printlogo


زیر پوست شهر-23
قلب بافتنی تهران
نسرین ظهیری

رنگ‌ها در هم‌ پیچیده در میدان حسن‌آباد تهران. میدان زیبا با آن ساختمان‌های گنبدی چهارگوشه‌اش که ما را پرت می‌کند به تهران قدیم. قدیمی‌ها می‌گفتند که میدان حسن‌آباد قلب تهران است. حالا قلب تهران میان دکان‌های کوچک و بزرگی که کلاف و کاموا می‌فروشند پیچیده شده است. آنقدر رنگ و رنگ در خیابان در هم ‌ریخته که می‌شود رفت و نشست به نظاره جشنواره رنگ‌های کاموایی که هی دست‌به‌دست بین مشتری‌ها می‌چرخند و دل می‌برند و میدان‌داری می‌کنند. مشتری‌ها کاموابازند. این را از این دکان به آن دکان شدنشان می‌شود فهمید. از اینکه در انتخاب می‌مانند.
نخ‌های کاموا را باز می‌کنند و می‌گیرند مقابل آفتاب رنگ‌پریده پاییزی و زیبایی را سانت می‌زنند.
گوشه یکی از همین کاموافروشی‌ها، فریده‌خانم بساط کاموابافی پهن کرده و چند ژاکت دستباف و دو کلاه نوزاد و سه شال‌گردن راه‌راه آبی و قرمز را گذاشته مقابلش و بی‌توجه به نگاه مشتری‌ها تندوتند می‌بافد. انگار گره‌های زندگی‌اش را کوک می‌زند. می‌گویم: «چه میدان قشنگی! آدم دلش می‌خواهد هی چشم بگرداند دورتادور میدان و این ساختمان‌ها را ورانداز کند.»
سرش را از روی شال خوش‌رنگی که می‌بافد می‌گیرد بالا. انگار که تهران‌شناس باشد می‌گوید: «اینجا قبلا‌ها باغ بزرگی بوده مال کسی به اسم میرزایوسف آشتیانی. بعد از اینکه تهران بزرگ می‌شود این منطقه را می‌زند به اسم پسرش حسن. این است که به اینجا می‌گویند حسن‌آباد. به اینجا می‌گفتند هشت‌گنبد. این گنبدها را آدمی به اسم قلیچ باقلیان می‌سازد. بعد از فوت آشتیانی، ورثه این ملک را تکه‌تکه کردند و فروختند.
فقط دو چهارراه کوچک ماند از آن محله.» فریده‌خانم می‌بافد و می‌گوید. انقدر از میدان حسن‌آباد می‌داند که تعجب می‌کنم. می‌گوید: «صبح تا شب مشتری‌ها می‌آیند و می‌روند و به این میدان که می‌رسند سوال دارند. مجبور شدم بروم ته‌و‌توی ماجراهای قدیم میدان را دربیاورم تا وقتی از من می‌پرسند جوابی برایشان داشته باشم.
هم بهشان بافتنی و شال و کلاه می‌فروشم هم اگر مثل شما از میدان بپرسند و برایشان جالب باشد به اندازه‌ای که می‌دانم، برایشان توضیح می‌دهم.» زن گره می‌زند روی گره کور و زندگی‌اش را با انبوه گره‌ها می‌بافد و تمام که می‌شود دوباره آن را سر می‌اندازد. میدان دوار باشکوه که با همه ناسازگاری‌های روزگار همچنان زوال‌ناپذیر می‌نماید، جلو رویمان طنازی می‌کند.
فکر می‌کنم کاش هر تهرانی به قد نام یک میدان از شهرش می‌دانست. چقدر به فریده‌خانم‌ها احتیاج داریم تا تهران را از غبار فراموشی گردگیری کنیم.