همه ما از این نظر شبیه به هم هستیم، همه ما عادتهایی داریم که دوستشان نداریم. به همین سادگی است ماجرا. این عادتهای ناخوشایند گاهی سیگار کشیدن است، گاهی پشت سر دیگران حرف زدن. گاهی صبح دیر از خواب بیدار شدن است و گاهی دیگر زیاد غذا خوردن. اما علت نوشتن این گزارش هیچکدام از این عادتهای بد نبود. دوستم گفت: «من از خودم بدم میآید، وقتهایی که شروع میکنم با کسی حرف زدن و او را طوری نابود میکنم که دقیقا متوجه شود چرا کاری را اشتباه انجام داده است.» با خودم فکر میکنم که عادتهای رفتاری ناپسندی در زندگی همه ما وجود دارد که هیچکس از آنها خبر ندارد. هیچکس نمیداند ما در چه مبارزه سهمگینی با خود به سر میبریم، نمیداند هربار که رفتاری را مرتکب میشویم، چه جنگی در درون ما درمیگیرد. آنها این رفتار را به حساب ما میگذارند. به این حساب که فلانی است دیگر، اما کسی نمیداند که ما در چنین مواقعی با خودمان دچار درگیری ذهنی میشویم. با خودمان دعوا میکنیم، خودمان را سرزنش میکنیم و درنهایت به خودمان قول میدهیم که دیگر این رفتار را تکرار نکنیم. با همین جمله بود که گفتوگویم با آدمها تغییر کرد، شروع به پرسوجو درباره عادتهای ناپسندی کردم که رفتارهای ما را با دیگران تحت تاثیر قرار میدهد و کمتر کسی از آنها خبر دارد.
رفتارهای ناگفتنی
«بهش گفتم وقتی دستات رو نمیشوری و میای سر غذا، یه عالمه میکروب میخوری. میکروبا میرن توی جونت، مریضت میکنن. چند روز بعد حتی نمیتونی از جات پاشی و بازی کنی. پاهات راه نمیرن، دستات هیچ کاری نمیکنن.» این جملهها را به دختربچه 5سالهاش گفته بود. دخترک با چشمهای وحشتزده نگاهش کرده، رفته گوشهای کز کرده و در خودش فرورفته. او فقط میخواست دختربچه را هیجانزده کند برای شستن دستهایش قبل از خوردن غذا. اما به جای چنین کاری، باعث شد دختربچه از هرچه میکروب در جهان هست بترسد. دو روز بعد، دخترش آمده به پرسوجو. آمده و درباره میکروبهایی که پاهای ما را از کار میاندازند پرسیده. حالا او دختربچهای دارد که از میکروبها چنان میترسد که اصلا غذا نمیخورد. وقتی با او حرف میزنم، این جملهها را با شرمندگی به زبان میآورد: «آن لحظه که میگفتم، فقط هدفم این بود که کمی بترسانمش، فقط کمی. شاید حرف گوش کند و عادتش شود شستن دستهایش. اما بعد نگاه کردم به رفتار خودم و دیدم که همیشه همین کار را میکنم. بچه را میترسانم برای انجام یک کاری.» خنده روی لبهایش نمیآید، صدایش بالا نمیرود. از آن روز به بعد در حال مبارزه با خود است برای آنکه بچه را نترساند. گاهی وقتها ما یادمان میرود که حرفهایمان تا چه اندازه میتوانند مخرب ظاهر شوند و دیگران را به شکلی منفی تحتتاثیر قرار دهند. وای به روزی که این رفتار را در مقابل کودکان انجام دهیم. این سوال را از یک نفر دیگر هم پرسیدم، از کسی که فکرش را نمیکردم رفتار ناپسندی داشته باشد. دستکم خودم او را آدمی ملایم میدیدم که تمام رفتارهایش حسابشده به نظر میرسید. اما در کمال ناباوری به من گفت: «معمولا حواسم به رفتارهایم هست، اما به این خاطر که خودم را میشناسم و میدانم تا چه اندازه آدم بددهانی میتوانم باشم.» او خاطرههای پرتعدادی دارد از جملات فحشآلودی که به زبان آورده است. به آدمها بدوبیراه گفته، همینطور الکی. نه آنکه فحشهای ساده و دمدستی، فحشهای آبدار و وحشتناک فقط برای آنکه ماشین را در پارکینگ کج پارک کردهاند یا به این خاطر که در صف نانوایی سر نوبتشان نایستادهاند. اما یک روز به این نتیجه رسیده که دلش نمیخواهد آدم فحاشی باشد. سعی کرده اعتراضهایش را آرامتر به زبان بیاورد. «آنقدر از خودم بدم میآمد که حد نداشت. از تصور اینکه حالا همه میگویند فلانی بددهن است، ناراحت میشدم.»
تصویر و تصور دیگران
همین آقا، همین آقایی که من اسمش را میگذارم آقای امینی، تا حریم خصوصیاش را نقض نکرده باشم، توضیح میدهد که از تصور حرف دیگران به خودش آمده. در عالم واقعیت نیز همینطور است. خیلی وقتها از رفتار دیگران نسبت به خودمان میتوانیم متوجه شویم که چه کار عجیب یا اشتباهی انجام دادهایم. از تصور آنکه دیگران درباره ما چه فکری میکنند و چه صفتی به ما میدهند، به این نتیجه میرسیم که کاری را انجام ندهیم یا حرفی را به زبان نیاوریم. نه اینکه بگویم تمام حرفهای دیگران را جدی بگیرید، نه! یک روز، خانم مشاور و روانشناسی در گفتوگویی به من گفت: «استفاده از اهرم رفتار دیگران میتواند به ما کمک کند تا خودمان را اصلاح کنیم.» روش بالغانهای نیز برای این ماجرا وجود دارد؛ «وقتی کسی با یک صفت خاص شما را مخاطب قرار میدهد، بدون بحث و دعوا از کنارش بگذرید، اما بعد در تنهایی از خودتان بپرسید راست میگوید. آیا رفتارهای من شایسته چنین صفتی است؟» اگر این صفت را دوست دارید که هیچ، اما اگر از این صفت خوشتان نمیآید شاید باید کاری برایش انجام دهید. به همین خاطر است که گاهی وقتها میشود از تنهایی استفادههای مفیدی کرد. میشود روی یک رفتار ناپسند دست گذاشت و آن را اصلاح کرد، میشود کمی به حرفهای دیگران توجه نشان داد.
شادمانی در انتظار ماست
تغییر این رفتار ناپسند میتواند ما را به شادمانی برساند. باعث میشود احساس کنیم که در زندگی پیشرفت کردهایم. آدمی بهتر شدهایم، دیگران ما را با صفتهای منفی نمیشناسند. همین احساس میتواند باعث شادمانی ما شود. احساس تغییر کردن. شاید باورتان نشود اما اولین مرتبهای که یک رفتار را در خودتان تغییر دهید، اولین مرتبهای که نوعی دیگر رفتار کنید، آنچنان غرق در شادمانی میشوید که باورش برایتان مشکل است. شبیه به خانم 34سالهای که میشناسم. اسمش را میگذارم خانم چیتگر، او بود که به من توضیح داد: «همیشه ناراحت بودم که چرا وقتی ما را به مهمانی دعوت میکنند، نمیتوانم بگویم نه. میترسیدم به من بگویند خودش را میگیرد. حالا سر کار میروی که برو، دلیل نمیشود مهمانی نیایی! من صبحها سر کار میروم، آن هم در خانوادهای که خانمها عادت به سر کار رفتن ندارند. اینطور میشد که مجبور میشدم به مهمانیهای وسطهفته بروم و فردا صبح با چنان خستگی سر کار باشم که همسرم مرا دست میانداخت و میگفت: انگار مجبوری! باورش نمیشد که من خودم را مجبور میبینم. او فکر میکرد خوشحال میشوم از این مهمانی رفتنها، در حالی که بعضی شبها حاضر بودم جان بدهم برای اینکه پایم را از خانه بیرون نگذارم. بعد از یک مدت به این نتیجه رسیدم که اگر دوست ندارم کاری را انجام بدهم، بهتر است انجامش ندهم. نه اینکه هربار بروم مهمانی و بعد به غلط کردن بیفتم.» او حالا از اینکه خودش را مجبور به انجام کاری کرده خوشحال است. «دیگر برای مهمانیهای آخر هفته برنامهریزی میکنند و میدانند که خب، من هم آدمم، دلم تفریح میخواهد اما نه تفریحی که از کار و زندگی بیندازدم.» این تغییر را از یک بار نه گفتن به مهمانیها شروع کرده است: «دفعه اول بهانه شوهرم را آوردم که فردا صبح زود باید برود سر کار، دفعه دوم گفتم خودم سرما خوردهام، دفعه سوم گفتم مهمانی وسط هفته برای ما خیلی سخت است.» او حالا میخندد به آن روزهایش، اما خودش که میگوید این روزها زندگی شادتری دارد و به خاطر رودربایستی مجبور به انجام کاری نیست.