بو؛ حس سرشار و کامل آدمی. بوها با قلب، حس میشود. همین بویی که تهران را برداشته. بوی پلاستیک و پارچه برخاسته از دودی که زبانه میکشد از ساختمان پلاسکو، مشام عابران خیابان جمهوری را میآزارد و خاطرات را میآورد پیش چشمشان. ماشین پلیس، صدای آژیر ماشین آتشنشانی، عابرانی که تندتر از بقیه روزها راه میروند؛ کسبهای که کرکره مغازهها را بالا میکشند اما در خیال دیگری سیر میکنند. یاکریمهای خیابان جمهوری، مهمانهای همیشگی پیادهروها، کمپیدا شدهاند. خیابان جمهوری انگار خودش را زده به آن راهها. اما دستفروشها، کاسبان یکهویی هستند. کاسبانی بیزمان و مکان: مالکان اصلی خیابان.
پیرمرد سالهاست جلو پلاسکو دستفروشی کرده. انگشتر عقیق و گردنبند نقره، به قدر خرده نانی. حالا پلاسکو نیست. چند روز است که بساطش را آورده نزدیک خیابان حافظ. از همانجا که دیگر جلو نمیشود رفت اما میشود دود سفید را که هی تنوره میکشد و نوبهنو میشود، دید. پیرمرد حواسش به بساطش نیست، جواب دختر جوانی که آمده عقیق بخرد را بیحوصله میدهد. نگاهش ستون دود را هی میگیرد و بالا میرود. سرمای صبحگاهی مچالهاش کرده اما غم، آدم را گرم میکند: «آنجا را نگاه کن! چندتا آدم دارند آن زیر جان میکَنند. پلاسکو این روزها روزش بود. رفتوآمد میکردند کسبه و تولیدیها داشتند پوشاکشان را جا میدانند. پلاسکو یک ساختمان عادی نبود که مردم تویش فقط کاسبی کنند؛ یک عالمه آدم تویش روزگار میگذراندند و زندگی میکردند. پلاسکو یک شهر بود! گاهی بیشتر از یک شهرستان کوچک در آن رفتوآمد میکردند. از رونق پلاسکو بود که من هم مشتری داشتم. خیلیها از قِبَل و حاشیه پلاسکو، نان شبشان را میبردند خانه. توی پلاسکو فقیر و ندار پابهپای کسبه و داراها کار میکردند. شاید بعدها روی این ویرانه برجی بسازند و ساختمانی، اما هیچوقت مثل پلاسکو نمیشود.» پیرمرد سردش شده؛ انگار گرمای غم، جان ندارد. بساطش را جمع میکند میریزد توی ساک دستیاش. نگاه از دود برنمیدارد. چشمهایش حال ندارد. اشک توی نگاهش تازهبهتازه می شود. میگوید بو کن! بو میکنم. بوی دود ، دود غلیظ؛ بوی ناآشنای دود. دود، دیگر مزه آتش نمیدهد...
نمیگذارم ادامه دهد، برمیخیزم؛ چپچپ نگاهش میکنم؛ میگوید:«آدم بوی تن همکار و رفیق سیسالهاش را میشناسد خانم! اینطور نگاه نکن. رفیقم سه روز است آن زیر مانده؛ من بویش را میشناسم.» باران میپرد وسط حرف پیرمرد؛ گم میکنم خودم را توی خیابان جمهوری تا شاید تلخی و غم پیرمرد، ردم را گم کند؛ اما بوها بزرگترین ردیابان جهاناند.