شهری که به پهلو افتاد...
پنجشنبه سرد و آلوده که هوای شهر طبق روال چند سال اخیر، سمی و خاکستری بود، غرش آسمانخراش پلاسکو، ستونهای مدرنیته دهه پنجاه تهران را شکست. پایتخت بخت؛ چه سرسخت نبود. تهران همیشه غبار آلود، حالا ستونی از ستونهای شهریاش را زیر خروارها آهن و خاک و دود مدفونشده میدید و آتشنشانانی که ایستاده رفتند. آزمون دیگری برای مدیریت شهری بر سر ایثار، سقوط خاطرهای قدیمی در اذهان مردم و... درس عبرتی بود که مرور کوتاهی بر آن میتواند راهبردی برای دفاع از شهر میلیونی تهران در برابر حوادث بزرگ باشد.
پنجشنبه آخر دیماه، تهران و مردمش حیران و دوربینبهدست، یکییکی به کوچههای پرخاطره چهارراه استانبول سر زدند. شیون آمبولانس و غریو ناله خودروهای آتشنشانی هم نمیتوانست حریف این بازی خطرناک باشد. مردم دستهدسته چون تماشاگرانی که به تماشای حلقههای آتش میرفتند، راه را بر مسیر عبور میبستند و آتشنشانان بیادعا که هربار تاوان بیمسئولیتی دیگری را میپردازند...
آتشنشانی کمک/ اما آتشنشانها...
لحظهبهلحظه بر فوج جمعیت افزوده میشود. ساعات غریبی است. آتشنشانان جوان در خیابان، لباس رزم در برابر آتش میپوشند. تازه از استراحت خانه برگشته و ماموریت یافتهاند تا اینبار نهتنها مردم معمولی که همکاران شجاع آتشگرفته خود را از زیر هزاران تن آهن و آتش بیرون بیاورند. صحنه، صحنه تجربهنشدهای است. هیچکس انگار برای چنین بحرانی آماده نبوده است. مجسمه فردوسی در برابر هجوم جمیعتِ هیجانزده، با افسوس بهسمت پلاسکو خیره است. دود از شانههای شهر برخاسته و صدای ناله مردم و خودروهای امدادی گوش شهر را پر کرده است. هیچ نظمی در کار و هیچ کنترلی بر حضور مردم نیست. ممکن است هر لحظه حادثهای شدیدتر رخ دهد. مردم در گوش هم زمزمه میکنند؛ یکی از تعمدی بودن آتشسوزی میگوید، یکی از ضعف مدیریت بحران و دیگری ناله میکند. ماموران انتظامی به جمعیت اضافه میشوند. تلاش زیادی میکنند که کنترل جمعیت را در دست داشته باشند اما لحظهبهلحظه وضعیت بحرانیتر میشود. گویی هیچ منشور مدونی برای چنین وضعیتی وجود ندارد. آتشنشانان... آه آتشنشانان غریب و بیپناه، به قلب آتش میزنند. برخی از مردم اما سلفی میگیرند و به نظر نمیرسد عمق فاجعه را یافته باشند و بدتر از همه اینکه کسی نیست که زنهاری بدهد و وضعیت را سامان بخشد. خیابان فردوسی بهسمت چهارراه استانبول آرامآرام بسته میشود. آمبولانسها نای راه رفتن ندارند. جمعیت از برابر آنها تکان نمیخورد. شهر مسدود شده است. آسمان گرفته و غبارآلود است. یکباره صدای هولناکی خبر میدهد؛ خبر تلخ بود و سهمگین: «پلاسکو فروریخت» و معلوم نیست چه تعداد از شهروندان و آتشنشانان شجاع ما آن زیر مانده ویا به آسمان رفتهاند. پرندهها گیج و حیرتزده به این گوشه و آن گوشه میروند. راننده آمبولانس از مردم خواهش میکند اجازه بدهند تیمهای امدادی به سمت فاجعه بروند و کمکهای احتمالی را ارائه دهند؛ اما گوش کسی بدهکار نیست. گویی کمر تهران شکسته و زیر بار این حجم اندوه خم شده است. تهران گریه میکند و حالا باران دارد بر خاکستر شهر میبارد و هنوز که هنوز است از تعداد قربانیان خبر دقیقی در دست نیست. مردم هنوز که هنوز است دست در دست ذهن کنجکاو و آموزشنادیده خود، با دوربینهای گوشی موبایل به کوچههای آتشگرفته اطراف پلاسکو سرک میکشند. در این نقطه از شهر، هیبت مرگ رخ نشان داده است...