ماندهاند، با اینکه مسئولان در این مورد بارها هشدار دادهبودند. دلم میخواهد یک روز خلوت و عادی به آنجا بروم و یک دل سیر زیارت کنم.
امروز با حمید روی سقف سالن مشغول به کار بودیم. بچههایی که خانهشان کنار ساختمان ماست دیگر مرا خوب میشناسند. عادت دارم وقتی از مدرسه میآیند حسابی سربهسرشان بگذارم و برایشان دست تکان دهم. یکی از آنها که اسمش مهدی است بعضی روزها به دیدنم میآید و برایم از اتفاقات مدرسه میگوید. البته کمی اعصابخردکن است و دلش میخواهد به همهچیز دست بزند و تا صدای بچهها را درنیاورد از پیش ما نمیرود. یکی دیگر که اسمش محمد است گاهی همراه خواهر کوچکترش از مدرسه به دیدن ما میآید. همیشه کیف او را هم به دوش میکشد و وقتی راه میرود زیر کیفها دیده نمیشود. بچههای این روستا بچههای پاک و معصومی هستند که خبری از بازیهای کامپیوتری و تبلت و لپتاپ ندارند. محمد همیشه بعدازظهرها همراه پدرش برای بریدن علفها یا آب دادن به گاوهایشان به لب حوض موتور آب میآید.